Archives de Catégorie: مصاحبه/Interview

فارسى و شجره ‏نامه زبانها

photo_00035

مهشید مشیری

در سالهای 1970 بخش فرهنگی رادیو فرانسه از من خواست که در یک گفت و گوی تلفنی به زبان ساده و مختصر در باره ی فارسى و شجره‏ نامه زبانها حرف بزنم من هم این نکات را گفتم

فارسى و شجره‏ نامه زبانها

لطفا در باره ارتباط بين زبانها و خانواده‏ هاى زبانى توضیح بدهید

زبانشناسان مجموعه زبانهاى جهان را در قالب چند خانواده طبقه‏ بندى كرده‏اند. اين خانواده‏ ها با جست‏ وجوى ردّ پاى مهاجرت اجداد سخنگويان امروزىِ اين زبانها بازسازى شده‏ اند.

هر خانواده مانند درختى است كه از ريشه مشخصى روييده است و چون در تمام فرهنگها «مادر» نماد بارورى و زايندگى است، اين ريشه را «زبان مادر» ناميده‏ اند و نام زبان مادر را به‏ عنوان نام خانوادگى زبانهايى در نظر گرفته ‏اند كه از آن ريشه مشتق شده‏ اند.

مى‏بينيم كه در خانواده‏ هاى زبانى مادرسالارى رواج دارد. به عبارت ديگر زايايى زبان منزلتى به او داده است كه نام او شناسنامه افراد خانواده ‏اش مى‏شود. خانواده «هند و اروپايى» معروف‏ترين و پُرگوينده‏ ترين خانواده زبانى جهان است و سابقه 5000 ساله دارد. اين خانواده در قياس با «خانواده» در مفهوم جوامع انسانى، به اصطلاح، يك خانواده هزار فاميل است.

ده گروه زبانى از اين خانواده مشتق شده‏ اند كه نسل دوم راتشكيل مى‏دهند. و زبان كشورهاى بزرگ آسيا و اروپا و آمريكا از اين تبارند. مادران اين زبانها با هم خواهر بوده‏ اند. به نظر من اعضاى هر خانواده زبانى مانند خانواده‏ هاى بشرى با هم رابطه نَسَبى و سَبَبى دارند. اين رابطه يا عمودى است، مثل رابطه مادر و پدر با فرزندان و يا افقى است، مثل رابطه بين خواهران و برادران.

امروز از گروه «هند و ايرانى»، كه فارسى آن به وجود آمده، يكى از اين گروههاست. اين گروه همان طور كه از نامش معلوم است، به دو دسته زبانهاى هندى و زبانهاى ايرانى تقسيم مى‏شود. زبانهاى ايرانى عبارت‏اند از «مادى»، «سَكايى باستان»، «اوستايى»، و «فارسى‏باستان». فارسى باستان به فارسى ميانه و بعد به فارسى جديد تبديل شده است.
زبان فارسى امروز ما زبان فارسى درى (يا دربارى) است كه از قرن سوم و چهارم هجرى رواج پيدا كرده است.

زبان فارسى هم با زبانهاى انگليسى، فرانسوى، آلمانى هم‏ نسل‏ اند. درباره رابطه خويشاوندى زبان فارسى با زيانهاى ديگر توضيح دهيد.

بله. علاوه بر اين زبانها، روسى، سوئدى، ايتاليايى، اسپانيايى، دانماركى، ليتوانيايى و لتونيايى هم با فارسى هم‏ نسل‏ اند. از نسل دوم به بعد هر چند شباهتهاى دور و نزديك بين زبانها وجود دارد، ولى خانواده‏ ها به جبر زمان و مكان – مثل افراد نوع بشر- به‏ تدريج از هم دور شده‏ اند. و اين دور شدگى ما را به ياد اسطوره «برج‏ بابِل» مى‏ اندازد.
حيرت‏ انگيز است! شباهت سرنوشت زبانها با سرنوشت بشر! اين قياس هربار بيشتر از پيش مرا به حيرت وامى دارد. هر نسل زبانى با رويش شاخ و برگهاى جديد بيش از نسل قبل از ريشه دور مى‏شود!

اينكه گفتيد زبان فارسى با زبان ايتاليايى رابطه نزديك خانوادگى دارند من را به ياد شباهت انداخت. از نظر علمى  شباهت اين زبانها تا چه حد تحت تأثير هم‏ نسل بودن آنهاست؟

شباهتهاى زبانها بيشتر در ساختار كلى زبانهاست و درسطوح آوايى، صرفى‏ ـ نحوى و واژگان مشاهده مى‏شود. تشخيص اين شباهتها يك كار تخصصى و نيازمند بررسى دقيق است. گاهى هيچ شباهت ظاهرى بين زبانهايى كه از نظر تاريخى خويشاوندند وجود ندارد. شباهت آنها را مى‏توان در اسلاف آنها جست‏وجو كرد. مثلاً صرف‏ ونحو فارسى و انگليسى كه امروز با يكديگر تفاوت دارند زمانى شباهت داشته‏ اند. يك نمونه مشخص در سطح واژگان، شباهتِ واژه‏هاى «مادر» و «پدر» است كه تقريبا در تمام زبانهاى هند و اروپايى قابل‏ تعميم است. نمونه بارز ديگر، صيغه سوم شخص مفرد از زمان حال مصدر «بودن» است: در فارسى «است»؛ در لاتينى «est»؛ در ليتوانيايى «esti»؛ انگليسى «is»؛ و در فرانسوى «est».

ولى شباهتهاى صورى را نمى‏توانيم ملاك هم نسل بودن اين زبانها بدانيم. براى مثال زبان انگليسى و فارسى با اين كه هم‏ خانواده‏ اند ولى شباهت واژه «بد» در فارسى و «bad» در انگليسى تصادفى است. البته بايد توجه داشت كه اين موضوع هيچ ربطى به پديده قرصگيرى زبانى ندارد. مثلاً «coffee» در انگليسى و «café» در فرانسوى همان «قهوه» است كه از زبان عربى وارد آن زبانها شده است. در شيمى «alembic» همان «الانبيق» عربى، و «zirconium» از «زرگون» فارسى است.

از اینکه وقتتون را در اختیار ما گذاشتید متشکریم

من هم از شما سپاسگزازم

Publicités

واژگان جدید در زبان جوان ها

كيوان باژن
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

گفت و گوی روزنامه ایران  با مهشيد مشيرى ، زبان شناس

دكتر مهشيد مشيرى زبان شناس، دانشنامه نگار، داستان نويس و مترجم زبان هاى فرانسه و انگليسى است كه تاكنون چهل كتاب در زمينه هاى گوناگونى مانند زبان، واژگان، فرهنگ، ترجمه، داستان كوتاه و داستان بلند و.. به زبان هاى فارسى، فرانسه و انگليسى منتشر كرده است. «دانشنامه بزرگ فارسى» ، «فرهنگ جامع فارسى» ، «فرهنگ عاميانه جوانان» و… در كارنامه علمى و فرهنگى دكتر مشيرى به چشم مى خورد. «دكتر مشيرى» هم اكنون «عضو هيأت علمى بنياد دانشنامه بزرگ فارسى» است. با وى گفت وگويى درباره زبان و واژگان زبانى، همچنين واژه سازى و دستور خط زبان فارسى كرده ايم كه در پى مى آيد.

بعضى از واژه سازى ها با اينكه مدتى از ساخت آنها گذشته، هنوز پذيرش شان از سوى مردم با اشكال روبروست. مثل «چرخبال» يا «گردبال» كه براى «هليكوپتر» و «رايانه» كه براى «كامپيوتر» ساخته شده است. «فن آورى ديجيتال» نيز به نظر من تركيبى ناموزون و ناخوشايند است. نظر شما در اين موارد چيست؟
ببينيد، در جايگزينى واژه جديد براى واژه پر تواترى مثل «هليكوپتر» آسان نيست. موضوع مهم در رويارويى با مفاهيم و اطلاق واژه مناسب به آنها اين است كه اغلب تصور مى شود كه بايد براى واژه هاى قرضى كه خيلى در زبان فارسى تواتر دارند معادل سازى كرد. حال آنكه برعكس ، به جاى پرداختن به واژه هايى كه به قول عوام در زبان ما جا افتاده اند، بايد كوشش كنيم تداوم قرضگيرى بى رويه را از بين ببريم . و پيشاپيش در انديشه مقابله با سيل مفاهيمى باشيم كه هنوز در راهند. نكته مهم اين است كه فرهنگستان بايد سرعت ورود مفاهيم جديد را با سرعت واژه سازى برابر كند. به همين دليل براى اهل زبان سخت است كه بپذيرد به جاى «پيتزا» و «ساندويچ» يا به جاى «اتوبوس» و «فوتبال» و «هليكوپتر» چيز ديگرى بگويد! اين كلمات قرضى در واقع حق آب و گل در زبان فارسى دارند و مليت فارسى را پيدا كرده اند.

در اينجا سؤالى پيش مى آيد. اگر چنين است چه طور واژه هايى مثل «دادگسترى» و «شهربانى» كه فرهنگستان اول به جاى «عدليه» و «نظميه» ساخت رواج پيدا كردند. اصولاً واژه هايى كه ساخته مى شوند بايد چه خصوصياتى داشته باشند تا مردم از آنها استقبال كنند؟
اين كلماتى كه اشاره كرديد و همينطور «شهردارى» به جاى «بلديه» نمونه هاى خوبى هستند براى واژه سازى درست، اصولى و مناسب. بعضى از ساخته هاى فرهنگستان اول زبان فارسى قابل تأمل اند. مثلاً ببينيد واژه هاى «دانشگاه» و «دانشكده» را كه فرهنگستان اول به جاى «اونيورسيته» و «فاكولته» ساخته است چقدر زيبا و شفاف اند. وقتى واژه «دانشجو» هم كنار آنها مى آيد مجموعه منسجم و منظمى را به لحاظ صورى و معنايى درست مى كند كه هر مفهومى كه به اين مقوله واژگانى متعلق و يا مربوط باشد جاى خاص خود را در اين مجموعه باز خواهد كرد. اين يك رويكرد صحيح در واژه سازى است! «فرودگاه» را هم فرهنگستان اول براى «آئوروپورت» ساخت كه به نظر من اين واژه به لحاظ نئولوژيسم يا نوين گرايى واژگانى، برخوردار از صحت و سلامت است. شايد يكى از دلايلى كه فارسى زبانها از واژه «فرودگاه» استقبال كردند اين باشد كه در ساختن آن، روانشناسى فارسى زبانان نيز رعايت شده است. «فرودگاه» بر «رسيدن» و «وصل» اشاره دارد، و نه «رفتن» و «فراق» ! اين نكته در مورد واژه «پايانه» در مقابل «ترمينال» هم مى توانست صادق باشد. ولى درنگ در واژه سازى باعث شد كه فارسى زبانان «ترمينال» را بر «پايانه» ترجيح بدهند.
به هر حال به نظر من در كار واژه سازى نبايد خصوصيات روانشناختى وجامعه شناختى و معيارهاى زيبايى شناختى و فرهنگى اهل زبان ناديده بماند. واژه خصوصاً در مورد مفاهيم علمى بايد شفاف، دقيق، مستحكم، خوش آوا، تركيب پذير و… تا حد امكان كم هجا و پربسامد باشد. در زبان علم، واژه بايد فاقد بار عاطفى و اخلاقى و اجتماعى و فاقد تداعى معانيهاى گوناگون باشد.

مدتى است كتاب شما با عنوان «اصطلاحات عاميانه جوانان» منتشر شده است. به نظر شما كلمات جديد در زبان عاميانه، خصوصاً واژگان عاميانه جوانان چگونه ساخته مى شوند؟ آيا اين دست واژه سازى توجيه علمى هم دارد؟
واژه جديد يا از همان اهل زبان مى جوشد و يا به كوشش اهل قلم و اهل علم و يا سازمانهاى ذى ربط ساخته مى شود. يكى از راههاى ايجاد واژه هاى جديد در زبان، خصوصاً زبان عاميانه اين است كه مردم معمولى اهل زبان، اعم از بچه و پير و جوان واژه را مى سازد و وارد مجراى طبيعى زبان مى كنند. اين دست واژه ها يا به عبارت ديگر واژه هاى عاميانه بيشتر بر مبناى جوشش ساخته مى شوند تا كوشش. كوشش اين است كه ما به طور تصنعى و آگاهانه و از طريق كشف و استخراج معيارهاى نهفته درون زبان واژه بسازيم. مثل كارى كه فرهنگستانها مى كنند. فرهنگستانها براى انديشه ها، مفاهيم، پديده ها، اشيا و چيزهاى جديد واژه ها و اصطلاح مى ساد. ما به اين فرآيند، معيارسازى و گاهى نرماليزاسيون يا هنجارش مى گوييم كه يكى از فعاليتهاى اساسى و مستمر در برنامه ريزى زبانى است و طراحى و اجراى آن به عهده فرهنگستانهاست.
و اما در مورد توجيه علمى واژه هاى ساخته شده بايد توجه داشت زبان در سطح محسوس آن يك پديده قراردادى است و معمولاً اطلاق واژه به مفاهيم، اشيا و چيزها بر اساس قواعدى صورت مى گيرد و يكى از كارهاى زبانشناسى و ترمينولوژى تحليل صورى و معنايى واژه ها و جست و جو، كشف و تعيين معيارهاى درونى و قواعد زبان است. بنابراين ساختار همه واژه هاى زبان از نظر علم زبانشناسى قابل توجيه است. مثلاً در زبان عاميانه فارسى شما با واژه «هشلهف» يا «هچلهفت» به معنى «در هم و برهم» و «قاتى پاتى» آشناييد. به نظر من اين اصطلاح تحريف شده «هرچ هر هفت» است. «هر هفت» در قديم به لوازم آرايش مى گفتند. يعنى هفت ماده آرايشى: وسمه، سرمه، سرخاب، سفيداب، زرك، غاليه، حنا. امروز هم مى گويند فلانى هفت قلم آرايش كرده است. در فارسى قديم تر «هرچ هر هفت» صفت كسى بوده كه هفت قلم آرايش كرده باشد. يعنى هر چه از هر هفت در اختيار داشته استفاده كرده است. كم كم معنى آن عوض شده و صفتى شده است براى كسى كه ناشيانه و هول هولكى خود را بزك كرده باشد. اين صفت كم كم نه تنها به آدمها، بلكه به چيزها و رخدادها نسبت داده شده است.
اصطلاحات عاميانه جوانان هم توجيه دارد. مثلاً تازگيها چند اصطلاح جديد در واژگان عاميانه جوانان پيدا شده است. يكى «ضابلو» ، يكى «ضاخا» و ديگرى «ضاقات» . اين اصطلاحات را خود جوانان ساخته اند و در واقع از جوهره واژگان عاميانه آنها جوشيده است. «ضايع» يك صفت است به معنى «خراب» . اين صفت در چند بافت يا جمله در زبان جوانان به كار مى رود. مثلاً مى گويند «فلانى ضايع شد» يعنى سنگ روى يخ شد. يعنى آبرويش رفت! «ضايع كردن» يعنى افتضاح به بار آوردن يا خيط كاشتن؛… جوانان جبهه، كلمه ضايع را به معنى «بى تقوا» به كار مى بردند. از طرف ديگر «تابلو» كه آن را از زبان فرانسه قرض كرده ايم و از نظر دستورى اسم است، در زبان عاميانه جوانان به صورت صفت وارد شده است و با دومعنى جديد به جز معنى رايجى كه در زبان معمولى فارسى دارد به كار مى رود. مثلاً مى گويند «فلانى تابلو است» . يعنى «خودنما» ست. يعنى دلش مى خواهد كارهايى بكند كه نگاه ديگران به سوى او جلب شود و ديگران او را مثل يك تابلو نگاه كنند و در معنى ديگرش به كسى يا به چيزى گفته مى شود كه خيلى جلب نظر مى كند: مثلاً مى گويند «فلانى تابلو شد» (يعنى انگشت نما شد).
من به لحاظ فونتيكى توجيهى كه براى «ضابلو» دارم اين است كه براساس فرايند آواشناختى، هجاى «تا» در آغاز «تابلو» حذف مى شود و جاى خود را به هجاى «ضا» در آغاز «ضايع» مى دهد و واژه جديد «ضابلو» ساخته مى شود. «ضابلو» چيزى است به طرز ضايعى تابلو باشد!
همين هجاى «ضا» به قول زبانشناسان فعال مى شود و معنى كل «ضايع» را به خود مى گيرد و با اين معنى جديد در اصطلاحهاى ديگر تركيب مى شود و معنى هاى جديد مى سازد.
به اين ترتيب «ضا» وارد يك سيستم واژه سازى مى شود و معنى هاى جديد مى سازد.
به اين ترتيب «ضا» وارد يك سيستم واژه سازى مى شود تا به كمك آن و به طور طبيعى و خودجوش يك مجموعه نظام مند در واژگان جوانان به وجود بياورد كه هريك از آنها با داشتن هجاى «ضا» معنى «ضايع بودن» را بدهد، «ضاخا» يعنى به طرز ضايعى «خالى بستن» ، «ضاقات» يعنى به طرز ضايعى «قات زدن»

