Archives de Catégorie: Uncategorized

Childhood کودکی

 

 

 

 

 

 

 

 

Publicités

فرهنگنویسی نوین Modern Dictionary

فرهنگنویسی نوین

باباطاهر، سیمین بهبهانی، فریدون مشیری، سیاوش کسرایی

باباطاهر، سیمین بهبهانی، فریدون مشیری، سیاوش کسرایی

بلا بي دل، بلا بي دل، بلا بي
گنه چشمون کره، دل مبتلا بي
اگه چشمون نکردي ديده بوني
چه ذونه دل که خوبون در کجا بي؟
باباطاهر

سیمین بهبهانی هم یک در بیتی به همین سیاق دارد:

بلا عشق و بلا عشق و بلا عشق
فکنده در دلم هول و ولا عشق
نهان کردم ز مردم در جوانی
کنون پیرانه سر شد بر ملا عشق

شاعران معاصر دیگر هم به این شیوه ذوق آزمایی کرده اند:

فریدون مشیری
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت

و سیاوش کسرایی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

این دوبیتی سیاوش کسرایی را استاد شجریان در تصنیف بسیار زیبا و به یاد ماندنی اشک مهتاب در دشتی خوانده است

پیر و جوان -پروین اعتصامی

12316437_1711992299037868_5849891968647067288_n

به پیری چنین گفت روزی جوانی
که چون است با پیریَت زندگانی؟
بگفت اندرین نامه حرفیست مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی
پروین اعتصامی

خوان یغما چیست؟

 

611_1024

 *خوان یغما چیست؟

ترکیب خوانِ يغما را، من تا پیش از سعدی در شعر فارسی ندیدم.
منظور از خوان یغما، سفرۀ احسانِ اتابک ابوبکر سعدبن زنگى است، كه تخلص سعدى از نام اوست. خوان گسترده می شد و باقیماندۀ خوردنیها را بندگان بنی سعد، که قبيله اى از تركان بودند، به يغما مى بردند

تو همچنان دل شهرى به غمزهاى ببرى / كه بندگان بنى سَعد خوانِ يغما را (سعدی)

در بوستان، سعدی در نیایش خدا باز هم به خوان یغمای اتابک زنگی اشاره میکند و آن را با گُستره یا ادیم زمین مقایسه میکند:

ادیم زمین، سفرۀ عام اوست / چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست

حافظ هم احتمالا خوان یغما را از سعدی گرفته است:

فغان کاین لولیان شوخ شیرینکار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

بعد از سعدی، علاوه بر حافظ، اوحدی مراغه ای هم از این سفره یاد کرده است:

طمع از بوس و کنارش ببریدیم که آن / نیست خوانی که توان غارت و یغمایی کرد

و محتَشَم کاشانی:
به دل هرچه دیدند بردند خوبان / دل عاشقان خوان یغماست گویی

و پروین اعتصامی هم:
زندگانی، جز معمایی نبود / وقت، غیر از خوان یغمایی نبود

* از کتاب دل بیقرار سعدی (مجموعه مقالات) تالیف مهشید مشیری

برخی از آثار مهشید مشیری

برخی از آثار مهشید مشیری

Quelques ouvrages de Mahshid Moshiri

 

 

 

در سوک مادرم پروین

در سوک مادرم پروین

وزوزى سوخته ى موهايش

10489841_1594984584071974_8184548161482370201_n10931395_1594990234071409_4195789168404206375_n10888571_1594990324071400_8688108858623426974_nوزوزى سوخته ى موهايش

