Archives de Catégorie: Traduction/Translation/ترجمه

دوبیتی های بابا طاهر عریان (فارسی-فرانسه). تهران، انتشارات سروش 1389
Quatrains de Baba Taher. (Persan-Français). Tehéran, Soroush, 2010

bab

Babataher

Publicités

l’Hiver ( français) Akhavan Sales Mahshid Moshiri

Fereydoun Moshiri La Rue (Kouché) Mahshid Moshiri

سزار، سگ واقعى

  این داستان را رضا میرزاد  (آیدین) در ده سالگی از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرده است 

سزار، سگ واقعى !

نويسنده: مارى توناى

مترجم: رضا ميرزاد 

 «دامى» و «بن»

     حوصله «بن» سر رفته است. او ديگر از بيمارستان، از پاى شكسته‏اش، گچ پايش، از دكترها و پرستارها خسته شده است، مخصوصا از دوستش «دامى» كه روى تخت كنارى دراز كشيده است و مرتّب تكرار مى‏كند:

ـ «بن» ! آنقدر به پاى شكسته‏ات فكر نكن ! بيا با «سزار»، سگ من بازى كنيم !

«بن» غرغر مى‏كند:

ـ اصلاً سگى به اسم «سزار» وجود نداره !

«دامى» مى‏خندد و مى‏گويد:

– درسته، وجود نداره ! من با خواهرم اون رو درست كرديم. مى‏دونى ؟ خيلى خوبه كه آدم يك سگ خيالى داشته باشه: وقتى كه تقريبا تمام بدنم توى گچ بود، همه‏اش خيال مى‏كردم كه دارم با «سزار» مى‏دوم و بازى مى‏كنم. خيله خوب، بگو ببينم حالا مى‏آى تا وقتى كه «ملانى» خواهر دو قلوى من بياد، با سگ خيالى من بازى كنيم ؟

«بن» مى‏پرسد:

– ببينم «دامى»، بعد از اينكه از بيمارستان مرخص بشى، يك سگ واقعى مى‏آرى خونه ؟

– نه، فكر نمى‏كنم. آخه پدر و مادرم مى‏گن كه توى آپارتمان نمى‏شه سگ نگه داشت. ولى من و «ملانى» براى سگمون يك جايى توى آشپزخونه پيدا كرديم. پدر و مادرم فكر مى‏كنن كه آدم در سنّ هشت سالگى نمى‏تونه از سگ نگه دارى كنه ! ولى به نظر من اينطور نيست. ما از اينكه دوستش داريم و دوستمون داره خيلى خوشحال مى‏شيم ! تنها اشكالش اينه كه بايد سه طبقه رو بالا و پايين بريم تا اونو به گردش ببريم …

«بن» سرش را تكان مى‏دهد:

– ولى وقتى كه گچ پايت را باز كنن، مى‏تونى بهتر راه برى !

«دامى» آهى مى‏كشد و مى‏گويد:

– بله، شايد، ولى هنوز معلوم نيست !

حالا ديگر «بن» هم دلش مى‏خواهد از سگها حرف بزند:

– من، مادر بزرگم نمى‏گذاره كه سگ بيارم توى خونه. با اينحال، مادر بزرگ مهربانى دارم، فقط … مى‏دونى چشه ؟

– مريضه ؟

– نه، من فكر مى‏كنم كه از سگها مى‏ترسه !

– خيلى مسخره‏اس كه مادر بزرگ آدم از سگ بترسه. از توله سگ هم مى‏ترسه ؟

– آخه توله سگ هم بالاخره بزرگ مى‏شه !

– تو از توله سگت مراقبت مى‏كنى و مادر بزرگت هم به اون عادت مى‏كنه !

– وقتى كه از بيمارستان مرخص بشم، 9 ساله مى‏شم، اونوقت باز ازش سؤال مى‏كنم. شايد هم بگه بله !