شما خودتان از اصطلاحات جوانان استفاده مى كنيد؟
همانطور كه گفتم زبان آينه درون گوينده است. درونى كه از دنياى بيرون متأثرشده است. اصولاً هريك از «گونه» هاى زبان آينه آن «گروه» هستند كه به آن «گونه» تكلم مى كنند.
گونه عاميانه زبان جوانان هم يكى از گونه هاى زبان است. زبان جوانان، آينه درون آنهاست. آينه دگى آنها و آينه خوشيها و ناخوشيها و تنگناها و فراخى هايى است كه در دگى شان وجوددارد… آينه مسائل خانوادگى، اجتماعى، فرهنگى،… آينه زمانه آنها و شرايط آنهاست. آينه نشاط جوانى آنهاست. به هرصورت زمان درگذر است و همه چيز تغيير مى كند، جامعه متحول مى شود، شرايط متحول مى شود، انسان متحول مى شود و زبان هم متحول مى شود. زبان و واژگان جوانان، متناسب است با موقعيت و سن و سال آنها. فقط هم براى خودشان خوب است. همانطور كه لباس پوشيدن، تفريح و سرگرمى هايشان، رنگى كه مى پسندند، موزيكى كه گوش مى دهند، فيلمى كه نگاه مى كنند با افراد گروههاى سنى ديگر فرق دارد.
اصولاً هرنسل، به فراخور سن و سالش شيوه خاصى درحرف زدن دارد. ما مى گوييم فلان رنگ جوان پسند است يا فلان موسيقى باب پسند جوانهاست و يا فلان لباس براى جوانها مناسب است… در واقع هرسنى مقتضياتى دارد.
زبان فارسى معيار هم يكى از گونه هاى فارسى است. بايد به خاطر داشته باشيم كه مجموعه گونه هاى فارسى است كه زبان فارسى را مى سازد. اگر فارسى شكر است، فارسى با همه گونه هايش شكر است. به نظر من اگر مى خواهيم فارسى را پاس بداريم، يعنى بايد همه گونه هاى فارسى را پاس بداريم. البته بايد اين را بياموزيم كه هرسخن جايى و هرنكته مقامى دارد.

نخستین فرهنگ الفبایی-قیاسی

مجله سروش مهر 1375

گفت و گو با مهشید مشیری

مولف فرهنگ الفبایی-قیاسی فارسی

ضرورت تدوین فرهنگ جدید زبان تنها زمانی احساس می شود که با آن فرهنگ بتوان تحولی درفرهنگهای پیشین زبان ایجاد کرد

129

نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى زبان فارسى

dscf1424-1

 خانم دكتر مشيرى، شما در مقام يك زبان‏شناس چه تعريفى از زبان ارائه مى‏دهيد؟

 زبان‏شناسى مطالعه علمى زبان است. زبان طبق تعريف متعارفى كه زبانشناسهاى غربى و به تبع آنها، زبانشناسهاى ايرانى به دست مى‏دهند، ابزار بيان انديشه و برقرارى ارتباط در جوامع انسانى است. البته اين تعريف صحيح است و من هم آن را به كار مى‏برم. ولى، به عقيده من، زبان پديده‏اى بسيار شگرف‏تر و تعريف آن بسيار ژرف‏تر است. من زبان را بازتاب بينش و دانش بشر از جهان نظام‏يافته هستى تعريف كرده‏ام. يعنى، با  بررسى زبان، چه در سطح نوع انسان، چه در سطح سخنگويان يك زبان خاص و حتى در سطح هر يك از افراد انسان مى‏توان پى برد كه گوينده يا گويندگان زبان چه نگرشى به محيط بيرون از خود و در نهايت، به كل جهان هستى دارند. زبان شما و واژگانى كه شما به كار مى‏بريد، آينه درون شماست و درون شما در واقع نقشى است از باورهايتان و تصوراتتان از دنياى بيرون و از آن چيزى كه از جهان هستى مى‏شناسيد. به همين دليل، سعدى مى‏گويد:

 زبان در دهان اى خردمند چيست

  كليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد نداند كسى

 كه گوهر فروش است يا پيله‏ور

      اصولاً زبان هر فرد و هر جامعه آينه احوال و بيانگر درون آن فرد و جامعه است.

 همان‏طور كه از آثارتان مشهود است، شما در زمينه فرهنگ‏نويسى تلاش عمده‏اى داشته و داريد. با توجه به اين موضوع به عقيده شما، معناى فرهنگ زبان چيست؟

 فرهنگ زبان مجموعه‏اى است از واحدهاى واژگانى زبان و شامل اطلاعاتى درباره ماهيت املايى، آوايى، دستورى، مفهومى و معنايى آن واحدها. به كلام ساده‏تر، فرهنگ زبان كتابى است كه واژه‏هاى زبان را به صورت منظم ــ بر حسب ترتيب خاصى كه معمولاً الفبايى است ــ فهرست مى‏كند و اطلاعاتى درباره هر يك از آن واژه‏ها به دست مى‏دهد. اين تعريف فرهنگ زبان و تعريف درستى هم است. ولى، به فرهنگ زبان هم بايد با ديدى بسيار وسيع‏تر نگاه كرد.
فرهنگ زبان گنجينه تمام عيار زبان، مفاهيم و ارزشهاى اجتماعى و فرهنگى جوامع زبانى است. آينه تمام‏نماى يكى از اصلى‏ترين مشتركات و مهم‏ترين مظاهر همدلى اهل زبان است. فرهنگ زبان، كتابى متعالى است و ابزار فرهنگى است. به عقيده من، فرهنگ زبان گواه يك تمدن است.

 همان‏گونه كه اشاره كرديد، كتاب فرهنگ زبان نمايانگر فهرست واژه‏هاى زبان است. به عقيده شما، عرضه مجموعه واژگان در يك فرهنگ زبان چگونه بايد باشد؟

 من پيش از اين، مجموعه واژه‏هاى زبان را به جامعه بشرى تشبيه كرده‏ام. براى نخستين بار در مباحث علمى زبان، به واژه‏ها تشخص داده‏ام. يعنى، موضوع پرسونيفيكاسيون را در زبان‏شناسى مطرح كرده‏ام: واژه‏ها جان دارند؛ متولد مى‏شوند، در طول زندگيشان رشد مى‏كنند، بالغ مى‏شوند، ازدواج و توليد مثل مى‏كنند و به هر حال سرنوشتى دارند؛ يا پرده نشينند يا شاهد بازارى!

بعضى واژه‏ها پيرند و بعضى جوان، بعضى پر زور و بعضى ناتوان، برخى دانا و برخى نادان، عالم و عامى، درويش و غنى! زشت، زيبا، بى‏معنا و معنادار (!) .

گاه واژه‏اى رنگ عوض مى‏كند، گاه رنگ مى‏بازد، گاه رونق مى‏گيرد، گاه منزوى مى‏شود، گاه به اوج مى‏رسد، گاه خاكسار مى‏شود، خسته مى‏شود، فرسوده مى‏شود، بيمار مى‏شود، … واژه‏ها هم مى‏ميرند و در جايى مدفون مى‏شوند؛ درست مثل افراد نوع بشر! فرهنگ زبان نبايد گورستان لغت باشد و نبايد از تغيير و تحول جامعه زنده زبان دور بماند. كسى كه فرهنگ مى‏نويسد بايد جامعه زبان را بشناسد، روان‏شناسى واژه‏ها را بلد باشد. شخصيت آنها را بشناسد، نقشهايى را كه بازى مى‏كنند درك كند، ردپاى موقعيتهايى را كه واژه‏ها در آنها ظاهر مى‏شوند، شناسايى كند. روابط آنها را زير نظر بگيرد، سبب اين روابط را پيدا كند، … و بكوشد تا فرهنگى بنويسد كه بازتاب همه اينها باشد.

 مختصرى پيرامون تاريخ فرهنگ‏نويسى فارسى توضيح دهيد؟

 من تاريخ فرهنگ‏نويسى را به سه دوره تقسيم كرده‏ام:

دوره اول:  از قرن سوم و چهارم آغاز شد و تا قرن سيزدهم ادامه يافت. در اين فاصله حدود يكصد و سى فرهنگ و لغتنامه تدوين شدند كه مهم‏ترين آنها لغت فرس اسدى فرهنگ فخر قواس، فرهنگ سرورى، سرمه سليمانى، فرهنگ رشيدى و … است. نام اين دوره را لغتنامه‏نويسى گذاشته‏ام. كتابهاى لغت در اين دوره اكثرا سياهه‏اى از لغات مشكل نظم و نثرند. اين دوره به عقيده من، با برهان قاطع به پايان رسيده است. و آنندراج، كه براى نخستين بار بعضى از اصطلاحهاى متداول در زبان شفاهى را ذكر كرده است، نقطه عطفى براى پيوستن اين دوره به دوره بعدى فرهنگ‏نويسى فارسى است.

دوره دوم: با فرهنگ نظام تأليف مرحوم داعى‏الاسلام شروع شده است و به عقيده من، با فرهنگ متوسط فارسى تأليف مرحوم دكتر معين به پايان رسيد. من نام اين دوره را كه بيشتر مؤلفان فرهنگهايش اديب بودند، دوره فرهنگ‏نويسى اديبانه گذاشته‏ام.  فرهنگهاى اين دوره اكثرا با نيت جمع‏آورى واژه‏هاى نوشتار و گفتار فارسى تدوين شده‏اند. هر چند در اين هدف آن طور كه بايد و شايد موفق نبوده‏اند و همواره زبان را از بُعد ادبى آن مدنظر قرار داده‏اند. ولى، نيت آنها در واقع، متمايزكننده اين دوره از دوره لغتنامه‏نويسى است. هنوز هم فرهنگهاى زبان فارسى كه تدوين مى‏شود دنباله‏رو فرهنگهاى اديبانه‏اند.

دوره سوم با نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى آغاز شده است. در واقع، نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى به منزله اذن دخول به دوره جديدى در فرهنگ‏نويسى فارسى است كه من آن را دوره واژگان‏نگارى علمى نام نهاده‏ام.

 كمى درباره اصطلاح فرهنگ الفبايى ـ قياسى، كه فرهنگ شما هم داراى اين عنوان است، صحبت كنيد؟

 آنچه درباره اجتماع زبان گفتم، با روش الفبايى ـ قياسى ظاهر مى‏شود. يك رشته نامرئى كلمات زبان را به هم ارتباط مى‏دهد. در فرهنگهاى معمولى زبان ارتباط واژه‏ها مشخص نيست، واژه‏ها معمولاً منزوى‏اند. در صورتى شما به سر وقت واژه‏ها مى‏رويد كه به نوعى آنها را در بيرون از فرهنگ بخوانيد يا بشنويد. فرهنگهاى معمولى زبان به شما واژه‏اى را كه صورتش را نشناسيد معرفى نمى‏كنند، فقط مشخصات واژه‏هايى را كه شما خودتان به دنبالشان هستيد به دستتان مى‏دهد. ولى، در فرهنگى كه به شيوه الفبايى ـ قياسى تنظيم شده باشد، واژه‏ها از يك سو در رديف الفباييشان ضبط شده‏اند (درست مثل فرهنگهاى الفبايى معمولى) و از سوى ديگر، انسجام منطقى بين آنها به گونه‏اى در نظرگرفته و نمايانده شده است كه با مراجعه ساده‏اى به فرهنگ، بتوانيد از طريق تداعى معانى بر درخت واژگان، از شاخه‏اى به شاخه ديگر برويد و از راه شناخته‏هايتان، ناشناخته‏ها را كشف كنيد.

     مثلاً، واژه علم را در نظر بگيريد. اين واژه‏ها با واژه‏هايى مثل عالم، معلوم، تعليم و معلم از يك ريشه است. يعنى، رابطه‏اى صورت بين آنها وجود دارد كه نشان مى‏دهد اين واژه‏ها از لحاظ شكل و شمايل به يك خانواده تعلق دارند. همين واژه علم با كلماتى مثل خرد و دانايى در يك مقوله معنايى قرار مى‏گيرند و بين آنها رابطه ترادف بر قرار است و با بعضى از واژه‏ها مانند جهل و نادانى رابطه متضاد دارند. درست مثل بعضى از انسانها كه با هم ممكن است رابطه دوستى يا دشمنى داشته باشند.

  تعداد مدخلهاى فرهنگ الفبايى ـ قياسى فارسى چندتايند؟

 چهل هزار مدخل اصلى و فرعى؛ چهل‏هزار واژه و اصطلاح كه از روى چهل‏هزار فيش مادر استخراج شده است.

 منابع مورد استفاده شما در نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى كدام‏اند؟

 من از فرهنگهاى پيشين زبان استفاده كرده‏ام، خصوصا از فرهنگ فارسى تأليف مرحوم معين و لغتنامه اثر ارزشمند مرحوم دهخدا. در فهرست منابع و مآخذ نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى نام كتابهايى را كه از آنها استفاده كرده‏ام آورده شده‏اند. بسيارى از كتابهاى علمى و حتى كتابهايى از نظم و نثر فارسى كه براى يافتن شاهد و مثال از آنها استفاده كردم، چهره شاخصى به فرهنگ مورد نظر داده است. ولى هيچ‏گاه مو به مو و طابق‏النعل‏بالنعل از آنها پيروى و تقليد نكرده‏ام؛ چون، نمى‏خواستم كارى تكرارى كنم. سعى كرده‏ام آنها را تلفيق كنم و به نوآورى دست بزنم. شعار من در تدوين فرهنگهايم اين است كه ضرورت تدوين فرهنگ زبان فقط زمانى احساس مى‏شود كه با آن فرهنگ بتوان تغييرى در فرهنگهاى قبلى و بدعتى در فرهنگ‏نويسى ايجاد كرد. كار ما تقليد و تكرار كارهاى گذشتگان نيست، بلكه به نشانه سپاسگزارى از آنها كه گواه خدمتشان گنجينه‏هايى است كه براى ما به يادگار گذاشته‏اند، ادامه كارشان است.

