Archives de Catégorie: Sa’di /پژوهش در کار سعدی

بنی آدم « اعضای یک پیکرند»، یا اینکه «اعضای یک دیگرند»؟

بنی آدم « اعضای یک پیکرند»، یا اینکه «اعضای یک دیگرند»؟

پیام بنی آدم، که بر پایه جهان بینی توحیدی سعدی سروده شده است، به شرط آنکه از آن آشنایی زدایی کنیم، هر بار خواندنش بر اهمیت معنای آن می افزاید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگرعضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی*

به نظر من، سعدی، بنی آدم یا ابنای بشر را به صورت یک corpus یا پیکره می بیند:

همه فرزند آدمند بشر
میل بعضی به خیر و بعضی شر

پیکره ی بشریت یک سیستم یا نظام است که اجزای تشکیل دهنده ی آن، همبسته و منسجمند و هر رویدادی ، بر کل سیستم و بر یکایک اجزای آن تاثیر می گذارد. بر این قیاس، پیکره ی بشریت به پیکر انسان می ماند. پیکر انسان هم یک سیستم است که از عضوهایی تشکیل شده است. و اگراز قضای روزگار، عضوی از پیکر انسان به درد آید، دگر عضوها را نماند قرار.
همه ی آدمیانی که زمانی بر محور افقی زمان، روی زمین زیسته اند، هر یک عمارتی نو ساخته اند و سپس رفته اند و منزل به دیگری پرداخته اند و به قول سعدی «غبار کالبدشان بر هوا رفته است» و آدمیان دیگر، که باز به قول او از «شکم مادر و پشت پدر» بر محور عمودی زمان به جای آنان نشسته اند یا خواهند نشست، اعضای این پیکرند و هر فاجعه ای که در تاریخ بشریت در جای جای جهان پهناور برای نوع بشر و برای یکایک افراد نوع بشر پیش آمده است و پیش خواهد آمد، از همان روزي كه « فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد، دست قابيل به خون هابيل آغشته شد، يوسف را برادرها به چاه انداختند، ديوار چين را با شلاق و خون ساختند»**، خون ریزی و خون خواری و خشونت، قتل عام و کشتار، جنگها و ترکتازیها، و هزاران اتفاق زشت و غیر انسانی دیگر، بی عدالتی های طبیعت نسبت به نوع بشر، بی عدالتی بشر علیه بشر، قساوتها وستمگریها، زورگوییها و خودکامگیها، نامردمیها و مردم آزاریها، تبعیض و تحمیق و تحقیر، محرومیت و گرسنگی و فقر، بیسوادی و جهل، بیماری و رنج، و چه و چه و چه،…
اگر کسی، از اینها همه، دلش به درد نیاید، خب «نشاید که نامش نهند آدمی».

و اما
ضبط «اعضای یکدیگر» – به جای «اعضای یک پیکر» – شاید ناشی از بی دقتی، دخل و تصرف و احیانا بی اطلاعی و بیسوادی وراقان و کاتبان باشد که در طول زمان گریبانگیر بسیاری از متون فارسی شده است.
دیگرممکن است نوع خط باشد. مثلا در زمان سعدی «تعلیق» رایج بوده که خطی است درهم پیچیده و تودرتو و بدون کسره و فتحه و ضمه. در خط تعلیق، کلمات به هم می چسبیدند. و چون قلم اندر نوشتن می شتافت، از کاغذ کمتر جدا می شد و در تندنویسی موثر بود. مثلا در نوشتنِ «دیگر» دال را به ی می چسباندند که ممکن بود شییه «پیکر» شود، و به همین سیاق «یک پیکرند» به صورت «یکدیگرند» نوشته شود و ما را در خواندن پیام سعدی، دچار ابهام و سر در گمی کند، که کرده است
مهشید مشیری

Publicités

صدمین کتاب دکتر مهشید مشیری دل بی قرار سعدی

صدمین کتاب دکتر مهشید مشیری

به تازگی منتشر شده است

دل بی قرار سعدی

مجموعه مقالات در باره ی سعدی

کتابسرای تندیس 1392

Book_207

… آثار نظم و نثر فارسى، اين گنجينه عظيم، براى نازش به عظم رميم نيست. امروز شعر سعدى و مانند او را نه فقط براى آن مى‏خوانيم كه مفرح ذات، و مايه نشاط است. بلكه از اين جهت به آن مى‏پردازيم، كه سرمايه نجات است. تحقيق ادبى و زبانى نيز، ابدا تفنن نيست، به نوعى پشتوانه حيات است.