– اسمشو چى مى‏گذارى ؟

«بن» با خوشحالى مى‏گويد:

– اسمش را «يوپى» مى‏ذارم ! رنگش قهوه‏ايه، گوشهاى بلند و يك لكّه سفيد خوشگل روى پوزه‏اش داره. صبحها، روى تختم مى‏پره و بيدارم مى‏كنه. تمام لوازمم رو برام مى‏آره و تا دم كلاس با من مى‏آد !

– امّا «سزار»، اصلاً از مدرسه خوشش نمى‏آد. او بيشتر دوست داره كه سگ باشه. چون فكر مى‏كنه لازم نيست لباس بپوشه، و چيزهاى به درد نخور را در مدرسه ياد بگيره.

حالا ديگر «بن» سر حال آمده است و با خنده مى‏گويد:

– امروز چهارشنبه است ! وقتى كه خواهرت «ملانى» بياد، باز با سگهاى خيالى خودمون بازى مى‏كنيم. حالا دو تا سگ خيالى داريم: «سزار» و «يوپى».

* * *

 ساك بزرگ «ملانى»

     ساعت ديوارى خانواده «تابار» 2 را نشان مى‏دهد. «ملانى» دارد براى رفتن به بيمارستان و عيادت كردن از «دامى» آماده مى‏شود. «دامى» موقع راه رفتن لنگ مى‏زد. به همين خاطر او را عمل كردند. از آن به بعد هر چهارشنبه «ملانى» براى ديدن او به بيمارستان مى‏رود. براى اينكه چيزى را فراموش نكند، با صداى بلند تكرار مى‏كند:

– از پشت در آشپزخانه ساك را برمى‏دارم. دو تا بسته بيسكويت، يك بسته شكلات، يك بسته آب‏نبات براى «دامى»، يكى ديگه براى «بن» توى ساك مى‏ذارم. يادم باشه يك مجله براى «دامى» و يك كتاب داستان براى «بن» ببرم.

     ايستگاه اتوبوس نزديك است. «ملانى» روى يك نيمكت مى‏نشيند و منتظر اتوبوس مى‏شود. بسته شكلات را درمى‏آورد و يك تكه از آن را مى‏كند و مى‏خورد. درست در همين موقع يك سگ مى‏بيند – يك توله سگ – كه از خيابان مى‏گذرد و با آهستگى به طرف «ملانى» مى‏آيد !
«ملانى» تكّه‏اى شكلات به او مى‏دهد و نازش مى‏كند، سگ پشتش را به «ملانى» مى‏كند و راه مى‏افتد. يك اتومبيل از طرف راست خيابان مى‏آيد:
«مواظب باش ! ». «ملانى» با سرعت به طرف توله سگ مى‏دود و او را مى‏گيرد ! «نزديك بودها!… بهتره نگم كه چه خطرى از سرش گذشت!»
راننده داد مى‏كشد:

– نمى‏تونى مواظب سگت باشى ؟ دختر ؟

«ملانى» در حاليكه توله سگ را به سينه‏اش مى‏چسباند، با خودش مى‏گويد: «فكر مى‏كنه اين سگِ منه … ». و بعد از سگ مى‏پرسد:

– خونه تو كجاس ؟ صاحبت كيه ؟

سگ دمش را تكان مى‏دهد و دست ملانى را مى‏ليسد. اتوبوس مى‏رسد.
ملانى سوار نمى‏شود، اتوبوس حركت مى‏كند. «ملانى» مى‏داند كه «دامى» منتظرش است ولى ترجيح مى‏دهد كه از سگى كه اصلاً بلد نيست در خيابان راه برود، كمى مواظبت كند. روى نيمكت مى‏نشيند و با خود مى‏گويد: «حتما صاحب اين سگ پيدايش مى‏شه، آهان ! يه
دختر بچّه با مادرش، حتما مال اوناس !». دختر بچّه نزديك مى‏شود و مى‏گويد:

– آخ جون ! چقدر سگت قشنگه ! مى‏ذارى نازش كنم ؟ چند سالشه ؟
اسمش چيه ؟

«ملانى» با ترديد مى‏گويد:

– اسمش «سزار» است !