 گردآورى فرهنگ الفبايى ـ قياسى چه مدت طول كشيد و امروز آن را چگونه بررسى مى‏كنيد؟

  اين كار پانزده سال طول كشيد، و بايد بگويم كه نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى اگرچه امروز به چاپ سوم رسيده است و از آن استقبال شده است، ولى به هر حال كار پنج ـ شش سال پيش است. مسلما اگر امروز همان فرهنگ را بخواهم تأليف كنم، صورت ديگرى خواهد داشت؛ چون، زبان پديده‏اى پوياست و زبان فارسى امروز نسبت به سالهاى پيش تغيير كرده است و صورت واژگانش به فراخور تحول جامعه متحول شده است. فرهنگ‏نويسى هم يك علم است و مثل هر علمى، مرتبا نگرشهاى نويى نسبت به زبان پيدا مى‏كند، از اينها گذشته خود من هم تغيير كرده‏ام. با اين همه از نخستين فرهنگ الفبايى ـ قياسى ناراضى نيستم؛ چون، هنوز با تمام كاستيهايى كه مطمئنا دارد، جوابگوى نياز جامعه‏اى است كه فرهنگ‏نويسيش وارد مرحله نويى شده است. وانگهى در مجموع، اين فرهنگ با توجه به حجمش در كنار خانواده فرهنگهاى ديگرى كه نوشته‏ام، بخش عمده‏اى از نياز اطلاعاتى و زبانى مخاطبان خاص خود را برطرف مى‏كند.

 با توجه به فرمايشات شما در باب پويايى زبان و اينكه كار فرهنگ‏نويسى نياز به زمان زيادى دارد و ديگر مسائل مربوط به اين امر مى‏توان گفت كه فرهنگ‏نويسى كارى دشوار و پر مشقت است. عقيده شما در اين باره چيست؟

 فرهنگ‏نويسى كار مشكل و پردردسرى است. هر كس كه فقط يك صفحه از يك فرهنگ را مسئولانه نوشته باشد به كار بزرگان فرهنگ‏نويسى مرحوم دهخدا و مرحوم معين آفرين مى‏گويد و از عظمت و اهميت كارشان دچار اعجاب مى‏شود. همين طور پى مى‏برد كه لاروس و روبر در فرانسه چه مرارتى كشيده‏اند و فرهنگ وبستر و آكسفورد با چه همت بلندى تدوين شده‏اند. در كار لغت به راستى:

هر سخنى بر سخنى ضم شود

 قطره‏اى از خون جگر كم شود

  همينطور است! من همه زمينه‏هاى قلم را از تأليف و ترجمه تجربه كرده‏ام، ولى كار لغت كار ديگرى است. كارى پرمشقت و بى‏اجر! نيش قلم ديگران هم هميشه به طرف فرهنگ‏نويسان است!

    البته اين بدان معنا نيست كه هر كس فرهنگ زبان تأليف كرده است، همه اين خون دلها را خورده باشد. فرهنگ‏نويسى كار ساده‏اى نيست كه هر كس  بتواند به آن دست بزند. (هرچند خيليها اين كار را سهل‏انگاشته‏اند و به آن دست يازيده‏اند.) ولى، بايد توجه داشت كه فرهنگ‏نويسى در دنيا پيشرفت كرده است. هرچند در ايران جز تعدادى انگشت‏شمار، متخصص اين كار را نداريم. امروزه فرهنگ‏نويسى كار تخصصى است. اصولاً تدوين هر يك از مجموعه‏هاى واژگانى كه فرهنگ زبان يكى از آنهاست، بايد طبق روشها و اصول علمى نگاشته شود. اين حرفهايى را كه من مى‏زنم و شما چاپ مى‏كنيد و جاهاى ديگرهم گفته‏ام و مى‏گويم. به هر حال، روزى كه اميدوارم خيلى دير نباشد، اثر خواهد كرد. خصوصا در جامعه علمى ما بايد اين نكته درك شود كه هيچ فعاليت صحيح و علمى بدون كتابهاى مرجع خوب و بدون مجموعه‏هاى كارآمد واژگانى و اصطلاح‏شناختى صورت نمى‏گيرد. فارسى‏زبانان ــ خصوصا آنها كه قلم در دست دارند ــ بايد به نياز مبرم خود درباره داشتن منابع و مآخذ پى ببرند. فرهنگِ مراجعه به فرهنگِ زبان در ما نيز بايد ايجاد شود. فرهنگهاى زبان در جامعه ما نيز بايد به جاى آنكه در كتابخانه‏ها بماند و نقش تزيينى بازى كند و خاك بخورند، بايد به دست اهل زبان سپرده شوند، بايد كتاب سفر و حضر او شود.

تهيه و تنظيم: مريم عابدى 

 

 

130

2-114-11

 

 

واژگان جوانان

فرهنگ اصطلاحات عاميانه جوانان. دكتر مهشيد مشيرى، انتشارات آگاهان ايده، تهران، چاپ اول، 1381

 مجله سروش نوجوان – مرداد 1381

گفت و گو با مهشید مشیری:

واژگان جوانان

اصطلاحات عامیانه

پاسداری از زبان فارسی

تهاجم زبانی

onvan

125

سروش نوجوان: با شيوه‏اى كه رسانه ها، سينما، موسيقى پاپ و مطبوعات در پيش گرفته‏اند، استفاده از نوعى زبان بى‏ريشه و لومپنى، فكر مى‏كنيد نسل آينده دركى از كتابهاى حافظ سعدى و شاهنامه خواهد داشت؟ و اصولاً براى تاريخ ادبيات پر ارزش ما خطرى وجود دارد؟

دكتر مهشيد مشيرى: ما بايد طبقه‏بندى درستى از زبان و ادبيات فارسى داشته باشيم. زبان فارسى مثل همه زبانهاى ديگر گونه‏هاى مختلفى دارد. زبان شفاهى و زبان كتبى از گونه هاى فارسى هستند. تمام‏گونه هاى فارسى با اهميت و جدى هستند. زبان عاميانه جوانان و نوجوانان هم يكى از اين گونه‏هاست. اصطلاحاتى كه شما به كار مى‏بريد بخشى از واژگان فارسى است. ادبيات فارسى هم مثل ادبيات همه جهان انواع يا ژانر هاى مختلفى دارد. مثلاً شاهنامه فردوسى از نظر ژانر يك حماسه است. رمان و داستان كوتاه هم از انواع ادبى
هستند. به نظر من ادبيات فارسى با وجود همه انواعش ارزشمند است. و گونه‏هاى زبان و انواع ادبى على‏الاصول هيچ خطرى براى يكديگر ايجاد نمى‏كنند. از جانب اصطلاحات جوانان هم خطرى زبان فارسى را تهديد نمى‏كند و اگر جوانان ما به گونه خاص خودشان يعنى گونه جوانان نسل سوم امروز صحبت مى‏كنند نبايد فكر كنيم كه لزوماً از ادبيات اصيل فارسى كناره مى‏گيرند. ما هم وقتى به سن و سال شما بوديم واژگان و اصطلاحات مخصوص خودمان را داشتيم. زبان شما جوانان و نوجوانان هم آينه زمانه شما و شرايط شما، و آينه نشاط جوانى شماست. ولى نشاط جوانى به مرور زمان جاى خود را به نشاط ديگرى مى‏دهد كه شايد بتوانيم بگوييم نشاط دوره ميانسالى يا مثلاً دوره پختگى است. در طول زمان همه چيز تغيير مى‏كند. جوامع انسانى متحول مى‏شوند. مظاهر فرهنگى تغيير مى‏كنند. و زبان هم كه بازتاب همه اين تغييرهاست تغيير مى‏كند. زبان زنده متحول مى‏شود. مثل آدم زنده كه نفس مى‏كشد. آنچه شما در زبان امروز مى بينيد تا حدودى نتيجه تغييرات زمانه است. تحول زبان هم نشانه زنده بودن زبان است. هميشه همين طور بوده است. و من اميدوارم كه شما از زبان امروز فارسى به عنوان يك زبان بى‏ريشه و لومپنى ياد نكنيد. شما زياد نگران نباشيد. فارسى پايدار مى‏ماند

1-21

1-19

77810971112106127

مصاحبه با نخستین فرهنگنویس زن ایرانی

مجله سروش بانوان – شهریور1381

گفت و گو با مهشید مشیری:

نخستین فرهنک الفبایی – قیاسی فارسی

128

ban11

avval

untitled-scanned-27

 

 

 چرا رشته زبانشناسى را انتخاب كرديد؟

 داستان من و زبان از ديرباز آغاز شد از ديرباز زندگى‏ام اعجاب من از زبان اعجاب آليس از سرزمين عجايب است و سرزمين عجايب من سرزمين زبان است نه به واسطه حرفه‏ام و البته حرفه‏ام جدا از تصور ديرينه‏ام از زبان نيست. شايد تعجب كنيد كه در كودكى، واژه‏ها آدم‏هاى بازى من بودند. هر يك در قالب كسى! آن چه امروز مايه كار تخصصى من است و از آن به عنوان قياس ياد مى‏كنم و زمينه اصلى فرهنگ‏هايى است كه تأليف كرده‏ام. ريشه در تصورات كودكى‏ام دارد. قياس زبان با سرزمينى كه جغرافيا و سياست مرزهاى آن را تعيين كرده است. قياس اين سرزمين با سرزمين زبان قياس جوامع زبانى با جوامع انسانى و قياس سرگذشت و سرنوشت واژه‏ها با سرگذشت و سرنوشت واژه‏ها با سرگذشت و سرنوشت افراد انسان.

شما نخستين زن ايرانى هستيد كه فرهنگ زبان مى‏نويسيد. در اين مورد و نيز در مورد مشكلات كار فرهنگ‏نويسى توضيح بدهيد.

من كار فرهنگ‏نويسى يا واژگان‏نگارى را به‏صورت آكادميك و در دانشگاه آموخته‏ام. در مؤسسات فرهنگ‏نويسى لاروس و روبر فرانسه كار كرده‏ام و هنوز هم با آن‏ها سر و كار دارم. مى‏دانيد كه فرهنگ‏هاى زبان و به طور كلى كتاب‏هاى مرجع كليد تحقيق‏اند. خود من با كمبود آن‏ها مواجه بودم و مى‏شنيدم كه اهل قلم هم از اين نقص شكايت دارند. انگيزه اصلى من اين بود كه قدمى براى جبران اين كمبود بردارم. البته ارج و اعتبار فرهنگ‏نويسان پيشين از جمله مرحوم علامه دهخدا و مرحوم دكتر معين بر هيچ كس پوشيده نيست و من كه خود به هر حال دستى در كار لغت دارم مى‏دانم كه آن بزرگان پيشكسوت چه خون دلى خورده‏اند و چه مرارت‏هايى كشيده‏اند تا اين گنجينه‏هاى معرفت و سندهاى افتخارآميز را براى ما به جا بگذارند و مى‏بينيد كه تصوير اين دو استاد فقيد را زينت‏بخش دفتر كارم كرده‏ام. اما واقعيت اين است كه آثار آنان با گذر زمان و با تحول زبان كهنه و فرسوده شده و بايد بازسازى و با نياز امروز فارسى‏زبانان منطبق شوند. من مطمئنم خود آن‏ها آن‏قدر سعه صدر داشتند كه اگر عمرشان وفا مى‏كرد خود، آن كتاب‏ها را بازبينى و اصلاح كنند. اصولاً كار لغت دشوار و طاقت‏فرساست. البته با كوشش و پشتكار و صبر و دقت و از آن مهم‏تر با عشق و علاقه مى‏توان بر مشكلات فايق شد.

 

چطور شد كه در اين زمينه موفق شديد؟

 اگر تا حدودى در كارهايم موفق بوده‏ام دليل اصلى اين بوده كه خيلى پشتكار داشته‏ام. من اولين درس‏هاى همت، تلاش و جديت را از پدرم گرفتم. پدرم سفارش داده بود جمله «من بايد موفق  شوم» را با خط خوش نوشته بودند و آن را به ديوار اتاق ما زده بود. آن وقت‏ها من به دبستان مى‏رفتم و خواهرهايم در دبيرستان درس مى‏خواندند. اين جمله هميشه مقابل چشمانمان بود: «من بايد موفق شوم». ما هر روز صبح كه از خواب بلند مى‏شديم آن را مى‏ديديم. البته چيزهاى آموزنده ديگرى هم زينت‏بخش ديوار اتاق ما و به قول معروف آويزه گوشمان بود. به هر حال من به واژه‏هاى «همت» و «كوشش» خيلى فكر كرده‏ام. مى‏دانيد، من اصلاً به كلمه «غيرممكن» اعتقاد ندارم. برايم «نتوانستن» بى‏معناست.
«نشدن» در قاموس واژگانم وجود ندارد. به من ثابت شده است كه اگر بخواهيم و اراده كنيم «خواستن» واقعا «توانستن» است و نيز بهترين شكرگزارى به درگاه خداوند اين است كه از تمام امكاناتى كه در اختيار داريم استفاده كنيم.

 خانواده چقدر مى‏تواند نقش مثبت در شكل‏گيرى آينده افراد داشته باشد؟

 تا حد زياد. من مديون صبر و بردبارى خانواده‏ام هستم. همسر و پسرم خيلى گذشت كرده‏اند. اگر همراهى‏ها و تشويق‏هاى همسرم نبود شايد با مشكلات بسيارى روبه‏رو مى‏شدم. وقتى ازدواج كردم دانشجوى فوق‏ليسانس بودم؛ امكان ادامه تحصيل در مقطع دكترى را شوهرم با شوق و ذوق برايم فراهم كرد. من سپاسگزار او هستم و مى‏دانم كه جزو مردان نادرى است كه در اين زمينه‏ها با همسرشان همراهى مى‏كنند. او مى‏دانست كه نياز من به مطالعه و تحصيل مثل نياز آدم تشنه به آب است كه اگر به او آب ندهند از فرط تشنگى هلاك مى‏شود.

من عشق به دانستن دارم و عشق به اين كه آن‏چه را مى‏دانم به ديگران بياموزم. چه ساعت‏هاى متمادى كه در پى يافتن تعريف يك واژه يا اصطلاح يا انتخاب يك شاهد يا مثال ده‏ها كتاب را زير و رو كرده‏ام. چه شب‏هاى طولانى كه تا سپيده‏دم بيدار مانده‏ام تا داستانى، شعرى يا مقاله‏اى را سر و سامان دهم. هنوز هم به كرات شب‏ها بيدار مى‏مانم و كار مى‏كنم و مى‏بينم كه چگونه تاريكى شب جاى خود را به روشنايى اميدبخش روز مى‏دهد. آن وقت با خود مى‏گويم روزمال كسى است كه تاريكى شب را تحمل كرده؛ روز مال من است. حق من است و «من بايد موفق شوم».

 فعاليت‏هاى علمى ـ پژوهشى متنوع، نگارش داستان بلند، داستان كوتاه، داستان به زبان‏هاى فارسى و فرانسه، ترجمه و نقد شعر در كنار خيل كارهاى تخصصى؛ آيا شعر هم مى‏گوييد؟

 بله گاهى شعر هم مى‏گويم. من مثل بچه‏اى بوده‏ام كه او را بفرستند نان بخرد و او سر راه يادش برود كه براى چه كارى رفته است. هِى بازيگوشى بكند و جلوى مغازه‏ها بايستد. پشت ويترين‏ها با كنجكاوى به اسباب‏بازى‏ها ـ و امروز بازى‏هاى كامپيوترى ـ نگاه كند و مقابل قنادى با حسرت به نان خامه‏اى‏ها و شكلات‏ها چشم بدوزد. جلوى روزنامه‏فروشى مجله‏ها را زير و رو كند و … ؛ رفته است نان بخرد، اما سرش به چيزهاى ديگر گرم شده.