صد و پنجاهی ها

مجموعه ی صد وپنجاهی ها

به کوشش مهشید مشیری

عاشق عشق و عشق­بازانیم:150 غزل­ از سنایی غزنوی

1

 دلا گر عاشقی از عشق بگذر: 150 غزل از عطار نیشابوری –

2

 دوست می‌دارمت به بانگ بلند:150 غزل از فخرالدین عراقی  –

3

–  باغ تفرّج است و بس: 150 غزل از سعدى شیرازی.

saadi

حافظ ما مست باده­ی ازل است: 150 غزل­ از حافظ شیرازی.

hafez

عشق آمدنی بُود نه آموختنی: 150 رباعی از ابوسعید ابوالخیر.

Scan10031

معشوقم ؟ عاشقم ؟ کدامم ؟ 150 صحنه از لیلی و مجنون .

sohrab

– من و تو، بی من و تو جمع شویم. 150 غزل از دیوان شمس.

molavi

یکی داستان است پُر آب چشم : 150 صحنه از سهراب و رستم.

nezami

خوشا عشق: 150 صحنه از فرهاد و شیرین اثر وحشی بافقی

11 ok

خوشا رسوایی و کوی ملامت : 150 صحنه از یوسف و زلیخا اثر جامی

10 ok

ادامه دارد

سعدی و جهان بینی او

پیام سعدی /Message de Sa’di*

بنی آدم اعضای یک پیکرند

Les enfants d’Adam font partie d’un corps

پیام انسان دوستانه سعدی بزرگوار که زینت بخش سردر سازمان ملل متحد است :

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

Message humaniste de Sa’di Shirâzi qui fait le logos du frontispice d’Organisation des Nations Unis :

Les enfants d’Adam font partie d’un corps

Ils sont crées tous d’une même essence

Si une peine arrive à un membre du corps

Les autres aussi, perdent leur aisance

Si pour la peine des autres, tu n’as pas de souffrance

Tu ne mériteras pas d’être  dans  ce corps

*مهشید مشیری. فرهنگ شاعران فارسی زبان (به زبان فرانسه). آریان ترجمان، ۱۳۸۶

*Mahshid Moshiri. Dictionnaire des poètes renommés persans. Aryan Tarjoman, Téhéran, 2007

سعدی وترجیع بند صبر*

1

مهشید مشیری

ترجيع بند صبر و سرو قامت دوست

هر بهار، وقتی اول ارديبهشت ماه جلالی نزديك می‏شود، زمان‏سنج زيست‏شناسی درون من، هشدار میدهد كه برخيز و ببين! مخافت زمستان جای خود را به طراوت پرمهر بهاران داده است. ديگر موسم گشودن در سرای بستان است و من بی‏تاب و بی قرار، سرخوش از باده‏ای كه نمي‏دانم از كجاست، برمي‏خيزم و بر فراز باغ به پرواز درمی آيم. بانگ مرغ از هر سو برخاسته، بادام شكوفه بر سر آورده، عطر بهار نارنج همه جا پيچيده و بوی گلزار گلاب عطار را منسوخ گردانيده است. درختان قبای سبز ورق به تن كرده‏اند. سرو را می‏بينم و سعدی را به ياد می‏آورم كه بارها در باغ تأمل كرده و قامت يار را خصوصاً در غزل‏ها به سرو تشبيه كرده است. قامت يار در نظر سعدی خصوصيتی ممتاز است و اصولاً يار سعدی نمی‏تواند بلند قامت نباشد. قامت يار، نه قامت، كه به حقيقت قيامت است زيرا كه چون برمی‏خيزد، رستخيز سعدی اندر قيام اوست. زير لب زمزمه می‏كنم:


«اي سرو بلند قامت دوست»


سراپا شور و شوق می شوم. با خود می‏گويم سعدی همين هوا را استنشاق كرده است و در همين فضا بوده كه شيفتگی، شيدايی و شادی عارفانه و ذوق و شوق شاعرانه و درونی‏اش در هماهنگی با طبيعت بيرون به اوج رسيده است.