ولى او مى‏داند كه حتما اسم اين سگ چيزى به غير از «سزار» است.

مادر دختر بچّه هم از «سزار» خوشش آمده است. با اينحال مى‏گويد:

– دخترم، زياد نازش نكن، خيلى كوچولو است، ناراحت مى‏شه. اتوبوس داره مى‏آد، عجله كن !

بچه و مادرش سوار اتوبوس مى‏شوند. اتوبوس راه مى‏افتد. «ملانى» به فكر «دامى» است. ولى «سزار» به چيزى فكر نمى‏كند و براى خودش راحت خوابيده است. آقايى مى‏رسد، به بسته شكلات كه در دست «ملانى» است نگاه مى‏كند و مى‏گويد:

– بچّه‏ها و سگهاى كوچك اگه زياد شكلات بخورن، هم دندونهاشون خراب مى‏شه، هم دل درد مى‏گيرن !

«ملانى» شكلات را توى ساك مى‏گذارد و با خود مى‏گويد: «اين آقا حتما يا پزشك است يا دامپزشك !». بعد از چند لحظه اتوبوس ديگرى مى‏رسد و توقف مى‏كند، آقا سوار مى‏شود و اتوبوس راه مى‏افتد. ملانى به فكر فرو مى‏رود و بعد به «سزار» مى‏گويد:

– ببين ! «سزار» ! تو خيلى با نمكى ! امّا من نمى‏تونم تا شب همين‏جا پيش تو بمونم، بايد برم بيمارستان، تو را هم نمى‏تونم ول كنم و برم … تازه تو كه مال من نيستى ! نمى‏دونم با تو چيكار كنم ! وقتى اتوبوس بعدى برسه تصميم مى‏گيريم، باشه ؟

ولى «سزار» خوابيده است و اتوبوس هم مى‏رسد.

* * *

 «سزار» و «ملانى»

     «ملانى» با خود مى‏گويد: «خوشبختانه يك ساك بزرگ دارم». سگ را درون ساك مى‏گذارد و روى پلكان اتوبوس مى‏پرد و ساك را بالا مى‏گيرد كه ته ساك به زمين نخورد و «سزار» ناراحت نشود. كسى از پشت سرش مى‏گويد:

– مى‏خواى كمكت كنم ؟

«ملانى» جواب نمى‏دهد، كمى نگران است … به نظر او خيلى مضحك است آدم در ساكش سگى را گذاشته باشد كه مال خودش نيست. با سرعت سوار اتوبوس مى‏شود، روى صندلى مى‏نشيند و ساكش را روى پاهايش مى‏گذارد. حالا «سزار» بيدار شده است و دلش مى‏خواهد بداند كجاست ؟ سر ژوليده‏اش را از ساك بيرون مى‏آورد و دور و برش را نگاه مى‏كند. همه از او تعريف مى‏كنند:

– چقدر قشنگه ! چه بانمكه ! خوش به حالت كه سگ به اين خوشگلى دارى !

«سزار» خودش را لوس مى‏كند و مى‏گذارد كه نازش كنند. «ملانى» نمى‏داند چه بگويد. و نمى‏داند كه اين ماجرا چه جورى تمام مى‏شود.

ولى «سزار» دوباره ته ساك مى‏رود. شايد شكلات را پيدا كرده است …

راننده اتوبوس با صداى بلند مى‏گويد:

– «بيمارستان سَن نيكلا» ! ، نبود ؟ !

كم مانده بود كه «ملانى» فراموش كند پياده شود. با شنيدن صداى راننده از جا بلند مى‏شود:

– ببخشيد آقا ! ببخشيد خانم ! من اينجا پياده مى‏شوم !