مهم‏ترين رويداد زندگيتان چه بوده است؟

به نظر من مهم‏ترين رويداد زندگى هر كس تولد اوست. اگر به هستى خود بينديشيم و به اين فكر بكنيم كه پيش از آنكه هنوز نطفه‏اى باشيم چه تعداد بى‏شمارى از خواهران و برادران احتمالى و بالقوه ما در آنِ واحد ـ و بسيار كم‏تر از آنِ واحد ـ شانس زندگى را از دست داده‏اند تا ما به وجود بياييم. حيرت مى‏كنيم. من از وقتى خود را شناخته‏ام به اين مسائل فكر كرده‏ام. زندگى كردن شانس بزرگى است؛ و موهبت زيستن و حتى اكسيژنى كه با آن تنفس مى‏كنيم خود حادثه‏اى است كه نبايد لحظه‏اى آن را فراموش كنيم. من هيچ‏وقت از اين كه به دنيا آمده‏ام پشيمان نشده‏ام. به نظر من خلقت هيچ يك از ما وصله ناجور نيست. ما به دنيا آمده‏ايم و بايد قدر به دنيا آمدن خود را بدانيم. بعضى‏ها دائم گله دارند و به دنيا بد مى‏گويند. من مى‏گويم بايد شكرگزار باشيم كه به ما امكان داده‏اند بين اين دو عدم، لحظه‏اى در جهان گذرا توقف كنيم.
من بارها از مادرم تشكر كرده‏ام كه زحمت به دنيا آوردن مراكشيده است. چون خودم مادر هستم و مى‏دانم كه مادران براى به دنيا آوردن فرزند چه دردى مى‏كشند و چه زجرى را تحمل مى‏كنند. انگار مرگ را تجربه مى‏كنند. براى من اين‏طور بوده است. هر لحظه كه از عمر ما مى‏گذرد اگر با چشم جان به آن بنگريم به راستى رويدادى شگفت‏انگيز است؛ رويدادى  كه به ما هشدار مى‏دهد تو هنوز زنده‏اى و هنوز فرصت دارى آن‏چه را مى‏خواهى، انجام دهى. فرصت دارى خوبى كنى، مهربانى كنى. فرصت دارى براى خودت، خانواده‏ات، نزديكانت، جامعه‏ات و براى كشورت مفيد باشى. شايد هم اين بخت را داشته باشيم كه براى بشريت مفيد باشيم. به هر حال همه ما حق داريم كه با سربلندى بگوييم «من هر آن‏چه در توان داشته‏ام كرده‏ام».

و اگر بار ديگر متولد مى‏شديد؟

اگر همه شرايط زندگى مثل شرايط تولد قبلى بود لابد به ناچار همين مسير را انتخاب مى‏كردم! اما اگر امكان تولد دوباره داشته باشد سعى مى‏كنم از غفلت‏هايم كم كنم. از زمانم بيش‏تر بهره ببرم. بهتر برنامه‏ريزى كنم، از همه تجربه‏هاى تولد قبلى استفاده كنم و … ؛ اما متأسفانه يا خوشبختانه ما يك بار بيش‏تر وقت نداريم. با اين همه، هميشه توانمان بيش از عملكردمان است. از اين‏ها گذشته به يك اعتبار، هر روز مى‏تواند تولدى دوباره باشد. هر روز به هر حال اولين روز از باقى‏مانده عمر ماست …

 با توجه به پر مشغله بودن، كارهاى منزل را خودتان انجام مى‏دهيد؟

بله؛ رسيدگى به كارهاى خانه فرصت خوبى است كه فكرهايم را نظم و نسق بدهم. من همه كارهاى منزل را خودم انجام مى‏دهم؛ همه كارها بجز خياطى. من خياطى بلد نيستم. اما در عوض آشپز خوبى هستم. اصولاً در اين دوره و زمانه كارهاى خانه آن قدرها هم مشكل نيست. مادرها و مادربزرگ‏هاى ما خيلى زحمتشان زياد بود. مادربزرگ من خدا رحمتش كند وقتى هنوز هوا گرگ و ميش بود غذا پختن را شروع مى‏كرد و جلوى اجاق عرق مى‏ريخت تا ظهر كه ناهار آماده مى‏شد. تمام بعدازظهر را هم صرف پختن شام مى‏كرد. آن وقت‏ها خيلى از مواد اوليه را هم مى‏بايست خودشان بسازند و به عمل بياورند. مثلاً گوشت را آن قدر در هاون سنگى مى‏كوبيدند تا بتوانند با آن كتلت، كوفته و مانند آن درست كنند. اما امروز تقريبا همه چيز را آماده مصرف از فروشگاه‏ها مى‏خريم. من خريد خانه را هم معمولاً خودم انجام مى‏دهم. اما اغلب با عجله خريد مى‏كنم. چون نه وقتش را دارم و نه حوصله‏اش را. از چانه زدن هم بدم مى‏آيد.

از تدريس بگوييد و نقشى كه در زندگى شما داشته است.

 از سال 1366 به بعد در دانشگاه‏هاى مختلف تدريس كرده‏ام؛ تهران، شهرستان، نقاط محروم و … ؛ اما هيچ وقت دوست نداشته‏ام مثل ضبط صوت يك درس را بارها و بارها تكرار كنم. زمينه‏هاى مختلفى را درس داده‏ام. زبان‏هاى فارسى، انگليسى و فرانسه؛ زبان‏شناسى، ترجمه و … ؛ تقريبا تمام درس‏هاى زبان و ادبيات فارسى را براى دانشجويان اين رشته درس داده‏ام؛ قصيده‏هاى رودكى، فرخى و ناصرخسرو، «شاهنامه»، معانى و بيان و … ؛ به ياد دارم وقتى در بندر عباس «ليلى و مجنون» مى‏گفتم، دانشجويان چشم‏هايشان پر از اشك مى‏شد. وقتى هم مى‏خواستم «گلستان» سعدى را شروع كنم از آنها پرسيدم كه كدام باب را بيشتر دوست دارند و آنها يك صدا گفتند: «عشق و جوانى». من هم به آنها همان باب را درس دادم.

از بهترين خاطره‏هايتان بگوييد.

بهترين خاطره‏هايى كه از تدريس دارم مربوط به دانشگاه هرمزگان است. چهار سال به بندر رفتم. در آنجا ادبيات فارسى درس مى‏دادم. زبان انگليسى هم تدريس مى‏كردم؛ به بچه‏هاى مهربان جنوب؛ بچه‏هاى خليج. آن وقت‏ها هنوز كادر آموزشى دانشگاه كامل نشده بود و لازم بود كه در راه‏اندازى دانشگاه به نوبه خود كمك كنيم. اما در مجموع استادان تهرانى زياد آنجا را دوست نداشتند و اگر هم مى‏رفتند ذوق و شوقى از خود نشان نمى‏دادند. با وضع بد پروازها و تأخيرهاى چندين ساعته گاه به جاى ساعت 7 شب، ساعت 7 صبح روز بعد به بندر مى‏رسيدم و همان‏طور با عجله سر كلاس درس مى‏رفتم. ولى باور كنيد با همه اين خستگى‏ها هر بار در فرودگاه پياده مى‏شدم احساس مى‏كردم كه معناى خدمت همين است. يكى از افتخارات من اين است كه در بندرعباس سه سمينار زبان برگزار كرديم كه براى دانشگاه و حتى براى شهر مثل يك اتفاق مهم بود. بحث ده سال پيش است. من فقط به كمك دانشجوها آن سمينارها را راه مى‏انداختم. در واقع برگزاركننده خود بچه‏ها بودند. لطفى هم كه براى من داشت همان مشاركت دانشجويان و شور و شوق آنها بود. شنيدم بعدها هم اين سمينارها ادامه پيدا كرد؛ اما دقيقا نمى‏دانم به چه صورت. مدتى هم به دانشجويان خارجى زبان فارسى درس مى‏دادم كه آن دوران نيز خاطرات گفتنى بسيار دارد. البته خاطرات بد هم از دانشگاه زياد دارم، اما به قول معروف «اين زمان بگذار تا وقتى دگر» …

 به نظر شما بزرگ‏ترين هنر زن چيست؟

 بزرگ‏ترين هنر زن يا مرد فارغ از جنسيتش اين است كه انسان باشد. زن يا مرد فرق نمى‏كند. همه بايد نقش خود را خوب ايفا كنند. زن بايد همسر خوبى براى شوهرش باشد و وظيفه خود را خوب انجام دهد. مرد هم پيش از هر چيز بايد همسر خوبى براى زنش و پدر خوبى براى فرزندانش باشد؛ و هر دو بايد به خاطر داشته باشند كه وظايفى هم در قبال جامعه و مردم خود دارند كه آنها را هم بايد خوب انجام دهند.

  آيا زنانى بوده‏اند كه بر زندگى شما تأثير گذاشته باشند و شما از آنها الگو بگيريد؟

 بله؛ مسلما اما نكته‏اى را مايلم اشاره كنم؛ اين كه تأثيرپذيرى من از افراد چندان ربطى به جنسيتشان نداشته است. هر كس كه همت، غيرت و پشتكار از خود نشان داده، هر كس كه عشق به انسان و انسانيت دارد. هر كس كه شور و اميد زندگى در اوست، خواه زن باشد خواه مرد، مرا تحت تأثير قرار مى‏دهد.

  ما شما را به عنوان يك الگوى دست‏يافتنى معرفى مى‏كنيم. درباره الگوى دست‏يافتنى توضيح دهيد و بگوييد تحقق بخشيدن به آن آرزوها چگونه امكان مى‏پذيرد؟

 البته اين نظر لطف شماست كه مرا به عنوان كسى كه مى‏تواند الگويى براى جوانان و زنان باشد انتخاب كرده‏ايد و براى صحبت با من به زحمت افتاده و به اين‏جا آمده‏ايد. از شما متشكرم. به هر حال، حقيقت اين است كه همه ما اگر تمام توان خود را به كار بنديم، خيلى بهتر از اين چيزى مى‏شويم كه هستيم. مهم اين است كه به توانايى‏هاى خود باور داشته و به موفقيت اميدوار باشيم.

اما به‏طور كلى احساس عجيبى است كه كسى دلش بخواهد از ما براى خود الگو بسازد. احساسى است مركب از خيلى چيزها كه برجسته‏ترينش براى من حس مسئوليت است. يك بار براى سخنرانى در سمينارى به شيراز رفته بودم. قرار بود درباره سعدى صحبت كنم. وقتى سخنرانى تمام شد ظاهرا همه خوششان آمده بود. به خصوص دو رديف از افراد نشسته بر صندلى‏هاى سالن كه همه دخترهاى جوان بودند از جا بلند شدند و مرتب دست مى‏زدند. وقتى از پشت تريبون پايين آمدم. همگى دورم جمع شدند. هيچ وقت از ياد نمى‏برم. يكى از آنها كه مثل همه شيرازى‏ها چهراه‏اش نجيب، عزيز و دوست‏داشتنى بود با لهجه شيرازى گفت «خانم مشيرى ما دوست داريم شما بشيم». باور كنيد هر وقت به ياد آن چهره سبزه و آن چشم‏هاى زيرك و در عين حال معصوم مى‏افتم بغضم مى‏گيرد. چند دقيقه‏اى حرف زديم و با هم دوست شديم. معلوم شد كه مسئولان دبيرستانشان تصميم گرفته‏اند كه آن روز بچه‏ها را به سمينار بياورند. بعد از ظهر همان روز به دبيرستان آنها رفتم تا بيشتر با هم آشنا شويم و گپ بزنيم. هنوز هم با بعضى‏شان نامه‏نگارى داريم و … ؛ عرضم اين است كه هر يك از ما به هر حال نقش‏هاى مختلفى در زندگى داريم. مثلاً شما به عنوان يك خانم نقش دختر پدر و مادرتان، نقش همسر، نقش مادر فرزندانتان، نقش خواهر براى خواهر و برادرتان و بسيارى نقش‏هاى ديگر را بازى مى‏كنيد. در جامعه بزرگ‏تر هم نقش‏هاى ديگرى به شما محول مى‏شود. خواه كارمند جايى باشيد، در يك دانشگاه درس بخوانيد يا … من تا آنجا كه به نقش‏هاى خودم مربوط مى‏شود در پس زمينه همه آنها به نوعى يا معلم هستم يا شاگرد. يا ياد مى‏دهم و يا ياد مى‏گيرم؛ و بيش از آن‏چه به ديگران بياموزم از آنها مى‏آموزم. اين‏طور احساس مى‏كنم كه مسئوليتم خيلى زياد است؛ هم در قبال خودم و هم در قبال ديگران …

217

411596117488

4-12

بالاخونه داره خشخاش

ماهنامه ادبی پروین – مهر 1381

بخش ادبیات و طنز

untitled-scanned-351

1182143848

untitled-scanned-34

گفت و گو با ماهنامه ادبی پروین

ماهنامه ادبی پروین – دیماه1381

 

گفت و گو با دکتر مهشید مشیری

اولین زن فرهنگنویس ایرانی

کنار یکدیگر احساس آرامش نمی کنیم

 

parvin-19

116

 

اولین زن فرهنگنامه نویس ایران کارنامه ی درخشانی دارد از فرهنگهای خاص و عام، یک زبانه و دو زبانه، تحقیق های مفصلی در باب شعر کلاسیک فارسی و مجموعه داستانهای آلما، یاد جاران و…

اولین زن فرهنگنامه نویس ایران هنگام گفت و گو دور میز قدم می زند به من یک صندلی پیشنهاد می کند که روبروی پنجره است و آن سوی اتاق. اما من کنار پنجره می نشینم. نزدیک بینم.

دکتر مهشید مشیری در مقایسه با یک روزنامه نگار از «اشتباه» بیشتر نفرت دارد به همین دلیل است که تا پایان صفحه آرایی، کنار مطلب می ماند و تا کار را تمام نکند ، دست نمی کشد.

من اما زود خسته می شوم و در پی فریب ایشان هستم برای به تعویق انداختن کار – که برنده نیستم- تقریبا به خاطر وجود چنین دلایلی ست که یک نفر دکتر مهشید مشیری می شود و یک نفر هیچ کس. یعنی: معصومه بیات

 

  خانم دكتر مشيرى، اين «فرهنگ اصطلاحات عاميانه جوانان» دست خيلى ها را براى استفاده گهگاه «اجتناب‏ ناپذير» اصطلاحات عاميانه جوانان مثل «خالى‏بندى» و «دو دره» و… باز مى‏گذارد چون با يك زيرنويس به اين فرهنگ ارجاع مى‏دهيم و ديگر «بى‏خيال»!

 خب خيلى خوب است. اصلاً فرهنگ‏هاى زبان براى همين نوشته مى‏شوند كه ما به آنها ارجاع كنيم و تقصير خوب و بد و غلط و صحيح را به گردن آنها بيندازيم.