به كتابخانه می‏روم و كليات سعدی تصحيح فروغی را از قفسه برمی‏دارم. ورق می‏زنم:‌ گلستان، بوستان، غزليات،… و در ﺻﻔﺤﮥ 656 كتاب‌،‌ اين هم ترجيع‏ بند «سرو قامت دوست».

ترجيع‏ بند در وزن مفعول مفاعلن فعولن «بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف» سروده شده است و سعدی در غزل‏ها شمار 14 غزل با اين وزن دارد كه در ميان 58 وزن به كار رفته در غزل‏های او مقام بيست و سوم را دارد. ترجيع ‏بند «سرو قامت دوست» 22 بند (يا خانه) دارد كه شمار بيت‏های هر بند از 9 تا 12 متغير است (بندهای 1 و 19، دوازده بيت، بندهای 2، 3، 5، 7، 8، 9، 10، 11، 17 و 22 يازده بيت، بندهای 6، 12، 13، 14 و 18 ده بيت، و بندهای 4، 15، 16، 20 و 21 نُه بيت دارد). بيت مفرد يا بندگردان اين است:


بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


سعدي در ترجيع‏ بند همچون نظامی كلام خود را با «ای» آغاز كرده است، در مقام بنده‏ای در مقابل خداوند:


«ای سرو بلند قامت دوست»


نظامی نيز در ﺧﻄﺒﮥ آغازين ليلي و مجنون خطاب به رب‏العالمين در همين وزن مي‏گويد:


ای نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كی كنم باز


و كلام اين هر دو، به دعايی می‏ماند كه از اعماق قلب بنده‏ای مؤمن خطاب به شخص الهي بر زبان جاري مي‏شود.

سعدي در ترجيع‏ بند به پيروي از مشرب عرفاني خود كه در آن، خلوت بايد در طبيعت باشد، سر به جيب تفكر فرو مي‏برد، آن‏گاه با مخاطب قرار دادن سرو قامت دوست آغاز مي‏كند. سعدي بصير با معرفت قلبي و باطني خود به تأمل در سرو به عنوان يكي از آيات كتاب طبيعت مي‏پردازد. او اين بار مشخصاً مشبهٌ‏ به، يعني سرو را مخاطب قرار مي‏دهد كه استوار و بردبار، سزاواري پرستش يار است و فنا را به آن راهي نيست.

و چنين برمي‏آيد كه در اين‏جا ديگر متقاعد شده است كه قامت بلند يار همانا سرو است. با اين حال وقتي كه مي‏گويد «وه وه كه شمايلت چه نيكوست» اذعان مي‏كند كه باز هم در نظرش مشبه از مشبهٌ‏ به برتر است و آرزو مي‏كند كه در پاي لطافت يار بميرد، هر سرو بلند كه بر لب جوست.

گويي باز هم شبي از آن شب‏هاست كه سعدی تأمل ايام گذشته مي‏كند و بر عمر تلف كرده تأسف مي‏خورد:


يك چند به خيره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم كه چندي

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


و سنگ سراﭼﮥ دل به الماس آب ديده مي‏سايد و بيت‏هايي مناسب حال خود مي‏گويد:


طاقت برسيد و هم بگفتم

عشقت كه ز خلق مي‏نهفتم

بر هر مژه قطره‏‏اي چو الماس

دارم كه به گريه سنگ سفتم

طاقم ز فراق و صبر و آرام

ز آن روز كه با غم تو جفتم

آهنگ دراز شب ز من پرس

كز فرقت تو دمي نخفتم

گر كشته شوم عجب مداريد

من خود ز حيات در شگفتم

تقدير در اين ميانم انداخت

چندان كه كناره مي‏گرفتم

دي بر سركوي دوست لختي

خاك قدمش به ديده رفتم

نه خوارترم ز خاك، بگذار

تا در قدم عزيزش افتم

زان گه كه برفتي از كنارم

صبر از دل ريش گفت رفتم

مي‏رفت و به كبر و ناز مي‏گفت:

بي ما چه كني؟ به لابه گفتم:

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


دايره‏اي را در نظر مي‏گيرم. اين دايره، «ترجيع‏ بند سروِ قامتِ دوست» است كه بندگردان در مركز آن قرار دارد.

مركز دايره در عين حال ﻧﻘﻄﮥ عطفِ بندهاي ترجيع‏ بند نيز هست.

بندهاي ترجيع‏ بند مانند شعاع‏ هاي دايره و همگي به طور همزمان به سوي مركز يعني به سوي بندگردان گرايش دارند، مركزگرا (Centripete) هستند. به اين ترتيب ﻫﻤﮥ بندها به «صبر» ختم مي‏شوند و راﺑﻄﮥ يكايك بندها با يكديگر و نيز راﺑﻄﮥ يكايك بندها با بندگردان رابطه‏اي است دو سويه.

گويي براساس شبكه‏اي نامريي، رابطه‏ اي همه جانبه بين يكايك بندها و بندگردان و نيز بين يكايك بندها با يكديگر وجود دارد.

ترجيع‏ بند نظام منسجمي است كه هر يك از اجزاي بلاواسط آن، يعني بندها، به نوﺑﮥ خود نظام فرعي‏ تري را تشكيل مي‏دهند كه خود داراي ويژگي‏هايي است كه از خصوصيات سيستم بزرگ‏تر يعني كل ترجيع‏ بند پيروي مي‏كند. اگر به صورت سيستمي به كار سعدي بنگريم، اين انسجام را در كل آثارش مشاهده مي‏كنيم و اين مجموﻋﮥ منسجم يعني ترجيع‏ بند جزيي است لاينفك از كليات سعدي و نمي‏تواند به صورت منتزع از كليات سعدي بررسي شود. بنابراين موضوعات محوري ترجيع‏ بند را نيز نمي‏توانيم جدا از موضوعات مورد علاﻗﮥ سعدي در غزل‏ها بررسي كنيم. موضوعاتي چون آبرو، آدم، آينه، اسير، اشتياق، اشك، اميد، باور، بخت، بي‏خبري، پير و جوان، تسليم، تشبيه، تمنا، تير، جان، جمال و جلال، حجاب، حسادت، حلال و حرام، حيرت، خرد، خواب،‌ دعا، دوست، رقيب، زهد، سوز عشق، شراب، طبيب، عاشق صادق، عيبجويي، غم، فراق، فردوس، فغان، قضا، قلم صنع، گناه، گوي و چوگان، نظربازي، وحدت، وداع، وصف يار، وصل، وفا، صبر.

صبر از موضوعات محوري كلام سعدي است. صبر همراه با هم‏معناها، متضادها، هيپونيم‏ها، هيپرونيم‏ها،… كه از نظر قياسي (خواه صوري، خواه معنايي) با صبر مربوطند، جملگي در يك مقوﻟﮥ قياسي قرار مي‏گيرند.

در غزل‏ها صبر 73 بار، صبر كردن 27 بار، صبور 12 بار، صبوري 21 بار، تحمل 17 بار، تحمل كردن 22 بار، طاقت 39 بار، شكيب 13 بار، شكيبايي 16 بار، شكيبيدن 4 بار، و مقوﻟﮥ صبر جمعاً 247 بار در غزل‏ها به كار رفته است و همين موضوعات در ترجيع‏ بند نيز به كار رفته است. سعدي در غزل‏ها در باب صبر مي‏گويد:


بر جور و بي‏ مرادي و درويشي و هلاك

آن را كه صبر نیست، محبت نه كار اوست

سعدي اگر طالبي، راه رو و رنج بر

ﻛﻌﺒﮥ ديدار دوست، صبر بيابان اوست


و نيز:


چند نصيحت كنند، بي‏ خبرانم به صبر؟

درد مرا اي حكيم، صبر نه درمان اوست


سعدي خوب مي‏داند كه صبر ما را وامي‏دارد كه دريابيم قدرت ما يگانه وﺳﻴﻠﮥ حل مشكل نيست. در گلستان در حكايت مشت‏زن، «كم جوشيدن» را مُرادف «صبر» به كار مي‏برد: «دولت به كوشيدن است، چاره كم جوشيدن است». سعدي در واقع صبر را، نه يك روش منفعلانه، بلكه نوعي كوشش فعالانه و چاره‏ جويانه مي‏داند و آن را به عنوان يك تصميم معرفي مي‏كند و در ترجيع‏ بند نيز مي‏گويد:


قسمي كه مرا نيافريدند

گر جهد كنم، ميسرم نيست

فكرم به همه جهان بگرديد

وز گوﺷﮥ صبر بهترم نيست

با بخت جدل نمي‏توان كرد

اكنون كه طريق ديگرم نيست

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


سعدي صبر را سيرت اهل صفا مي‏داند و مي‏گويد چارﮤ هر دردي ثبات است و مدارا و تحمل. مي‏داند كه گنج صبر اختيار لقمان است. در ذكر وفات اميرفخرالدين ابي‏ بكر مي‏گويد:


خداي عزّوجل قبض كرد بندﮤ خويش

تو نيز صبر كن اي بندﮤ خداي پرست


در گلستان مي‏گويد: «طريق درويشان ذكر است و شكر خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توكل و تسليم و تحمل» و در ترجيع‏ بند خصوصاً در ابيات زير صراحتاً به فضيلت صبر مي‏پردازد كه همان تحمل است:


تا جهد كنم به جان بكوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

كس بار مشاهدت نچيند

تا تخم مجاهدت نكارد

فكرم به همه جهان بگرديد

وز گوﺷﮥ صبر بهترم نيست

گفتي كه صبور باش، هيهات

دل موضع صبر بود و بردي

هم چاره تحمل است و تسليم

ور نه به كدام جهد و مردي

خوبيت مسلم است و ما را

صبر از تو نمي‏شود مسلم

درمان اسير عشق صبر است

تا خود به كجا رسد سرانجام

گويند بكوش تا بيابي

مي‏كوشم و بخت ياورم نيست

دور از تو شكيب چند باشد؟

ممكن نشود بر آتش آرام

تلخ است دهان عيشم از صبر

اي تنگ شكر بيار قندي

طاقم ز فراق و صبر و آرام

ز آن روز كه با غم تو جفتم

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آن‏كه در فراقت

آوخ كه چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و يار برگشت

صبر ار نكنم چه چاره سازم؟

آرام دل از يكي برون نيست

گر لاف زني كه من صبورم

بعد از تو حكايت است و مشنو


و اگر شعاع‏هاي دايرﮤ فرضي را به صورت يك منحني بر روي محور مختصات رسم كنيم، از نظر هندسي سيري نزولي، صعودي و يا يكنواخت را طي مي‏كند و در مركز دايره به ﻧﻘﻄﮥ سكون مي‏رسد. اين مسير پر اُفت و خيز و پر دست‏انداز كه در سلوك به عنوان قبض و بسط يا مخافت و محبت از آن ياد مي‏شود، بيانگر احوالات شيخ است كه در ترجيع‏ بند به صبر مي‏رسد. چنين مي‏نمايد كه شيخ در اين ترجيع‏بند به تشريح احوالات خود در سلوك با هدف صبر مي‏پردازد و تمرين صبر مي‏كند. حالات قبض و بسط را در جاي جاي ترجيع‏ بند مي‏بينيم.