روى در بيمارستان نوشته شده است: «از آوردن سگها به داخل بيمارستان خوددارى كنيد». «ملانى» بدون توجه به تابلو وارد مى‏شود، البته خوب مى‏داند كه ورود سگها به بيمارستان ممنوع است. با خودش مى‏گويد:
«كاش كه سزار خوابيده باشد». «ملانى» با قدمهاى بلند از قسمت ورودى بيمارستان مى‏گذرد. قدرى خم مى‏شود و از جلوى قسمت «پذيرش» بيمارستان با سرعت رد مى‏شود. مأمور پذيرش صدايش مى‏كند:

– هى ! «ملانى» ! معلومه كه ساكت خيلى پره ! حتما باز هم براى برادرت خوراكى آوردى ! مثل اينكه امروز خيلى عجله دارى ! چرا دير اومدى ؟ …

«ملانى» بقيّه حرفها را نمى‏شنود و با سرعت به طرف پلّه‏ها مى‏رود. از توى ساكش صداى ناله و زق زق مى‏آيد … حيوونى «سزار» حتما خيلى خسته شده ! «ملانى» مى‏خواهد پلّه‏ها را چهار تا يكى طى كند. از شانس بد، دو پزشك با روپوش سفيد روى پلّه‏ها ايستاده‏اند و دارند با هم حرف مى‏زنند. «ملانى» نمى‏تواند با يك ساك پر سر و صدا از مقابل آنها بگذرد.
بايد با آسانسور برود ! با سرعت سوار آسانسور مى‏شود. توى آسانسور «سزار» هنوز سر و صدا مى‏كند، «ملانى» مى‏گويد:

– «سزار» ! ساكت شو !

در آسانسور باز مى‏شود. يك برانكار و بعد هم يك پرستار وارد آسانسور مى‏شود. «ملانى» خودش را در يك گوشه آسانسور جمع مى‏كند و كيف را آرام آرام تكان مى‏دهد تا سگ بخوابد. مرد مى‏پرسد:

– چه طبقه‏اى پياده مى‏شوى ؟

– دوم !

ساك صدا مى‏كند:

– عو ! عو !

«ملانى» آرام آرام تكانش مى‏دهد.

مرد مى‏پرسد:

– عروسكته كه گريه مى‏كنه ؟

«ملانى» جواب نمى‏دهد. آسانسور مى‏ايستد و «ملانى» با عجله خارج مى‏شود.

هيچكس توى راهرو نيست. ديگر صداى «سزار» شنيده نمى‏شود. اتاق شماره 17 ، در سوم از سمت راست. «ملانى» با عجله وارد اتاق «دامى» و «بن» مى‏شود.

* * *

 يك درياچه بزرگ !

     «دامى» غر غر مى‏كند:

– «ملانى» كجا بودى ؟ چقدر دير كردى ! چته ؟ چرا رنگت پريده ؟

«ملانى» نفس‏زنان ساك را با احتياط گوشه اتاق مى‏گذارد و مى‏گويد:

– به خاطر ساك است.

«دامى» مى‏پرسد:

– سنگينه ؟

«دامى» در حاليكه چشمهايش از تعجب گرد شده است به ساك نگاه مى‏كند كه چطور شروع به تكان خوردن مى‏كند و صداهاى عجيب و غريبى در مى‏آورد !

«بن» هم سر در نمى‏آورد و بالاخره مى‏پرسد:

– ما رو دست انداختى ؟

«ملانى» جوابى نمى‏دهد. ناگهان دلش براى سگ شور مى‏زند، مى‏ترسد كه در ته ساك خفه بشود، يا اينكه زيادى شكلات بخورد، پس بايد فورا كارى بكند، زير چشمى از شيشه اتاق بيرون را نگاه مى‏كند: هيچ پرستارى ديده نمى‏شود. سگ را در مقابل دو پسر كه از تعجب گيج شده‏اند از ته ساك بيرون مى‏آورد و آن را بين دو تخت، روى زمين مى‏گذارد. «سزار» ديگر گريه نمى‏كند، حسابى سرش شلوغ است و بچّه‏ها بدون اينكه حرف بزنند به درياچه‏اى كه زير پاى «سزار» در حال شكل گرفتن است نگاه مى‏كنند !