  شما با اين كتاب، در واقع اصطلاحات عاميانه جوانان را تثبيت كرده‏ايد. كاربردشان محرز و مسجل شده است. آيا اين كار به زبان فارسى لطمه نمى‏زند؟

 اصولاً يكى از نقش‏هاى فرهنگ‏هاى زبان تثبيت واژه‏هاى زبان است. ما وقتى واژه‏هاى زبان را وارد فرهنگ زبان مى‏كنيم در واقع به قول شما آنها را مسجل مى‏كنيم. به اين معنى كه براى آنها سجل احوال يا شناسنامه صادر مى‏كنيم و مى‏پذيريم كه متعلق به زبان فارسى هستند و كارت ملى دارند. 

شما زبان عاميانه جوانان را جدى مى‏گيريد. ولى بعضى‏ ها مخالف هستند.شايد به اين دليل كه گمان مى كنند كه كاربرد اين واژه ها نوعى لاابالى گرى در زبان ايجاد مى كند و نيز ممكن است كه جوانان را با زبان فرهيخته فارسى بيگانه سازد.

با چه چيزى مخالف هستند؟ اينكه اين واژه ها جزو مجموعه واژگان فارسى‏اند يا اينكه بايد شناسنامه داشته باشند؟ ببينيد، هر واژه‏اى كه در يك زبان به كار مى رود، «وجود» دارد، خواه عاميانه باشد، خواه مهذب و تأييدشده. خواه بومى باشد، خواه بيگانه، به هر حال عضوى است از جامعه زبان. و موجوديت و وضعيت هر واژه و اصطلاح بايد در جايى به ثبت برسد. واژه ها هم مثل انسانها هستند.
متولد مى شوند، رشد مى كنند، در طول عمرشان متحول مى شوند، از زبانى به زبان ديگر مى‏روند و مليت آن زبان را مى پذيرند، معناى آن‏ها عوض مى شود، صورتشان تغيير مى كند، گاهى به فراخور زمان منزوى مى‏شوند، گاهى معتبر مى‏شوند،… سرنوشت واژه ها به سرنوشت ما آدمها شبيه است. همه ما زشت يا زيبا، پر زور يا بى زور، درويش يا غنى، عالم يا عامى، بدجنس يا خوش جنس، يك روز به دنيا مى‏آييم و روزى مى‏ميريم. هر واژه‏اى هم مثل هر انسانى صرف نظر از اينكه متعلق به كدام شهر و اهل كدام محل باشد حق زندگى كردن دارد و نمى‏توان آن‏ها را در سرشمارى‏ها به حساب نياورد. و واژگان نگار (يا فرهنگنويس) هم وظيفه اش اين است كه يك گزارش زنده و واقعى و منصفانه از زبان و واژگان زبان تهيه كند. فرهنگنويس مثل تاريخ‏نويس است و همانطور كه تاريخ‏نويس، سرنوشت و وضعيت جوامع مختلف بشرى را در دوره خاصى از زمان آنگونه كه هست مى‏نويسد يا اصولاً بايد بنويسد، فرهنگنويس هم سرنوشت و وضعيت مجموعه واژگان زبان را در هر دوره‏اى از زمان بايد آنگونه كه هست بنويسد و فرهنگنويسى متعهد پنهان‏كارى و لاپوشانى دارد. فرهنگ زبان اگر هر زمان بازتابى نو و تصويرى زنده از زبان به‏دست بدهد معتبر است. فرهنگنويس بايد جامعه واژگانى را جدى بگيرد. موضوع زندگى و سرنوشت واژه‏ها مطرح است. درست مثل زندگى و سرنوشت انسانها. كار فرهنگنويس كاملاً جدى است.

واكنش خود جوان‏هادر مورد اين فرهنگ چه‏طور بوده است؟

بسيار خوب. اين كتاب بانى خير شده است چون جوان‏ها بيشتر به ديدن من مى‏آيند. اصطلاحات جديد را به من ياد مى‏دهند… احساس همزبانى مى‏كنند.

خود شما هم از اين اصطلاحات اسنفاده مى‏كنيد؟

البته من زبان جوان‏ها را خوب بلدم. راستش من هم گاهى احساس مى‏كنم بعضى از اين اصطلاح‏ها واقعاً مناسب‏ترين واژه براى بيان يا توصيف يك موقعيت هستند و كاربردشان به قول شما اجتناب ناپذير است. ولى در مجموع سعى مى‏كنم جز در مواردى كه با خود جوان‏ها حرف مى‏زنم اين اصطلاحات را به كار نبرم. چون اين زبان خاص جوان‏هاست و به خودشان بيشتر مى‏آيد. مثل بعضى لباس‏ها و رنگ‏ها و سرگرمى‏ها كه مى‏گوييم براى جوان‏ها خوب است. يا مثل آهنگى كه باب پسند جوان‏هاست. با اين همه مهم نيست كه ما اين اصطلاحات را به كار ببريم يا نبريم. مهم اين است كه به خاطر داشته باشم كه ما هم يك زمان همين حال و هوايى را داشتيم كه جوان‏هاى
امروز دارند در اين صورت با آنها همدل مى‏شويم. و همدلى خيلى از همزبانى هم بهتر است.

كارنامه نويسندگى شما خيلى متنوع است. از انواع فرهنگ‏هاى عمومى و خاص يكزبانه و دو زبانه كه بگذريم در زمينه زبانشناسى و واژه سازى و ادبيات، ترجمه، داستان كوتاه و بلند،…

بله اين كارنامه بيشتر شبيه كشكول است. خودم مى‏گويم كه من مثل بچه‏ اى هستم كه او را فرستاده باشند نان بخرد و او سر راهش پشت ويترين هر مغازه‏اى مى‏ايستد، دم قنادى و اسباب‏بازى‏فروشى، دكه روزنامه فروشى، و كتابفروشى… بچه سر به هوا وقتى به خانه برگردد در سبدش بالاخره چيزهايى دارد به جز نان. در بساط ما هم مشكل اصلى مشكل «نان» است!

در بخش شعر اين كارنامه نقش سعدى و آثارش پر رنگ است. «مرثيه‏ هاى سعدى»، «فرهنگ موضوعى غزل‏هاى سعدى»، «فرهنگ بسامدى اوزان و بحور غزل‏هاى سعدى و حافظ»… و اخيراً «سرو بلندقامت دوست».

 سعدى بارها در باغ تأمل كرده و قامت يار را خصوصاً در غزل‏ها به سرو تشبيه كرده است. قامت يار در نظر سعدى خصوصيتى ممتاز است. و اصولاً يار سعدى نمى‏تواند بلندقامت نباشد. من سعدى را دوست دارم. نكته سنجى‏هايش، كلامش، مرامش،… واقعاً كه شيخ اجلّ است.

 شما چطور فرصت مى‏كنيد همه اين كارها را انجام بدهيد؟

 من هميشه از خودم مى‏پرسم بقيه چطور فرصت نمى‏كنند كه اين كارها را بكنند؟ من خيلى از شب‏ها تا صبح بيدار مى‏مانم تا به جاى كسانى كه خواب افتاده‏اند كار كنم. با اينهمه كار، چطور خوابم ببرد! البته من دارم كارهايى را مى‏كنم كه نيرو و امكانات يك مؤسسه تحقيقاتى را لازم دارد. عمر يك انسان به اين همه كار وصلت نمى‏دهد. اين كارها مستلزم عمرهاى پر تلاش نسل‏هاى پى در پى است. به هر حال اين منِ تنهاى يك قبا، با اين بضاعت مزجات، و با اين دست كوتاه و شايد عمر كوتاه…

 به نظر شما كوتاه‏ترين تعريف از شعر چيست؟

«شعر افشاى راز عشق است» با اين توضيح كه اگر شاعر بكوشد كه راز عشق را بپوشد، نتيجه كارش «شعر» نيست.

 شما چند سال پيش  در «همايش ترجمه ادبى» كه در مشهد برگزار شد در باره ترجمه شعر سخنرانى كرديد و نظريه ترجمه ناپذيرى شعر را كه يك نظريه نسبتاً تثبيت شده بود رد كرديد و سخنرانى شما در آن همايش موجب اظهار نظرهاى متفاوتى شد.

بله. طى دو روز سمينار تقريباً به اين نتيجه رسيده بوديم كه شعر ترجمه‏ناپذير است. من تصادفاً آخرين سخنران بودم. گفتم به نظر من چون معنا جهانى است هر مفهومى، ولو مفاهيم ناشناخته و جديدى را مى‏توان در قالب هر زبانى ترجمه كرد. خب اين نظر من است. آنوقت چند شعر كه از فارسى به فرانسه ترجمه كرده بودم به عنوان نمونه خواندم. سالن يكپارچه شور شد. خيلى تشويق كردند. مدت پرسش و پاسخ ده دقيقه‏اى به يك مباحثه يك ساعته و نيمه تبديل شد. اكثراً موافق حرف‏هاى من بودند به جز چند نفر از سخنران‏هاى  قبلى كه باز هم به حرف‏هاى تئوريسين ‏هاى غربى در باره ترجمه ناپذيرى شعر اشاره مى‏كردند و مى‏گفتند اگر شعر ترجمه ناپذير است پس فلان شعر را همين حالا ترجمه كن. البته من فقط نظرم را در باره ترجمه‏پذيرى شعر گفته بودم و ادعا نداشتم كه خودم ماشين ترجمه شعر هستم. فرداى آن روز كه اختتاميه بود در قطع‏نامه سمينار گفتند كه فلانى ـ يعنى من ـ نظريه ترجمه ناپذيرى شعر را مردود اعلام كرد.

بازتابش چه بود؟

هيچ. سكوت.

شما درباره صفحه ترجمه شعر كه در ماهنامه پروين باز شده است چه نظرى داريد؟

كارى ابتكارى و مفيد است. اين كه با ترجمه شعر خانم اعتصامى هم شروع كرده بوديد خيلى خوب بود. به نظر من اگر ترجمه را مانند يك عمل جراحى فرض كنيم، ترجمه شعر شايد مانند جراحى پلاستيك باشد. كارى جدّى، تخصصى، دشوار و در عين حال ظريف كه نهايتا به زيبايى هنرى مى‏انجامد.

شما دو مجموعه داستان كوتاه داريد. يكى «آلما» به زبان فارسى و ديگرى «Safora» به زبان فرانسه. بعضى از داستانها مثل «سافورا» و «سپهسالار» در هردو مجموعه تكرار شده است. آيا اين داستان‏ها از يكى از اين دو زبان به زبان ديگر ترجمه شده‏اند؟

اين داستان‏ها پيش از آنكه نوشته شوند به طور خودبه‏خودى در ذهن من به يكديگر ترجمه شده بودند. يعنى در اصل محتواى واحد آنها در قالب دو زبان ريخته شد. البته مى‏توان از آن به عنوان تجربه‏اى در ترجمه ياد كرد كه مترجم اين داستان‏ها دقيقاً نمى‏داند كه آن‏ها را از فارسى به فرانسه ترجمه كرده است يا بر عكس! هر چه باشد. به هر حال نتيجه كار با معيارهاى ترجمه داستان تطابق دارد.

 از معيارهاى ترجمه داستان بگوييد. به نظر شما مترجم داستان چه خصوصياتى بايد داشته باشد؟

 مترجم داستان بايد با جهان‏ بينى و خصلت‏هاى نويسنده اصلى آشنا باشد. هرچه روحيات و خلقيات و انديشه‏ هاى نويسنده اصلى و مترجم متن به هم نزديكتر باشد ترجمه داستان بهتر مى‏شود. مثلاً صادق هدايت براى برگرداندن آثار كافكا به زبان فارسى، مترجم مناسبى بوده است. ولى جلال آل‏احمد در ترجمه مثلاً «بيگانه» كامو موفق نبوده است. ترجمه داستان «جان شيفته» (   Lâme enchantée ) اثر رومن رولان، على‏رغم نثر شيوا و واژه‏ گزينى‏ هاى وزين مترجم با اصل كتاب متفاوت است. زبان رومن رولان در «جان شيفته» چيز ديگرى است. از نثر فاضلانه و فخيم در آن خبرى نيست. كلام رولان قابل درك هر فرانسه‏ زبان و فرانسه‏ دانى است و براى رمزگشايى آن نيازى به تلاش نيست.

چطور شد كه چهل سال شاعرى فريدون مشيرى را بررسى كرديد؟ بعضى ها پيچيدگى و مغلق بودن شعر را نوعى امتياز براى شعر امروز مى دانند و در نتيجه ممكن است شعر مرحوم مشيرى را كه ساده و بى‏پيرايه است به روزمرگى و آسان طلبى تعبير مى‏كنند. به همين دليل طرفداران شعر مشيرى را در مقايسه با بعضى ديگر از شاعران رتبه كمترى مى دهند.

آقاى فريدون مشيرى در تدوين فرهنگ جامع فارسى با بنياد دانشنامه همكارى داشت. من از ايشان خواهش كرده بودم كه اصطلاحات شعر امروز را براى فرهنگ جامع تهيه كنند. هفته اى چند روز به بنياد مى‏آمدند. چكامه زيبايى هم براى فرهنگ جامع فارسى سرودند. كه اول كتاب چاپ شد. من تمام شعرهاى مشيرى را خوانده‏ام. به نظر من از مهم‏ترين جنبه ‏هاى شعر مشيرى عفت كلام اوست. او شاعر زمانه‏اى بود كه سرودن شعرهاى بى‏پروا مد شده بود. ولى مشيرى براى بيان عشق حرمت قائل است. حافظه ايرانى‏ها اشعارى را كه قدرى بى‏پروا هستند دفع مى‏كند. مثلاً موضوعات عشقى در ويس و رامين فخرالدين اسعد گرگانى، چون به گونه‏اى بيان شده بود كه در بعضى جا ها با معيارهاى اخلاقى، اجتماعى و مذهبى ايرانى‏ها هماهنگى نداشت به مرور زمان كنار گذاشته شد.

 فروغ فرخزاد هم شاعر همان زمان‏هايى بودكه عريانى كلام در شعر باب بود. شعر فروغ هم از اين نظر جنجال برانگيز بود.

 خب نخستين شعرهاى خانم فروغ ويژگى‏هايى داشت كه بيان آن‏ها خصوصاً از زبان يك زن براى جامعه قابل قبول نبود. شعرهاى فروغ را معمولاً از نظر زمانى و نيز محتوايى به دو دوره تقسيم كرده‏اند. «ديوار» و «اسير» مربوط به دوره اول است و دوره دوم با «تولدى ديگر» آغاز مى‏شود. فروغ در دوره دوم سياق و سبك شعرش را عوض مى‏كند. در واقع شايد بتوان گفت كه او با «تولدى ديگر» خودش شعرهاى دوره اول را پس زد.

 شما در باره شعر امروز فارسى تحقيق مى‏كنيد. نظرتان در باره شعر فروغ چيست؟

من تمام شعرهاى فروغ را خوانده‏ ام. مى‏دانيد؟ آدم به مرور زمان نوع مطالعاتش تغيير مى‏كند. با اين همه، حالا هم خيلى از شعرهاى فروغ در خاطرم هست. مى‏گويد:

هيچ صيادى

از جوى حقيرى كه به مردابى مى ريزد

مرواريدى صيد نخواهد كرد.

 در باره شعر كوچه مشيرى هم كه يك فصل از «چهل سال شاعرى» را به آن اختصاص داده‏ايد چيزى بگوييد. شعر «كوچه» يكى از محبوبترين شعرهايى است كه سه نسل آن را خوانده‏اند و زمزمه كرده‏اند. شما فقط از حلاوتش گفته‏ ايد ولى آن را نقد نكرده‏ايد. خودتان خوب مى‏دانيد كه خيلى‏ها سعى دارند درباره كوچه مشيرى سكوت كنند.