صبر و آرام از كف او رفته و يار، هيهات، دل را كه موضع صبر بوده است، ربوده و با خود برده است. اين‏ها قبض است. مانند زماني كه سعدي در سوك سعدبن‏ بوبكر نشسته است و مرﺛﻴﮥ معروف او را كه ترجيع‏ بند است، با بند گردان:


نمي‏دانم حديث نام چون است

همي بينم كه عنوانش به خون است


گواه آن است كه دهان عيش سعدي از صبر تلخ است. سعدي كه همواره حكيمانه مي‏گويد: «كار مردان تحمل است و سكون» و مي‏گويد: «هر كه را صبر نيست، حكمت نيست»، فراق سعد بن زنگي،‌ بيخ صبرش را برمي‏كَنَد و سكون و قرار و آرام را از كف او مي‏ربايد:


سكون در آتش سوزنده گفتم

نشايد كرد و درمان هم سكون است

شكيبايي مجوي از جان مهجور

كه بار از طاقت مسكين فزون است


در ترجيع‏ بند صبر نيز، ديگران پندش مي‏دهند كه: هان «بكوش تا بيابي» مي‏گويد: «مي‏كوشم و بخت ياورم نيست» و درمان اسير عشق، صبر است. عاشق چاره‏اي جز صبر ندارد. «صبر ار نكند چه چاره سازد؟» مي‏گويد:


تا جهد كنم به جان بكوشم

و آن‏گه به ضرورت از بن گوش

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


در پاسخ ملامت‏ گراني كه به او مي‏گویند: «اندر پي او مرو كه بدخوست» مي‏گويد:


اي سخت دلان سست پيمان

اين شرط وفا بود كه بي‏ دوست

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنباﻟﮥ كار خويش گيرم


دايره، كامل‏ترين شكل هندسي و اصولاً نماد آسمان است. به آسمان مي‏نگرم و ستاره‏ ها را نگاه مي‏كنم. شب از نيمه گذشته است و همه آرام گرفته‏ اند. باز هم «آن‏چه در خواب نشد چشم من و پروين است».

خوﺷﮥ پروين مثل منجوق‏هايي است بر پردﮤ مخملي شب.

ترجيع ‏بند مثل خوﺷﮥ پروين است كه ستاره‏ هايش خواهران هفتگاﻧﮥ اطلسند بر شاخ گاو و بندهاي ترجيع‏ بند مثل ستاره‏ هاي اين خوشه‏ اند.

كليات سعدي شبيه يك منظوﻣﮥ كهكشاني، مثلاً منظوﻣﮥ شمسي است و ترجيع‏ بند صبر مثل يكي از ستاره‏ هاي اين منظومه است كه بندها اقمار آنند.

آنگاه سعدى را در بوستان به خواب مى‏بينم. بوستانى پر از دار و درخت ميوه دار.

و از آن درخت ته باغ، انارى مى‏چينم. كال است و سبز. در دستهايم مى فشارمش. پوك و توخالى است.

پوست نرمَش كه انگار از خمير وايا درست شده است در دستم مى‏ماند.

آيا از بوستانى كه اين‏همه با آن مأنوسم نصيبم همين بوده است؟

بوستان سعدى، آيا باغ تفرج است و بس؟…

صبر جميل سعدي، خشيت احترام‏ آميز و عشق توأم با توكل است و سرو نماد سرسبزي و چونان روح نماد بي‏مرگي و ناميرايي است و «قامت» توجه و ميل صنوبر دل به سوي دلدار است.

و به قول عارف معاصر فريدهوف شوان در جان رابطه بين نظاره‏گر و منظور نظر خصلتى است كه از سرنوشت انسان مى‏خيزد و بدين سان است كه نه مرگ و نه پايان آن نمى‏تواند باغ را از ما بربايد و شهود ما را نابود كند.

انار را رها مى‏كنم… خواب مرا پس مى‏زند… هنوز زمزمه مى‏كنم: «اى سروِ بلندِ
قامتِ دوست!»

شيراز، ارديبهشت 1382

* مهشید مشیریسروِ قامتِ دوست‌: تأملی‌ بر ترجیع‌ بند سعدی. آگاهان‌ ایده‌، .۱۳۸۲