«بن» مى‏گويد:

– اى واى داره پى‏پى مى‏كنه ! حالا چكار كنيم ؟

«دامى» داد مى‏زند:

– زود باش ! يه دستمال زير دستشوييه !

«بن» مى‏بيند كه يك پرستار وارد اتاق مى‏شود، از خنده روده‏بر مى‏شود و «ملانى» را خبر مى‏كند:

– قايمش كن، پرستار اومد !

چه شانس بدى ! «مادموازل اينه» پرستار بخش است و خيلى هم جدّى است. داخل مى‏شود و بچّه‏ها را دعوا مى‏كند:

– اى واى ! باز هم كه آب معدنى را زمين ريخته‏ايد ! واقعا كه آفرين !

در حاليكه دو پسر از زور خنده سرخ شده‏اند، «ملانى» مى‏گويد:

– ما كه عمدا نريختيم ! تازه الآن خودم تميزش مى‏كنم !

پرستار از اتاق بيرون مى‏رود و «سزار» با حالتى شنگول زير پتوى «بن» قايم شده است و دارد با مهربانى گوشه بالش «بن» را مى‏جود … «ملانى» مى‏گويد:

– بياين با هم عصرونه بخوريم تا من برايتان تعريف كنم كه چطورى پيدايش كردم.

«ملانى» بقيّه شكلاتها و بيسكوبيتها را از توى ساك در مى‏آورد و شروع به تعريف مى‏كند:

– ببينيد بچّه‏ها، خودش اومد و منو تو خيابان پيدا كرد، و من هم بهش يك تكّه شكلات دادم. بعد، نزديك بود كه زير ماشين له بشه، من بغلش كردم و اون خوابش برد. خيلى منتظر شدم كه صاحبش بياد ولى كسى نيامد.
همه فكر مى‏كردن كه مال منه. به همين خاطر منهم اسمش را «سزار» گذاشتم و باهاش به ديدن شماها اومدم، كار ديگه‏اى نمى‏تونستم بكنم.

«دامى» شانه‏هايش را بالا مى‏اندازد و مى‏گويد:

– تو ديونه شدى، «ملانى» ! حالا باهاش چكار كنيم ؟ بابا هيچوقت اجازه نمى‏ده كه ما اين توله سگ رو نگه داريم ! «بن»، يكدقيقه مى‏ديش بغل من ؟

«ملانى» مى‏گويد:

– اى واى ! خدا جونم ! اون گوشه بالش «بن» رو پاره كرده، چقدر شيطونه !

«دامى» مى‏گويد:

– همه توله‏سگها موقع دندون در آوردن بايد يه چيزى را بجوند، مگه نه، «سزار» ؟

آنها حدود يك ساعت، درباره سگ حرف زدند، ولى اين دفعه درباره يك سگ واقعى !

«سراز» آب خورد، بازى كرد، درياچه‏هاى كوچولو درست كرد …

هيچكس هم نفهميد كه در اتاق شماره 17 بيمارستان يك توله سگ به عيادت بيمار آمده است. ساعت تقريبا پنج است و پدر و مادر «دامى» مى‏رسند. «دامى» آنها را از شيشه در اتاق مى‏بيند. پچ‏پچ‏كنان مى‏گويد:

– زود باش، ملانى، قايمش كن !

«سزار» مثل يك توپ زير تخت خوابيده است. «ملانى» مى‏گويد:

– نگاه كنين، خوابيده ! مثل يك سگ عروسكى مى‏مونه !

* * *

 «سزار» مشهور مى‏شود !