لاغر و كوچك است. در پياده رو طرف ساحل، پيشاپيش من يورتمه مى رود.
دمپايى اش روى سنگفرش جا مى ماند.
برمى گردد كه پايش را داخل دمپايى بگذارد. آنوقت صورتش را مىبينم. سياهپوست است.
با چند گام بلند، خود را به كنار او مى رسانم. بى آنكه به سويم برگردد، با نيم نگاهى براندازم مى كند.
مى گويم: «سلام».
قدمهايش را تندتر مى كند. حالتش جورى است كه انگار نمى داند بايد از من بترسد يا نه.
با لحنى مهربانتر مى پرسم: «كجا مى رى؟»
لبخندى در چهره اش مى نشيند. به من اعتماد كرده است. به او نزديكتر مى شوم. حالا درست همگام با او راه مى روم. چشم از او برنمى گيرم. دوست دارم نگاهش كنم. در لبخندش خجالت مى بينم. براى آنكه غريبى نكند، كف دستم را با فاصله روى سرش نگه مى دارم.
اعتراضى نمى كند. جرأت مى يابم و آرام آرام، دستم را با وزوزى سوخته ى موهايش مماس مى كنم.
مى پرسم: «اسمت چيه؟»
همانطور كه راه مى رود، سرش را به سويم بلند مى كند. نگاهش به نگاهم مى پيوندد. دلم فرو مى ريزد.
در چشمان سياه پر مهرش خستگى و رنج تمام سياهان عالم موج مى زند… بايد دلش را به دست بياورم.
دوباره مى پرسم: «اسمت چيه؟»
نامى را نجوا مى كند.
كنجكاوانه سرم را به سرش نزديك مى كنم: «نفهميدم… چى گفتى؟»
دندانهاى درشت و سفيدش بين لبهاى كلفتش نمايان مى شود.
با خوشحالى جواب خنده اش را مى دهم و مى گويم: «ها؟»
صدايش خشك و گنگ است: «ماعْمِدْ.»
مى پرسم: «محمد؟»
خنده اش مى گيرد. بلندتر مى گويد: «ماعْمِدْ.»
مى گويم: «آها!… ماعْمِدْ خونه تون كجاس؟»
با اشاره ى دست دريا را نشان مى دهد و مى گويد: «جزيره.»
مى پرسم: «قشم؟»
مى گويد: «هرمز.»
صداى كسى كه داد مى زند «ماعْمِدْ» نگاهم را به آن روبه رو مى كشاند.
دورتر از ما، زنى با لباس محلى ايستاده است. بچه اى در بغل دارد.
سه بچه ى ديگر هم كنار او ايستاده اند و گوشه ى دامنش را گرفته اند.
مى پرسم: «مادرته؟»
قدمهامان تند مى شود.
هر چه نزديكتر مى شويم، اندام مادر زيباتر، كشيده تر و دل انگيزتر مى شود.
كاش بُرقع هم نداشت.
وقتى مقابل او مى رسيم، ماعْمِدْ را نشانش مى دهم و مى گويم: «خيلى خوشگله.»
با خونسردى مى گويد: «بِبَرِش.»
خيال مى كنم شوخى مى كند. مى خندم.
مى گويد: «دوس دارى ببر… مال تو.»
لحنش جدى است. مثل كسى كه تعارفى را رد كند، مى گويم: «نه. مال شماس.»
پنجه اش را مقابل صورتم مى گيرد و با افسوسى بى رمق مى گويد:
«پنج تا دارم.»
مى گويم: «زنده باشن.»
اصرار مى كند: «ماعْمِدْ مال تو.»
مبهوت مانده ام. به ماعْمِدْ نگاه مى كنم. مى پرسم: «با من مى آى؟»
ماعْمِدْ نگاهش را مى دزدد. بغض مى كند. به مادر تكيه مى زند و از گوشه ى چشم به سنگفرش پياده رو، جايى كه پاهايم را گذاشته ام نگاه مى كند.
مادر با تكان تنش او را به طرف من هُل مى دهد و مى گويد: «برو.»
مى پرسم: «مى آى؟»
ماعْمِدْ به مادر پناه مى برد. سرش را بين دو زانوى او پنهان مى كند.
مادر مى پرسد: «ماعْمِدْ، مى رى؟»
ماعْمِدْ سرش را بلند مى كند و چشم به چشم مادر مى دوزد. با نگاه اشكبارش مى خواهد دل مادر را به رحم بياورد. با استيصال مى گويد:
«نه» بعد در ميان هق هق گريه تكرار مى كند: «نه».
گلويم فشرده مى شود. با بى تابى دستم را روى شانه اش مى گذارم و ملتمسانه مى گويم: «ماعْمِدْ… خيالت راحت باشه، تو را نمى برم… گريه نكن ماعْمِدْ.»
بازويش را تكان مى دهد. دوست ندارد كه دستم روى شانه اش باشد. از من رنجيده است. كاش او را در آغوش بكشم و از او عذرخواهى كنم…
با صداى خداحافظى مادر به خود مى آيم. نمى دانم تكليفم چيست. با شرمسارى كف دستم را به وزوزوى سوخته ى موهاى ماعْمِدْ مى كشم و مى گويم: «خداحافظ»
مى ايستم و رفتنشان را نگاه مى كنم. ماعْمِدْ دامن مادر را در دست گرفته است.
«اگر مال من بود…»
ماعْمِدْ به پشت سر نگاه مى كند. شايد با اين اميد كه ديگر رفته باشم. كه ديگر مرا نبيند. نوميدانه برايش دست تكان مى دهم. فوراً رويش را برمى گرداند. مى دود تا از مادر جدا نماند…
وقتى از نظرم پنهان مى شوند، رو به دريا مى كنم. دستهايم را به نرده ى ساحل تكيه مى دهم. دوردست را مى نگرم. به «هرمز» خيره مى شوم و زير لب زمزمه مى كنم: «ماعْمِدْ»…
اشكم، روى گونه ام فرو مى لغزد.

بندرعباس، دى 1372
مهشید مشیری. و دیگر نیست، مجموعه داستان. نشر تندیس. 1392


مى ايستم و رفتنشان را نگاه مى كنم. ماعْمِدْ دامن مادر را در دست گرفته است.
«اگر مال من بود…»
ماعْمِدْ به پشت سر نگاه مى كند. شايد با اين اميد كه ديگر رفته باشم. كه ديگر مرا نبيند. نوميدانه برايش دست تكان مى دهم. فوراً رويش را برمى گرداند. مى دود تا از مادر جدا نماند…
وقتى از نظرم پنهان مى شوند، رو به دريا مى كنم. دستهايم را به نرده ى ساحل تكيه مى دهم. دوردست را مى نگرم. به «هرمز» خيره مى شوم و زير لب زمزمه مى كنم: «ماعْمِدْ»…
اشكم، روى گونه ام فرو مى لغزد.
بندرعباس، دى 1372
مهشید مشیری. و دیگر نیست، مجموعه داستان. نشر تندیس.

نوروز خجسته باد

نوروز خجسته باد

زمستان مهدی اخوان ثالث با صدای مهشید مشیری