 آن خيلى ها نمى‏دانم چه جور آدم‏هايى هستند. كوچه يك خاطره دلپذير از يك عشق معصومانه و سالم، شيرين و غم‏ انگيز، بى‏خطر و بى‏ضرر، گذرا و در عين حال پايدار است. به همين دليل بين سه نسل از يك شهرت استثنايى برخوردار بوده است. مگر مى‏شود كه كسى از شنيدن و يادآورى چنين خاطره‏اى بدش بيايد؟ اصلاً شعر شاعر را چطور مى‏توانيم نقد كنيم؟ شاعر عصاره انديشه و احساسات و عواطف‏ش را با ما قسمت مى كند. شاعر ذره ذره وجودش را، قلبش را در طبق اخلاص مى‏گذارد و به ما هديه مى‏كند. ميرزاده عشقى گواه عشقش، قلب چاكچاك اوست . مى گويد «در دست من جز اين سند پاره پاره نيست». حالا ما بياييم و قلب او را نقد كنيم كه چرا پاره پاره است؟ شعر در گذر زمان خودش نقد مى‏شود. اين شعر پروين اعتصامى را كه زير شيشه ميز كار من است بخوانيد. از روى كليشه دستخط خود او كپى شده است. به درد مجله شما هم مى‏خورد. مى‏گويد:

من اين وديعه به‏دست زمانه مى‏سپرم

زمانه زرگر و نقاد هوشيارى بود

سياه كرد مس و قلع را به كوره وقت

نگاه داشت هر آنجا زر عيارى بود

 پيشنهاد مى‏كنم از مصراع اولش به عنوان سرلوحه مجله پروين استفاده كنيد: «من اين وديعه به دست زمانه مى سپرم»

 درباره نقد كه اين روزها از موضوعات مهم محافل ادبى است چه نظرى داريد؟

 نگاهى به نقدهايى كه براى ترجمه و داستان و شعر مى‏ نويسيم بيندازيد! شما هم لابد گاهى در جلسات نقد و بررسى شركت مى‏ كنيد. نقدهايى كه نوشته مى شود بخوانيد. از بعضى از نقدهاى خوب كه بگذريم، ويژگى «غالب» نقد زياد جالب نيست. متأسفانه نقدنويسى ما بيشتر بر بستر افراط و تفريط جريان دارد. كار بعضى ها هميشه خوب است و چشم‏ بسته از آن تعريف و تمجيد مى‏شود. ولى اگر مشابه آن اثر را كسى بنويسد كه ما از او خوشمان نمى‏آيد، نظر مان عوض مى‏شود. مسأله توطئه سكوت در برابر آثار بعضى از اهل قلم هم خاص ماست. به هر حال بعضى از ما كه قلم در دست داريم بيشتر از آنكه به فكر اين باشيم كه خودمان بنويسيم نگران و مراقبيم كه نكند ديگران بنويسند. خيلى از ما در كار نقد واقعاً استاديم. و هريك كه بتواند پنبه ديگران را بهتر بزند و نويسنده يك اثر را پژمرده‏تر و از كرده پشيمان‏ تر كند استادتر است. اشتباه نكنيد! منظورم از «ما» دقيقاً «خود ما» است. خود ما پديدآورندگان آثار ـ كه در نمايشگاه بين المللى كتاب پاويون داريم ـ خود ما اهل قلم، ما نويسنده ها، مترجم‏ ها، ويراستارها،… بسيارى از ما آداب نقد را خوب بلد نيستيم و بسيارى از نقدنويسان ما هم اين آداب را بيشتر از ما بلد نيستند. نقدهايى هم كه مى‏نويسيم بعضاً نسيه است.

هيچوقت تا به حال كارى را نقد نكرده‏ايد كه چاپ شده باشد؟

ما يك زمان داشتيم با چه علاقه و جدّيتى روى يك فرهنگ زبانشناسى كار مى‏كرديم. بعد يك نفر آمد به ديدن ما و فيش‏هاى ما را ديد و سر از كارمان در آورد. هنوز يك ماه نشده بود كه ديديم فرهنگ زبانشناسى تايپى با سورت كامپيوترى منتشر كرد. در واقع برابرنامه هاى آخر كتابها را از دم سورت كرده بود. عصبانى شدم. همكارم هم عصبانى شد. قرار شد كه من كتاب او را نقد كنم. و من واقعاً سعى كردم عصبانيتم را دخالت ندهم. به همين دليل نقد خيلى خوبى از آب در آمد. و بى اينكه از سر حب و بغض باشد كاملاً مشخص مى‏كرد كه مؤلف سرسرى كار كرده است. اين كتاب  را از دو جنبه قالب و محتوانقد كردم. نقد صحيح و آموزنده كه در واقع راه و رسم تهيه يك
واژه‏نامه تخصصى را مطرح مى‏كرد. خيلى هم مورد توجه قرار گرفت و در چند مجله چاپ شد. آن بنده خدا ديگر طرف كارهاى فرهنگنويسى نيامد. بعدها پشيمان شدم و با خودم فكر كردم اى كاش آن نقد را نمى‏نوشتم و ايرادها را به خودش مى‏ گفتم. در جوامع ديگر، نويسنده‏ ها و محققان از كارهايى كه در دست دارند خبردار مى‏شوند. آن‏ها براى پرهيز از دو باره‏ كارى اعلام مى‏كنند. در اينجا ما عمولاً دست‏هامان را از همديگر قايم مى‏كنيم. مثل وقت امتحان. ما در كنار يكديگر احساس امنيت نمى‏ كنيم. ما از «خودهامان» مى‏ترسيم. ما از نيش قلم همديگر واهمه داريم. چرا بايد اين طور باشد؟

 بعد از آن مواظب بوديد كه كارهاتان لو نرود؟

 نه به خدا. اتفاقاً من دوست دارم كه ديگران هم موازى با من كار كنند. از اينكه ديگران كار كنند خوشحال مى‏شوم. مگر ما چند نفر نويسنده و محقق داريم؟ جا براى همه ما هست. ما بايد مشوّق همديگر باشيم. ما بايد كارى كنيم كه نسل بعد به اين عرصه‏ ها رغبت داشته باشد. يادمان باشد كه ما براى وصل كردن آمديم.

يعنى شما كارهايى را كه در دست تأليف و ترجمه داريد اعلام مى‏كنيد؟

بله. مثلاً من هر جا كه پيش آمده است گفته‏ام كه مشغول تهيه يك فرهنگ فرانسه ـ فارسى هستم. اى كاش ديگران هم به فكر بيفتند. ما به بيشتر از يك فرهنگ فرانسه-فارسى احتياج داريم. ما بعد از فرهنگ مرحوم سعيد نفيسى كه چاپ اول آن در سال 1309 (يعنى 72 سال پيش) گمان مى‏كنم در مطبعه بروخيم بوده است هنوز فرهنگ فرانسه – فارسى ننوشتيم؟ هنوز هيچ يك از ما به فكر نيفتاده‏ است كه كار مرحوم نفيسى را به روز در آورد. اتفاقاً ما بايد همديگر را تشويق به نوشتن بكنيم. اى كاش بنويسيم تا قدر آن‏ها را كه نوشته‏اند بيشتر بدانيم. كار فرهنگنويسى طاقت ‏سوز است. مستلزم تلاشى بى‏ وقفه و يك تنه است. شايد به همين دليل است كه دير به نتيجه مى‏رسد و كسانى مثل دو علامه نستوه يعنى مرحوم دهخدا و مرحوم معين آثارشان بعد از مرگ آنان منتشر شد. آنها اگر مجالى داشتند خود شان آثار خود را بازبينى مى‏كردند. و قطعاً با سعه صدر از هر انتقادى كه آثارشان را بهتر و ارزنده تر كند استقبال مى‏كردند. ولى افسوس كه قباى عمر بر قامت عشق كوتاه است. امروز ديگر آنان مسئول ايرادهاى كار خود نيستند. بعد از آن‏ها اين وظيفه ما بود كه دست كم به عنوان قدر شناسى آثارشان را كه اين همه به دردمان مى خورد و اينهمه به آن‏ها مى‏باليم بازبينى كنيم. ما كتاب‏هاى آن‏ها را مى‏توانستيم به خاطر خودمان و با توجه به نياز هاى زمانه خودمان متحول كنيم. حالا 120 سال از مرگ پير لاروس مى‏گذرد و فرهنگ لاروس بارها در مؤسسه لاروس فرانسه بازبينى و واژه ها و معنى‏هاى جديد به آن افزوده شده است. و نام لاروس به نشانه قدرشناسى ملت فرانسه ازخدمتگزار زبان فرانسه هنوز زينت‏بخش آثار متعددى است كه در مؤسسه لاروس به چاپ مى‏رسد. و شعار او كه مى‏گفت «Je sème à tout vent» (با هر رايحه‏اى بذرى مى‏افشانم) هنوز سرلوحه فرهنگهاى لاروس است. صحبت ما از نقد به اينجا رسيد. به نظر من ما بايد نقد را هم نقد كنيم. بايد جلساتى هم براى نقدِ نقد! تشكيل بدهيم و بگوييم «نقد ها را بود آيا كه عيارى گيرند تا همه صومعه داران پى كارى گيرند؟»

خانم دكتر مهشيد مشيرىِ زبانشناس، فرهنگنويس، دانشنامه‏نويس و مترجم، داستان‏هايشان را چگونه مى‏نويسند؟

 ببينيد! من درباره نقد ادبى و داستان‏نويسى خيلى مطلب خوانده‏ام. عناصر داستان را درس داده‏ام. ولى وقتى كه داستان مى‏نويسم، هيچيك از اين معلومات(!) به كارم نمى‏آيد. داستان‏هايى كه از درون آدم مى‏جوشند مثل شعر بيانشان اختيارى نيست. بعضى از شعرها «به اهتمام» شاعر سروده مى‏شوند. همين‏طور بعضى از داستان‏ها. من در داستان‏هايم هيچگاه «سعى» نمى‏كنم. نويسنده‏اى به من گفت كه به كوه، به پارك ، به بازار و خيابان مى‏رود تا براى داستان‏هايش موضوع پيدا كند. مى‏گفت كه آخرين بار به دادگاه‏ هاى حمايت خانواده رفته است. مگر داستان‏ نويس خبرنگار صفحه حوادث روزنامه‏ است كه دنبال سوژه بگردد؟ من خودم هيچوقت به شكار سوژه نرفته‏ ام.
شعر و داستان انگار مثل نطفه‏ اى در بخش پنهان هستى من آغاز مى‏شود. و تكوين پيدا مى‏كند. بى آنكه بخواهم. و بعد متولد مى‏شود. مثل يك كودك.

 و داستان جديدتان؟

 چاپ مى‏شود. به زودى. اسمش هست: «آتشى هست»… اين اسم را از شعر سعدى گرفتم كه مى‏گويد:

 سعديا اين همه فرياد تو بى‏دردى نيست

آتشى هست كه دود از سر آن مى آيد

در مورد شعرهايتان هم همين‏طور است؟

يكدستى مى‏زنيد؟ من شاعر نيستم. فقط گاهى براى كبوتر بى‏ خواب دلم لالايى‏ هايى مى‏خوانم. و معمولاً آن‏ها را به فرانسه و انگليسى ترجمه مى‏ كنم. البته هيچوقت نمى‏ خواستم به انتشارشان فكر كنم. ولى بالاخره به حرف بعضى‏ ها گوش كردم و تصميم گرفتم كه آن‏ها را آماده كنم و به دست چاپ بسپارم. خودم كه دوستشان دارم. بقيه؟ هنوز نمى‏ دانم.

 

parvin-21

معصومه بیات- سردبیر ماهنامه ادبی پروین

زبانشناسی در ایران

كيهان هوايى، ويژه هنر و ادب،  چهارشنبه 3 آذر 1372

زبانشناسی در ایران

گفت و گوبا دکتر مهشید مشیری

– مرز بین زبان و ادبیات

– سابقه زبان شناسی در ایران

– تعریف زبان شناسی

– واژگان زبان و واژگان شناسی

– فارسی وزبان علم

– معیارهای علمی واژه سازی

– وظیفه فرهنگستان زبان در کار واژه سازی

– فرهنگ الفبایی-قیاسی فارسی

– قیاس در واژگان نگاری

– فرهنگنویسی به روش علمی

– طبقه بندی فرهنگنویسی فارسی به لحاظ تاریخی

– فرهنگنویس کیست

– فرهنگ آوایی-املایی زبان فارسی

 بررسى وضع زبانشناسى و موقعيت آن در ايران

 آيا مى‏ شود تعريفى از زبانشناسى با توجه به چارچوبهاى كاربردى آن كرد؟ ضمنا توضيح دهيد كه زبانشناسى به چه وجوهى از زبان توجه مى ‏كند؟

 زبانشناسان غربى، زبانشناسى را «مطالعه علمى زبان» و زبان را «وسيله‏ اى براى بيان انديشه و برقرارى ارتباط در جوامع انسانى» تعريف مى‏كنند.

زبانشناسان ايرانى نيز معمولاً همين تعريفها را از زبانشناسى و زبان ارائه داده‏ اند. اين تعريفها اگرچه صحيح است ولى پاسخ سؤال شما نيست. چون چارچوبهاى كاربردى زبانشناسى را كاملاً مشخص نمى‏كند.

به نظر من «زبان» پديده ‏اى شگرفتر، و تعريف زبانشناسى بسيار ژرفتر از چيزى است كه برخى از زبانشناسان گفته‏ اند.

من زبانشناسى را مطالعۀ علمى و منظم زبان، به عنوان بازتاب بينش و دانش بشر از جهان نظام‏ يافتۀ هستى تعريف مى‏ كنم. به اين ترتيب چارچوبهاى كاربردى زبانشناسى در خود اين تعريفها مستتر است.

و اما وجوهى از زبان كه زبانشناسى به آن توجه مى ‏كند:

     مطالعات زبانشناسى از «زبان» اين گوشت‏پارۀ ظاهر كه در دهان حيوانات از جمله انسان قرار دارد، آغاز مى‏ شود! مى‏ دانيم كه مهمترين وجه تمايز انسان با حيوانات ديگر قوه «نطق» و نيز «منطق» است و انسان به دليل وجود «منطق» است كه مى‏ تواند ناطق باشد. كمااين كه «نطق» و «ناطق» و «منطق» از يك ريشه‏ اند.

 كلمه يونانى Logia به معنى «شناخت» نيز مشتق از Logos به معنى «سخن» و «عقل» است. و كلمه «لغت» هم احتمالاً معرّب همان Logos است كه به زبان فارسى وارد شده است.

به اين ترتيب زبانشناس بايد به نقش زبان كه مهمترين اندام گويايى براى توليد آواها و نتيجتا تبيين انديشه ‏ها در انسان است، توجه كند. شيخ اجل سعدى نيز همين نقش را در نظر دارد كه مى‏ گويد:

زبان در دهان اى خردمند چيست

 كليد در گنج صاحب هنر

 يعنى زبان، اين عضو ماهيچه‏ اى، كليدى است براى عينى كردن جوهر انتزاعى احساسات درونى و برقرارى ارتباط اجتماعى. زبان (Language) پديده‏ اى ذهنى است كه از طريق آوا، لباس «صورت» مى‏ پوشد. به اين ترتيب زبانشناس از «آوا» شروع مى‏ كند تا به معنا برسد. پس زبانشناسى بدون آواشناسى لنگ است، اگرچه آواشناسى را گاه علمى جداگانه تلقى كرده‏ اند.