     به ناچار «ملانى» با «سزار» به خانه رفت ! نمى‏شد كه او شب را توى بيمارستان و يا بيرون از خانه بخوابد ! «ملانى» او را توى آشپزخانه روى يك بالش خواباند. «سزار» تمام شب را مثل همه بچّه‏ها گريه كرد. ولى امروز صبح، حالش خوب است و با دقّت به حرفهاى «ملانى» گوش مى‏كند:

– خيله خوب، «سزار»، بابا ديشب اوّلش فكر كرد كه تو يك سگ عروسكى هستى ! ولى وقتى موضوع را فهميد، خيلى بدش آمد ! او مرا مجبور كرده است كه روى سه ورق كاغذ بنويسم:

«يك سگ در خيابان «دِزورمو» پيدا شده است. صاحبش خارج از ساعات مدرسه، به آدرس زيرمراجعه كند:

خيابان دزورمو پلاك 38 ، طبقه سوم، دست راست، ملانى تابار ».

اينجورى شايد صاحبت رو پيدا كنيم !

«ملانى» كاسه غذا را جلوى «سزار» مى‏گذارد و مى‏گويد:

– ولى حالا خيلى سخته كه تو رو تنها بذارم ! بيا ! حالا صبحونه منُ  تموم كن و بعد بخواب !

«ملانى» به مدرسه مى‏رود. در طول راه، دم نانوايى، بقالى و داروخانه مى‏ايستد، داخل مى‏شود و داستانش را تعريف مى‏كند:

– سلام ! من مى‏خوام يك اطلاعيه كنار صندوق بذارم كه درباره توله سگيه كه ديروز توى خيابان پيدا كردم. پدرم مى‏گه حتما صاحبش توى همين محلهَ‏س. پدرم حتى رفته موضوع را به پليس هم گفته.

مغازه‏دارها كه «ملانى» را مى‏شناسند، مى‏گويند:

– دلت مى‏خواهد اين سگ را نگه دارى، مگه نه ؟

بعد هم حال «دامى» را مى‏پرسند و نشانى‏هاى توله سگ را نيز مى‏گيرند …

«ملانى» ناگهان مى‏گويد:

– از دست اين «سزار»، مدرسه‏ام دير شد. و شروع به دويدن مى‏كند.
متأسفانه در مدرسه بسته است !

«ملانى» زنگ مى‏زند. وقتى وارد كلاس مى‏شود، خانم معلم مى‏گويد:

– بيست دقيقه تأخير، «مادموازل ملانى تابار» ! براى ما توضيح بده چه بلايى سرت اومده ؟ !

«ملانى» آنقدر از حرف زدن درباره «سزار» خوشحال است كه خجالت را فراموش مى‏كند و ماجرا را تعريف مى‏كند: خيابان، اتوبوس، بيمارستان، عكس‏العمل پدرش، و كاغذهايى كه پيش مغازه‏دارها گذاشته است.

يكى از همكلاسهايش، مى‏پرسد:

– حالا، توله سگه توى كيفته ؟

«ملانى» جواب مى‏دهد:

– نه، توى خونه منتظرمه !

چند صدا با هم مى‏پرسند:

– مى‏شه امروز وقتى ساعت چهار و نيم تعطيل شديم، بريم ببينيمش ؟

خلاصه، تقريبا دو سه ساعت همه فقط از «سزار» حرف مى‏زنند.
خانم معلم هم چيزهايى دارد كه درباره سگها و آدمها بگويد:

– سگ در خونه مثل عروسك نيست ! بايد او را براى واكسنهايش و بعضى وقتها براى مريضيهايش پيش دامپزشك ببريم. بايد بدانيم كه او خيلى به ما احتياج داره و بايد از او مواظبت كنيم. ما به اين كار«مسؤوليت» مى‏گيم …

«ملانى» خوب درك مى‏كند و خودش را مسؤول نگهدارى «سزار» مى‏داند !

