Archives de Catégorie: Roman/Novel/داستان بلند

شب مهتاب است

__20111115_1822118965جاران به آسمان نگاه مى كند: امشب شب مهتاب است
ديشب هم وقتى جاران كنار مادرش روى تختخواب دراز شده بود و با هم آسمان را نگاه مى كردند، شب مهتاب بود
مادرش چشم از مهتاب برداشت و به چشمهاى جاران نگاه كرد و شرمگينانه گفت: تو بچۀ مهتابى
ولى آناً از گفتۀ خود پشيمان شد و در دل گفت: كاش جاران راز مهتاب را فراموش كند
جاران بچۀ مهتاب است. شايد براى همين است كه هر وقت مادر جاران نگاهش به هلال ماه نو مىافتد، چشمها را مى بندد و جاران را صدا مى زند. او چشم گشودن به نگاه جاران را به فال نيك مى گيرد.

داستان یاد جاران. از مجموعۀ « و دیگر نیست» نوشتۀ مهشید مشیری
Publicités

…و دیگر نیست

VaDigarNist

نويسنده: مهشيد مشيري
ناشر: كتابسراي تنديس
سال نشر: 1391 چاپ 1

قيمت: 13000 تومان
تعداد صفحات: 344 صفحه
شابك: 978-600-182-060-1
• كتاب حاضر شامل دو داستان بلند و 22 داستان كوتاه است.
اين داستان‌ها كه در زمان‌هاي گوناگون، (بين سال‌هاي 59 تا 82)، نوشته شده‌اند، طبيعتا حال و هواي متفاوتي با يكديگر دارند. با اين همه بر آن شدم كه آن‌ها را در كنار هم و در يك مجموعه گردآوري كنم. داستان آخر با عنوان « موش كوچولو مي‌خواهد دنيا را كشف كند » ترجمه‌ي دوران خردسالي پسرم، و تجربه‌ي مشترك او و من در فرايند عملي ترجمه‌ي داستان كودكان است.
چون اين داستان از نظر احساسي جايگاهي برايم دارد، خواستم كه آن را نيز در اين مجموعه و در كنار داستان‌هاي خودم بگذارم.
برگرفته از يادداشت نويسنده در ابتداي كتاب

داستان « آتشي هست » با اين جملات آغاز مي‌شود
« درآمد صفر، خزانه تهي، آينده تاريك. بالاخره چه خواهد شد؟ »
اين نجواي داداش است كه گوش را مي‌نوازد. نجوا مي‌كند و با خودنويس پاركر پنجاه و يكش، كه از بنگاه پاركر چهارراه قوام‌السلطنه خريده است، مي‌نويسد: « اوضاع كشور را مي‌توان در چند جمله خلاصه كرد …
داداش خودنويس را در دست راست گرفته و پيشاني را به كف دست چپش تكيه داده است. چهره‌اش فكور و جدي است. سرمقاله مي‌نويسد. او سردبير روزنامه‌اي است كه صاحب امتياز و مدير مسئول آن خودش است. داداش عاشق ايران است و به هر چيز و هر كس كه مظهر ايراني بودن است علاقه دارد. او شاهنامه‌ي چاپ مسكو به آن گراني را نخريده است كه در كتابخانه‌اش همين‌طور بماند و خاك بخورد. شاهنامه را خوانده و بسياري از بيت‌هاي آن را در حافظه‌اش نگاه داشته است. داداش از فردوسي با احترام ياد مي‌كند. به همين دليل نام روزنامه‌اش را حكيم طوس گذاشته است …

داداش عاشق وطنش است. اينكه تكرار مىكند، چو ايران نباشد، تن من مباد، شعار نيست. وقتى هم كه مى گويد، همه جاى ايران سراى من است، تعارف نمى كند.
مى گويد: وطن مثل مادر آدم است. آدم مىداند كه مادرهاى زيباتر، جوانتر و با كمالتر از مادر خودش زيادند، ولى حاضر نيست مادر خودش را با هيچ مادرى عوض كند

موش کوچولو -ترجمه آیدین میرزاد

مولوی:

چون که با کودک سر و کارت فتاد

پس زبان کودکی باید گشاد


303155_10150376663552998_1501199921_n

موش کوچولو

Comment la sourie reçoit une pierre sur la tête et découvre le monde

نویسنده: اتین دلسر

مترجم: آیدین میرزاد

Aydin Mirzad

با مقدمه مهشید مشیری


1

2


onvan

3

4

Untitled-Scanned-06moush-p-8

آتشی هست

مهشید مشیری. آتشی‌ هست‌… (داستان‌ بلند). انتشارات‌ همشهری‌،۱۳۸۱

آتشی هست

The Memories of Childhood/souvenirs de l’enfance/یاد جاران

یادِ جاران‌ (داستان‌ بلند). البرز، ۱۳۷۶

Yad-e Jaran (The Memories of Childhood). Alborz, Tehran, 1998

Yād-e Jārān (souvenirs de l’enfance). Alborz, Téhéran, 1998


همين جاست. در قديمي با كلون چوبي، كوبه و گل ميخهاي فلزي و سايبان آجري طاقي شكل، كه بر سر در آن حك شده است: اگر فردوس بر روي زمين است، همينجاست.

با اطمينان، كوبه را به صدا درمي آورم. در را نيم باز مي كند، مرا نمي شناسد. ولي من مي شناسمش…


jaran_front_small

L’anémone a fleurie partout

 

L’anémone a fleurie partout (Roman persan en Français). Aryan Tarjoman, Téhéran, 2007

 

jeld-03

نخستین یادِ جاران*‌

پدرم نیمرخ ایستاده است. کت و شلوار سفید به تن دارد و شکمش را جلو داده است.

درست مثل عکسی که درباغ شاه فین با سمندی و جلایر انداخته بود. هر سه نفر کت و شلوار سفید پوشیده بودند.

نخستین یاد جاران با این عکس شروع شد.

سمندی می خندید. او هم مثل پدرم سبیل داشت و چاق و خوشگل و درشت و قوی بود.

جاران عاشق جلایر نبود. جاران نوک مداد جوهری را با نوک زبانش خیس کرد و چشمهای او را بنفش کرد. جاران خواب جلایر را هیچوقت ندید.

همه چیر با عکس بابا و سمندی شروع شده بود. با بقوبقوی شیرفروش دوچرخه سوار. با کلهء ء گنده علا در مجله توفیق، و با خدا شروع شده بود که کلاه چهارخانه ی لبه دار سرش گذاشته بود و در آفتاب کنار دیوار نشسته بود و به جاران اخم می کرد.ء

جاران می گوید : ببین پدرم چه خوشگل است!

پیشانی بلندش را نگاه کن!

چشمهای نافذ ش را ببین.

عینکش پنسی است…

صورت سبزه و تپل و با نمکش و موهای فرفری سیاهش را ببین.

کاش شکل او بودم.

سبیلش را می بینی؟

هروقت به سبیلش دست می زنم غافلگیرم می کند و می گوید: پخ.

من می ترسم و از جا می پرم و دستم را آنا کنار می کشم.

ولی چون از این ترس خوشم می آید با احتیاط باز هم انگشتم را به طرف سبیلش می برم.

وقتی ریشش را اصلاح می کند رو به رویش می نشینم و به او خیره می شوم.

دلم می خواهد به صورت نرمش دست بمالم ولی خجالت می کشم.

در کنار صورتش هم یک سالک دارد.

وقتی بچه بوده خرما را با آن چوبی که به سرش وصل است خورده و سالک در آورده است.

من هم چند بار پنهان از چشم مادرم خرما را با آن چوبی که به سرش وصل است قورت دادم.

ولی هیچ وقت سالک در نیاوردم.

بعد از ظهر ها کنار پدرم می خوابم و او برایم قصهء بزبزقندی و شنگول و منگول را تعریف می کند و کف دستم لی لیلی لی حوضک می خواند…

1-15

* مهشید مشیری. یادِ جاران‌ (داستان‌ بلند). البرز، 1376