تركيب آواها، واژه‏ ها را به وجود مى‏ آورد و مجموعه واژه‏ ها، «واژگان» است و «واژگان» جنبه ديگرى از زبان، و موضوع علم واژگانشناسى است كه مطالعه آن براى زبانشناس اجتناب‏ ناپذير است. ديگر آن كه واژه‏ ها به كمك قواعد وساختارهاى نحوى، زنجيره گفتار را تشكيل مى‏ دهند. يعنى جنبه ديگر زبان، قواعد دستورى و ساختارهاى نحوى است. پس آواها، واژگان و نحو سه جنبه زبانند و زبانشناس واقعى كسى است كه به مطالعه كل زبان بپردازد، نه آن كه فقط به يك جنبه دل ببندد و جنبه‏ هاى ديگر را كنار بگذارد.

– ملاك زبانشناس واژه ‏اى است كه به شكلى متولد شده است، لذا به آن چه هست مى‏ نگرد و دغدغه‏ اى نسبت به آن چه بايد باشد، ندارد، در نتيجه معيارهاى واژه‏ سازى رنگ مى‏ بازد، بنابراين آيا براى زبانشناس دستور زبان (صرف و نحو) كه به اصطلاح دستگاه توليد واژه (و جمله‏ هاى) جديد است مى‏ تواند محل توجه باشد؟

 من پيش از اين، مجموعه واژگان را به جامعه بشرى و هر واژه را به يك فرد انسانى تشبيه كرده‏ ام و براى اولين بار در مباحث زبانشناسى، موضوع «تشخيص» يا Personification واژه را مطرح كرده‏ ام. و گفته‏ ام حيات هر واژه شباهت به حيات هر انسان دارد. واژه‏ ها نيز جان دارند؛ روزى تولد مى‏ يابند، در مسير زندگيشان رشد مى‏ كنند، بالغ مى‏ شوند، ازدواج مى‏ كنند، فرسوده يا بيمار مى ‏شوند، مى‏ ميرند و در جايى مدفون مى‏ شوند. بنابراين زبانشناس بايد نسبت به مجموعه واژگان دغدغه داشته باشد زيرا واژه‏ ها هم مانند انسانها نبايد بى‏ دليل و ناخواسته تولد بيابند. و همان‏طور كه جوامع بشرى تمهيداتى فراهم مى‏ كنند تا از تولد بيش از حد انسانها و افزايش «بيرويه جمعيت به نحوى جلوگيرى كنند، زبانشناسها هم مى‏ كوشند كه از توليد نابجاى واژه‏ ها و فزونى بيرويه حجم واژگان جلوگيرى كنند. و بر عكس آنچه فرموديد، درست در همين جاست كه معيارهاى واژه‏ سازى به جاى آن كه رنگ ببازند، پر رنگ مى‏ شوند! زيرا زبانشناس و واژگانشناس واژه‏ ها را با توجه به ويژگي هاى هر زبان و ويژگيهاى فرهنگى جامعه و نيازها و باورهاى سخنگويان آن زبان به وجود مى‏ آورد و با بهره‏ گيرى از يافته‏ هاى علمى‏ اش دست به واژه‏ سازى مى‏ زند. بديهى است كه واژگانشناس از سيستم دستورى زبان (و به قول شما دستگاه توليد واژه) كمك مى‏ گيرد. اگر چنين باشد زبان بسامان مى‏ شود و مثلاً زبان فارسى از نابسامانى و اغتشاشى كه امروز گريبانگيرش است خلاص مى‏ شود.

مرز ميان زبان و ادبيات (مثلاً شعر) كجاست؟ سبب (يا سببهاى) بعضى اختلاف‏ نظرها كه ميان اديب و زبانشناس بروز مى‏ كند چيست؟ آيا شما آموختن زبانشناسى را براى اديب لازم مى‏ دانيد؟ به چه دليلى؟

 ادبيات بخشى است از زبان، خصوصا در مورد فارسى، شعر و ادبيات با زبان ما عجين شده است و با هم پيوند ناگسستنى دارند. شايد به همين دليل است كه حكيمانى چون ابن‏ سينا و ناصرخسرو كه پيش از آن كه اديب و شاعر باشند، در مسائل ديگر استادى تام داشته‏ اند، ناگزير بوده‏ اند برخى از انديشه‏ هاى خود را در قالب شعر بيان كنند. بنابراين مشكل است كه مرز قطعى بين زبان و ادبيات تعيين كنيم. اديبان مى‏ توانند راويان صادق شعر و ادب باشند. ادبيات‏ يكى از گنجينه‏ هاى مهم فرهنگ و زبان هر ملت است و اديبان، حافظ آن گنجينه‏ اند.

به نظر من اديب بايد اديب بماند و تمام اهميت كار خود را بشناسد و رسالت خود را به ثبوت برساند. اگرچه ادبيات از زبان جدا نيست، ولى خود، رشتۀ مستقلى است كه مانند هر رشته ديگر مى‏ تواند از يافته‏ هاى زبانشناسى تأثير بپذيرد و در عين حال استقلال خود را حفظ كند. ما نبايد از اديب توقع داشته باشيم كه الزاما مانند زبانشناس فكر كند. ادبيات، هنر است، و زبانشناسى علم است و مسلما اديب و زبانشناس به طور تجريدى با هم فرق دارند. مسلما اگر اديب از زبانشناسى مطلع باشد، در كار خود موفقتر خواهد بود.

 و اما اختلافات بين اديب و زبانشناس نيز از همين مايه مى‏ گيرد كه زبانشناسان، اديبان را در مخمصه قرار داده‏ اند كه چرا زبانشناسى نمى‏ دانند و اديبان نيز معمولاً زبانشناسان را به ادب‏ناشناسى متهم مى‏ كنند. البته خود من هم كه زبانشناسم از ادب‏ ناشناسى بعضى از زبانشناسان در رنجم زيرا آن را به عنوان حق‏ ناشناسى نسبت به خدمتگزاران ساحت پارسى تلقى مى‏ كنم. مسئله اختلاف بين اديبان و زبانشناسان در مجامع علمى غرب هم زمانى مطرح بود ولى امروز آن مشكل حل و تقريبا فراموش شده است ولى متأسفانه در بين ما هنوز باب روز و گاه موضوع داغ مباحث زبانى و ادبى است. زبانشناسان بايد به زبان و ادبيات فارسى مجهز باشند و به اديبان نشان دهند كه زبانشناسى تا چه حدى مى‏ تواند به خدمت ادبيات، علمى كردن مطالعات و بررسيهاى آثار ادبى مؤثر باشد. در آن صورت اديبان ما نيز، زبانشناسى را به عنوان رشته‏ اى تفننى تلقى نخواهند كرد كمااينكه ما اديبانى داريم كه خود مدافع زبانشناسى شده‏ اند. اگر زبانشناسان كار خود را خوب انجام دهند، اختلافهايى كه گهگاه مشاهده مى‏ شود و شايستۀ محيط علمى نيست در كشور ما هم از بين مى‏ رود.

 – اينكه گفته مى‏ شود «در آينده‏ اى نزديك هيچ دانشى بدون پشتوانه زبانشناسى كامل نيست، صحيح است؟ مثلاً چه رابطه‏ اى بين علوم محض با زبانشناسى وجود دارد؟

  با تعريفى كه از زبانشناسى به دست دادم و گفتم كه علمى است كه زبان را به عنوان بازتاب بينش و دانش بشر از كل جهان هستى بررسى مى‏ كند، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه زبانشناسى خاصه از جنبه واژگانشناختى مى‏ تواند با زندگى از فرش تا عرش انسان سر و كار داشته باشد و زبانشناس مى‏ تواند از علوم مختلف اعم از محض و كاربردى استفاده كند و زبانشناسى را از جنبه نظرى و كاربردى مجهز كند. ولى گمان نمى‏ كنم كه فعلاً بتوانيم حكم كنيم كه «هيچ دانشى بدون پشتوانه زبانشناسى كامل نيست».

شما زبانشناسيد، از نظر يك زبانشناس براى وضع معادلهاى واژه‏ هاى وارداتى بر اساس چه اصولى بايد عمل كرد؟ وظيفه فرهنگستان در اين زمينه چيست؟

 من در چند گفتار كه قبلاً به صورت مقاله يا سخنرانى به زبان فارسى و فرانسه ارائه شده است مفصلاً در اين باره سخن گفته ‏ام و راه‏ حلهاى اساسى و عملى در اختيار دست‏ اندركاران قرار داده‏ ام. به طور خلاصه براى مقابله با مفاهيم وارداتى روشهاى مختلفى وجود دارد. يكى از آن روشها وامگيرى واژه خارجى است كه اگر بر طبق اصول صحيح صورت بگيرد مفيد است. شيوه‏ هاى ديگر هم مانند «برابريابى»، «آفرينش قرضى»، «گرته‏ بردارى»، «وامگيرى معنايى»، «ترجمه آزاد» «ترجمه ني م‏قرضى» و … وجود دارد كه هر كدام مزيتها و عيبهايى دارد كه كاملاً بايد شناخته شود و با توجه به جميع شرائط انتخاب شود.

  واژه‏ هاى جديد، به ويژه در مورد مفاهيم علمى بايد شفاف، دقيق، مستحكم، خوش‏ آوا، تركيب‏ پذير … و تا حد امكان كم‏ هجا و پربسامد باشد و نيز فاقد بار عاطفى و اخلاقى و اجتماعى و فاقد تداعى معانيهاى گوناگون باشد. در نظر گرفتن انسجام روابط معنايى واژه‏ هايى كه در مقوله واحد  معنايى و حتى صورى قرار مى‏گيرند، مسئله مهمى است كه به كرّات به آن اشاره كرده‏ ام.

     دستيابى به واژه‏ هايى با اين ويژگيها، بدون شناخت دستاوردهاىِ واژگانشناسى و نيز بدون آگاهى از تواناييهاى بالقوه و بالفعل زبان ميسر نمى‏شود.

     مسلما فرهنگستان زبان در اين مورد نقش اساسى مى‏ تواند داشته باشد. من هر بار كه فرصتى دست داده است، مثلاً در سمينار ترجمه كه سال گذشته در دانشگاه تبريز برگزار شد، توصيه‏ هايى به فرهنگستان زبان كرده‏ ام. در سخنرانى ديگرى كه باز سال گذشته در دانشگاه علوم پزشكى برگزار شد، به فرهنگستان علوم پزشكى هم نكاتى را در زمينه واژه‏ سازى پزشكى گوشزد كردم و به طور جسته و گريخته وظايف فرهنگستان را يادآورى كردم، اگرچه فرهنگستان زبان، اصولاً وظايف خود را بايد خوب بشناسد. اكنون نيز به طور خلاصه تكرار مى‏ كنم كه مهمترين كار فرهنگستان زبان ايران در شرايط كنونى برنامه ‏ريزى صحيح براى بيرون آوردن زبان فارسى از سلطه زبانهاى بيگانه و پاسدارى از زبان فارسى به عنوان يكى از مهمترين مظاهر ملى و فرهنگى ما ايرانيان است. فرهنگستان زبان بايد اين نظام خانخانى و ملوك ‏الطوايفى را كه بر ملك واژه‏ سازى و برابريابى مفاهيم فارسى پنجه افكنده است براندازد و تمام فعاليتهاى پراكنده را در يك نهاد مستقل و ذى‏صلاح، كه اصولاً جايى جز خود فرهنگستان نمى‏تواند باشد، متمركز كند.

 – عده‏ اى مى‏ گويند «زبان فارسى، زبان شعر است» ! يعنى چه؟ آيا اين زبان نمى‏ تواند در زمينه‏ هاى ديگر كارساز باشد نظر شما چيست؟ امكانات زبان فارسى براى واژه‏ سازى تا چه اندازه است؟ به عبارت ديگر زبان فارسى براى پاسخگويى به نيازهاى جديد و مستحدثه چيزى در چنته دارد؟

 نه ‏تنها زبان فارسى، بلكه هر زبان زنده ديگر به دليل ويژگى پويايى و زايايى مستمرش، مكانيسمهاى درونى و بالقوه‏ اى دارد كه به كمك آن قادر است هر مفهوم و انديشه‏ اى، حتى پيچيده‏ ترين مفاهيم را بيان كند و اين خصوصيت جزو همگانيهاى زبان است. بنابراين ادعاى آن گروه از افراد از كوتاه ‏انديشى و ناآگاهى آنها سرچشمه مى‏گيرد و اصولاً يكى از موانع و محدوديتهايى كه براى مقابله با مفاهيم جديد و واژه‏ سازى در زبان فارسى وجود دارد، همين اظهارنظرهاى سخيف است. به طور كلى همان‏گونه كه سخنگويان فارسى، طى قرنهاى متمادى، زبان فارسى را براى تبيين مفاهيم گوناگون فلسفه و عرفان و خيالپردازيهاى شاعرانه و ظرافتهاى ادبى پرورده‏ اند، ما نيز مى‏ توانيم با بهره‏ گيرى از تواناييهاى بالقوه زبانمان و به كمك ويژگيهاى ممتاز اين زبان از قبيل وجود مجموعه عظيم و گنجينه غنى واژگانى، الگوهاى مختلف تركيب و اشتقاق و شيوه‏ هاى متعدد تغيير معنى (مانند تشبيه و استعاره و كنايه و …) و پسوندها، پيشوندها و عناصر ديگر زبانى، كارآيى اين زبان را در هر زمينه ديگر نشان دهيم. اين كار مستلزم تلاش مستمر زبانشناسان و استفاده از تمام تخصصهاى زبانشناسى موجود در ايران، خاصه واژگانشناسان، و آزاد كردن كار واژه‏ سازى از انحصار افراد خاص! و غير متخصص است.

 – آيا سابقه‏ اى از زبانشناسى در ايران به ويژه در تمدن اسلامى داريم؟ اكنون اين رشته در ايران چه وضع و حالى دارد؟

 زبانشناسى در ايران سابقه ديرين دارد. به يك نمونه اشاره مى‏كنم ابن‏ سينا، رساله بسيار مهمى با عنوان «مخارج‏ الحروف» دارد كه در آن اصول و مبانى علم «آواشناسى» به مفهوم امروز را مطرح كرده است. در آن رساله چگونگى توليد آواهاى زبانى و ويژگيهاى آكوستيكى آن بررسى شده است. و ضمن تشريح اندامهاى گفتار (زبان و حنجره و غيره) جايگاههاى توليد آوا (يا به كلام خود او «مخارج اصوات») را مشخص كرده است. شيخ‏ الرئيس، آواها را بر اساس شيوه توليد آنها تقسيم‏ بندى كرده و واجهاى زبان فارسى را مورد مطالعه قرار داده است.

     البته در مجال ديگر و در فرصت مناسبتر مى‏ توان نمونه‏ هاى گوناگونى به دست داد كه كاملاً بيانگر وضعيت زبانشناسى ايران در دوره تمدن اسلامى باشد.