وقتى مدرسه تعطيل مى‏شه، همه بچّه‏هاى كلاس «ملانى» را تا دم در خانه همراهى مى‏كنند.

«ملانى» مى‏گويد:

– همين جا بمانيد. من مى‏رم «سزار» را مى‏آرم تا اونو به گردش ببريم.

… بيچاره «سزار» هيچ وقت اين همه آدم نديده است و دلش نمى‏خواهد روى پياده‏رو راه برود و نمى‏داند كجا بايد احتياجاتش را بر طرف كند، زير درخت يا كنار جدول خيابان !

دوستان «ملانى» مى‏روند. «ملانى» مى‏داند كه هر لحظه ممكن است صاحب «سزار» زنگ بزند و او را با خود ببرد. به همين دليل، درسهايش را در آشپزخانه مى‏خواند تا كمى بيشتر پيش سگش باشد. ساعت پنج، زنگ مى‏زنند. «ملانى» سگ را توى بغلش مى‏گيرد و مى‏رود در را باز كند.

* * *

 «سزار فرى‏پون» مال كيست ؟

خانمى با ناراحتى مى‏گويد:

– خب، پس «ملانى تابار» تو هستى ! تو رو گاهى اوقات توى خيابان ديده‏ام.

– من «مادام دووو»، سرايدار خانه شماره 7 در خيابان «دزورمو» هستم.
درست مقابل ايستگاه اتوبوس.

«ملانى» سگ را به او نزديك مى‏كند و مى‏گويد:

– فهميدم: «سزار» مال شماست.

«مادام دووو» مى‏گويد:

– من صداش مى‏كنم «فرى پون» ! هميشه سعى مى‏كنه از دسم فرار كنه ! هر جا دلش بخواد پى‏پى مى‏كنه! من هفت تا سگ دارم، اين يكى ازهمَشون شيطون تره ! داشتم پلّه‏ها رو جارو مى‏كردم كه يهو فرار كرد ! ولى خيلى بانمكه، مگه نه ؟ اين از همه سَگام خوشگلتر و بلاتره !

صداى پا در راهرو، و صداى كليد توى قفل شنيده مى‏شود: «موسيو و مادام تابار» از بيمارستان بر مى‏گردند و از ديدن «مادام دووو» تعجب مى‏كنند. ولى خيلى خوشحالند:

– مژده، «ملانى» ! «دامى» تا دو هفته ديگه به خونه بر مى‏گرده. دكتر مى‏گويد كه عمل موفقيت‏آميز بوده. ولى بايد كه دوباره راه رفتن را ياد بگيرد. البته زياد آسون نيست، او اغلب مجبور خواهد بود كه توى خونه تنها بمونه.

«مادام دووو»، همه چيز را مى‏شنود و از «ملانى» مى‏پرسد:

– خوب، پس اون برادر توئه كه مى‏لنگه ؟ من مى‏شناسمش.

«ملانى» جواب مى‏دهد:

– برادر دوقلوى منه، تقريبا چهار ماهه كه توى بيمارستان بسترى شده.

– برادرت اينطورى به دنيا آمده ؟ درد داره ؟ چه عملى روش انجام داده‏اند ؟

«ملانى» از كنجكاوى «مادام دووو» و سؤالاتى كه درباره «دامى» مى‏كند

متعجب است.

«موسيو و مادام تابار» با حوصله به سؤالهاى «مادام دووو» جواب مى‏دهند.

«مادام دووو» ناگهان رو به «ملانى» مى‏كند و مى‏گويد:

– برادرت دوست داره كه يك توله سگ داشته باشه ؟

«ملانى» مى‏گويد:

– خيلى دوست داره ! ولى «خانم دووو» … بابا و مامان مخالفن!

«موسيو و مادام تابار» چيزى نمى‏گويند. كاملاً معلوم است كه توله سگ دوست ندارند، چون خوب مى‏دانند كه نگهدارى سگ مشكل است و تمام روز وقت آدم را مى‏گيرد …

ولى «مادام دووو» تصميم خودش را مى‏گيرد و مى‏گويد:

– خيله خب ! من اين سگ را نمى‏فروشم، منتها مى‏دمش به شما! بهتون ياد مى‏دم كه چطور ازش مراقبت كنين.

«مادام دووو» «سزار – فرى پون» را توى بغل «ملانى» مى‏گذارد.

«موسيو و مادام تابار» هاج واج مانده‏اند:

– كجا بايد بذاريمش ؟ چكار بايد بكنيم ؟ چى مى‏خوره ؟

«مادام دووو» جواب مى‏دهد كه «سزار» كمى گوشت و سبزى مى‏خورد و
بايد آب هم بخورد:

– اگر حالش بد شد، اونو بيارين پيش من تا ببينم چشه !

پدر و مادر با نگرانى سگ را نگاه مى‏كنند … بالاخره مى‏گويند:

– چه با مزهَ‏س! وقتى «دامى» بياد ، خيلى از ديدن «سزار» خوشحال مى‏شه !

«ملانى» و «مادام  و موسيو تابار» با هم مى‏گويند:

خيلى ممنون، «مادام دووو» !

«ملانى» «سزار» را توى بغلش فشار مى‏دهد و مى‏گويد:

– زندگى ما كاملاً عوض مى‏شود. فردا بعد از مدرسه، مى‏رم به «دامى» و «بن» خبر مى‏دم و بعد هم با «سزار» به ديدن «مادام دووو» مى‏رم !

حالا ديگه «سزار» يك سگ واقعى است !

* * *

 

Baba Taher; Le génie du millénaire باباطاهر، نابغه ی هزاره

Moshiri, Mahshid. Le génie du millénaire: Traduction française de cent quatrains lyriques de Baba Taher,

Paris, Harmattan, 2009

  مشیری، مهشید. نابغه ی هزاره: ترجمه ی دوبیتی های باباطاهر. پاریس، آرمتان، ۲۰۰۹

Le Génie du milléniare 001

genie 2

S’il n ‘y a pas d’amour! !اگر عشق نیست

S’il n ‘y a pas d’amour

 مشیری، مهشید. اگر عشق نیست: ترجمه 100 شعر مدرن فارسی. پاریس: انتشارات آرمتان، .  1391. 203 صفحه

Moshiri, Mahshid. S’il n’y a pas d’amour : Les poètes persanophones, Paris : L’Harmattan, 2012

کتاب شامل ترجمه فرانسوی  100 شعر مدرن فارسی از شاعران سرشناس و تاثیرگذار معاصر است و نام آن از شعر شاملو گرفته شده است

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را

 تاب سفری این چنین نیست

S’il n’y a pas d’amour,

Jamais, personne

N’aura le courage d’un tel voyage

کتاب شامل سه بخش است: مقدمه، ترجمة فرانسوی  100 شعر مدرن فارسی،  و زندگی شناسی شاعران سرشناس و تاثیرگذار معاصر ایرانی

در مقدمة کتاب تصویر شعر معاصر فارسی از دورة مشروطیت تا امروز و تاثیر شعر مغرب زمین بر این شعر به دست داده شده و این تاثیرگذاری به عنوان پدیدة وامگیری شعری در دو سطح میکرو و ماکرو یا خرد و کلان بررسی شده است

در مقدمة کتاب انواع شعر امروز اعم از شعر نیمایی، شعر سپید، شعر موج نو، و شعر حجم معرفی شده اند و شعرهایی چون ققنوس و داروگ نیما و سنگفرش و شب شاملو تفسیر شده اند

Education En Iran; Deuxième partie: Académie de Gondishapour

Education en Iran; Première partie: Empire Perse

Ahmad Reza Ahmadi آسمان خانه ی ما


Ahmad Shamlou اگر عشق نیست