از اين گذشته همان‏طور كه در سخنرانيها و مقاله‏ هايم گفته‏ ام نمونه‏ هاى علم و ادب پارسى، خود، الگوهايى براى نشان دادن و حتى به دست دادن تئوريهاى زبانشناسى‏ اند. مثلاً در سخنرانى خردادماه گذشته كه در سمينار صدا و سيما ارائه كردم، و در ويژه هنر و ادب در كيهان هوائى (شهريورماه) نيز با عنوان «زبان بايد كه با معيار باشد» به چاپ رسيد، «شاهنامه» را به عنوان نمونه‏ اى عالى معرفى كردم كه مى‏ توان كاركردهاى گوناگون زبان را از آن استخراج كرد و نيز در زمينه ويژگيهاى فرازبانى ابياتى از سعدى را خواندم كه به واقع بيانگر همين تئوريهاى زبان و ارتباط است كه امروز در دنيا مطرح است، همان‏جا هم اشاره كردم كه ما زبانشناسان ايران به جاى آنكه چشم به دهان غربيها بدوزيم و مقلّد و مبلّغ تئوريهاى آنان باشيم، اگر چشم دل باز كنيم مى‏ توانيم خود، مبتكر شويم و با بهره‏ جويى علمى و سيستماتيك از گنجينه فرهنگ و ادب پارسى نظريه‏ هاى گوناگونى در زمينه زبانشناسى به دست بدهيم و «آن چه خود داريم ز بيگانه تمنا نكنيم»!

و اما در مورد زبانشناسى معاصر بايد بگويم كه اگرچه شمار زبانشناسان ما نسبتا زياد است، ولى متأسفانه، جز تعداد انگشت‏ شمار، باقى معمولاً يا ناقلان و راويان نظريه‏ هاى محض زبانشناسى غربى‏ اند يا اگر كارى مى‏ كنند به جاى آنكه در جهت زبان فارسى باشد، در زمينه زبانهاى غربى، خاصه زبان انگليسى است كه خود انگليسى زبانها، زبانشناسان زبردست دارند. در دانشگاههاى ايران به دانشجويان زبانشناسى معمولاً فقط همان تئوريهاى آمريكايى و اروپايى را درس مى‏ دهند. بعضى از زبانشناسان ديگر نيز كه جوان و پركوش، پرانرژى و پركارند معمولاً در حاشيه يا محكوم به انزوا هستند و مى‏ كوشند كه يك تنه بارى را كه بر دوش دارند به مقصدى برسانند.

 به نظر من  متأسفانه  محيط زبانشناسى ايران، على‏رغم هياهوهاى گهگاهش كه به صورت سمينار و غيره مطرح مى‏شود، در مجموع «نازا»ست. و يكى از دلايل عمده‏اش خشك ‏انديشى برخى از زبانشناسان ايرانى است كه گمان مى‏ كنند اگر در رشته‏ اى از زبانشناسى تخصص دارند، از هر مطالعه ديگر بى‏ نيازنند. خصوصا اين كه اكثرا ــ جز تعداد معدودى ــ با ادب فارسى بيگانه‏ اند و فعاليتشان محدود به مقاله‏ هاى تخصصى جسته و گريخته‏ اى است كه بوى ترجمه از آن به مشام مى‏ رسد و كسى از آنها سر در نمى‏آورد. من مثال ابن‏ سينا را زدم كه حكيم، فيلسوف، منطق‏دان، مهندس، منجم، عالم علوم طبيعى و مابعدالطبيعه، طبيب، نويسنده، مترجم و … بود و به دليل وسعت دانش زبانشناس نيز بود. آقاى نوام چامسكى زبانشناس آمريكايى هم پيش از آنكه زبانشناس باشد يكى از دانشمندان و رياضيدانان معاصر است و به دليل وسعت بينش و دانش چند جانبه‏ اش توانسته است در زمرۀ زبانشناسان زبردست زمان ما درآيد. در ميان زبانشناسان ايرانى من افرادى را مى‏ شناسم كه خود را فقط در زمينه خاصى مثلاً «نحو» صاحب‏نظر مى‏دانند و گمان مى‏كنند نيازى نيست كه شناخت خود را از مسائل ديگر افزايش دهند و اين حكايت «كشتيبان» در دفتر اول مثنوى است كه: وقتى باد كشتى را به گرداب افكند به نحوى خودپرست،

گفت كل عمرت اى نحوى فناست

زانكه كشتى غرق در گردابهاست

     به طور كلى نيروهاى زبانشناس ما تشكل واقعى ندارند كه بتوانند زبانشناسى را به خدمت زبان فارسى در بياورند، فكرى براى زبان فارسى بكنند و لزوم زبانشناسى و حاصل كار زبانشناسى را به جامعه بشناسانند.

     مولوى مى ‏گويد:

 مرد نحوى را از آن در دوختيم

تا شما را نحو محو آموختيم

 فکر مى ‏كنم بيشتر وقت شما در فرهنگ‏نويسى صرف مى‏ شود و زبانشناسى را درخدمت آن قرار داده‏ ايد، بفرماييد الزامات دست زدن به چنين كارى چيست؟

بله! بيشتر وقت من صرف فرهنگ‏نويسى مى‏ شود و تخصص من همين كار است. اصولاً واژگان‏نگارى بايد بر پايه تئوريهاى زبانشناسى و واژگان‏شناسى قرار بگيرد. به واقع سعى من اين بوده است كه اين تئوريها را به خدمت زبان فارسى در آورم و نقش زبانشناسى را در تدوين مجموعه‏ هاى واژگانى نشان دهم. مثلاً «فرهنگ آوايى ـ املايى زبان فارسى» كه در سال 1366 منتشر شد، در واقع گامى بود فراسوى مرز فرهنگ‏نويسى سنتى و هدف آن مهار كردن املاى زبان فارسى و شناخت نظام نوتارى با دخالت و كمك آواهاى زبان بود. به عبارت ديگر «فرهنگ آوايى ـ املايى» كاربرد نظرى آواشناسى را در تدوين فرهنگ زبان نشان مى‏ داد. البته ايده آن فرهنگ براى جامعه ما زود بود به طورى كه در باور برخى از زبانشناسان ايرانى نگنجيد. شايد مى‏بايست اين فرهنگ سى‏ سال ديگر تدوين مى‏شد!

«فرهنگ الفبايى ـ قياسى زبان فارسى» هم بر پايه نظريه ‏هايى استوار است كه درباره آن بارها سخن گفته‏ ام. فرهنگ الفبايى ـ قياسى يك فرهنگ عمومى زبان فارسى است و وقتى در سمينار زبانشناسى يكى از مدخلهاى آن را به عنوان نمونه توضيح دادم، صاحب‏نظران اذعان كردند كه اين نوآورى مى‏ بايد به نام مؤلف فرهنگ در تاريخ فرهنگ‏نويسى ايران ثبت شود. كار عمده من در تدوين آن فرهنگ اين بود كه ميان زبانشناسى و زبان فارسى به مفهوم ادبى آن پيوندى ناگسستنى ايجاد كنم.

     فرهنگهايى كه تأليف كرده‏ ام حاصل تلاش شبانه روزى و يك‏ تنه‏ ام بوده است. اين فرهنگها با دشوارى، بدون امكانات مالى، بدون تسهيلات لازم و بدون دلگرميها و پشتگرميهايى كه در بعضى از جوامع معمول بوده و هست، تدوين شده‏ اند. كار فرهنگ‏نويسى من از همان آغاز با موانع و مشكلاتى روبرو بود كه بيان آنها شايد باعث ملال باشد يا احيانا سبب دلسردى كسانى شود كه آنان نيز با شور و شوق مى‏ خواهند در اين راه قدم بگذارند. گفتنى است كه بيشتر موانع و محدوديتها، متأسفانه از جانب برخى از اعضاى جامعه علمى ما گريبانگير من بوده و هست كه در فرصت مناسب از آن صحبت خواهم كرد.

    مسلما الزامات دست زدن به كار فرهنگ‏نويسى جز اينهاست!

     مى‏ دانم ديگر زمانى نيست كه فرد يك تنه فرهنگ بنويسد! ولى متأسفانه روحيه لازم براى كار گروهى در هيچ‏يك از مؤسسات و دانشگاهها سراغ ندارم. مثلاً چند بار سعى كردم كه حاصل فيش‏ برداريهاى چندين ساله‏ ام را در يك گروه فرهنگ‏نويسى بررسى و تدوين كنم. حتى به كادر دانشگاه پيشنهاد كردم كه با توجه به امكانات گسترده‏اى كه در اختيار دارند، گروهى را براى اين كار تشكيل بدهند تا با همكارى يكديگر فرهنگ الفبايى ـ قياسى را تهيه كنيم. ولى از همان اول، مسائل زائد بوروكراسى مطرح شد، مثلاً در مورد اين كه كدامشان رئيس باشند يا اسم كدامشان جلوتر از اسم بقيه به روى جلد كتاب بيايد، بين خودشان جر و بحث پيش آمد! به طورى كه جنبۀ علمى بودن و تخصصى بودنِ كار تقريبا لوث شد! و من تصميم گرفتم كه بنا بر سنت فرهنگ‏نويسان سلف يك تنه كار كنم.

– مختصات فرهنگ‏نويسى در زبان فارسى را بيان كنيد و اكنون چه وضعى دارد؟

  اصولاً زبان فارسى، سنتى ديرسال از نظر فرهنگ‏نويسى دارد. من يك تحقيق تاريخى (يا كرونيك) در اين زمينه انجام داده‏ ام و بر طبق آن تاريخ فرهنگ‏نويسى ايران را به سه دوره تقسيم كرده‏ ام:

  دوره اول كه از قرن چهارم هجرى آغاز شد و تا قرن سيزدهم ادامه پيدا كرد. فرهنگهايى مانند «لغت فرس»، «انجمن‏آراى ناصرى» و «برهان قاطع» در دوره اول تدوين شده‏ اند و ويژگى بارز آن فرهنگها ارائه لغات دشوار نظم و نثر بوده است.

    دورۀ دوم  از سال 1318 شمسى آغاز شد كه وجه تمايز فرهنگهاى آن با فرهنگهاى دوره قبل توجه به لغتهاى زنده گفتار و نوشتار بوده است. مانند «فرهنگ نظام» و «فرهنگ عميد». به نظر من دوره دوم فرهنگ‏نويسى با «فرهنگ فارسى» اثر ارزشمند مرحوم استاد معين به پايان رسيده است و فرهنگهاى بعد از آن معمولاً فقط تقليدى ناقص يا خلاصه‏ اى از فرهنگ زبان فارسى استاد بود.

     به طور كلى مشخصات اصلى دوره اول و دوم فرهنگ‏نويسى فارسى، به نظر من، توجه محض به نقش ارجاعى فرهنگهاى زبان، در نظر گرفتن مخاطبان معدود، عدم توجه به شم زبانشناختى سخنگويان فارسى، برخورد غير علمى با زبان، و مهمتر از همه تكرار فرهنگهاى پيشين زبان است.

     به هر حال دو دورۀ  مذكور، فرهنگ‏نويسى سنتى فارسى را به‏ وجود آورد. و فرهنگ‏نويسى سنتى، ديگر محكوم به توقف و نيازمند تحول بود و با توجه به مختصات زمانى امروز و از جنبه تاريخى، فرهنگ‏نويسى فارسى مى‏بايست وارد دوره جديدى شود

     دوره سوم، دورۀ فرهنگ‏نويسى علمى است. و فرهنگ آوايى ـ املايى فارسى (كه در سال 1366 تأليف كردم) به منزله اذن دخول به دورۀ سوم فرهنگ‏نويسى فارسى بود. سپس اين دوره عملاً با انتشار فرهنگ الفبايى ـ قياسى آغاز شد و با سلسله فرهنگهايى كه در دست تدوين دارم، ادامه يافته است. البته بعد از من يك دو تن از زبانشناسان نيز به فكر تهيه فرهنگ، خصوصا فرهنگ دوزبانه افتاده‏اند، ولى صرفا زبانشناس بودن هم براى تدوين فرهنگ زبان كافى نيست. و تدوين فرهنگ بايد بر پايه نظريه ‏هاى واژگان‏نگارى استوار شود

     در مورد وضعيت كنونى فرهنگ‏نويسى فارسى بايد بگويم كه هنوز نابسامان است. تعداد متخصصان واژگان‏ نگارى در ايران از شمار انگشتان يك دست تجاوز نمى ‏كنند. بعضى از دست‏ اندركاران هم كه در مؤسسات و نهادها به طور گروهى مشغول تهيه فرهنگند، ظاهرا از تخصص همين افراد انگشت‏ شمار بهره نمى‏ جويند. اصولاً فرهنگ‏نويسى در ايران دست كم گرفته مى‏ شود. نتيجه آنكه اكثر مجموعه‏ هاى واژگانشناسى اعم از فرهنگ و واژگان، واژه‏ نامه‏ ها و حتى نمايه‏ ها كه منتشر مى‏شوند، پايه علمى ندارند و هنوز تكرار فرهنگهاى دوره دوم ادامه دارد. حال آنكه به نظر من همان‏طور كه بارها گفته‏ ام، تدوين فرهنگ جديد در يك زبان، فقط زمانى موجه است كه آن فرهنگ، تحولى در فرهنگهاى پيشين زبان ايجاد كند. در غير اين صورت چه لزومى دارد كه فرهنگ جديدى بنويسيم كه تكرار مكرّرات باشد؟!

     به طور كلى ما براى بر طرف كردن نيازهاى زبانى و اطلاعاتى جامعه و در نتيجه پيشبرد علمى و فرهنگى كشورمان احتياج به تحقيق و مطالعه داريم و يكى از ملزومات اساسى تحقيق و مطالعه در هر جامعه‏ اى، بدون شك داشتن منابع و مراجع خصوصا فرهنگها و دايره‏ المعارفهاست. بنابراين مسئله فرهنگ‏نويسى بايد به طرز گسترده‏ اى مطرح و حل شود و اين احتياج به يك برنامه‏ ريزى صحيح و دقيق دارد كه اصولاً بايد مدّ نظر سازمانها و مؤسسات مسئول قرار گيرد.

–  فرهنگ‏نويسان در ايران از گذشته تاكنون از روش الفبايى استفاده كرده ‏اند. اما شما فرهنگ‏نويسى الفبايى ـ قياسى را در ايران پيش گرفته‏ ايد، بفرماييد تفاوت اين دو روش و امتيازهايش كدام است؟

 در فرهنگ الفبايى هر مدخل در رديف الفبايی اش قرار مى‏ گيرد. يعنى كلمات به صورت خطى ضبط مى‏ شوند. اين روش محدوديتهايى دارد كه آن را به صورت يك مرجع صرف در مى‏ آورد. روش من در تدوين فرهنگ فارسى، همان‏طور كه مى‏ فرماييد روش الفبايى ـ قياسى است. در اين روش، واژگان را به عنوان يك مجموعه منسجم در نظر مى‏ گيريم و مى‏ كوشيم تا روابط منطقى موجود بين اجزاء اين مجموعه را، به صورتى منظم در قالب فرهنگ ارائه دهيم.
ضبط واژه در اين روش، به صورت درختى ــ و نه خطى ــ است. در مورد اين شيوه در جاهاى ديگر و نيز در مقدمه فرهنگ كاملاً توضيح داده‏ ام ولى انتخاب اين روش دلايل متعددى داشته است كه يكى از مهمترين آن دلايل بالا بردن نقش آموزشى فرهنگ بوده است. اصولاً با استفاده از اين روش و بهره‏ گيرى از تداعى معانى مى‏ توان نبض واژگان زبان را به دست سخنگويان زبان داد.

     من حتى در به كار گرفتن اين شيوه نيز طابق‏ النعل بالنعل مقلّد نظريه‏ هاى غربى نبوده‏ام، بلكه در بسيارى از موارد با توجه به ويژگى‏هاى زبان فارسى، تغييراتى را در كاربرد نظريه اعمال كرده‏ ام. نوآوري هايى نيز انجام داده ام. مثلاً فرهنگ الفبايى ـ قياسى زبان فارسى علاوه بر حوزه‏ هاى معنايى، مقولات صورى واژگانى را نيز به دست مى‏دهد و از اين نظر به بعضى از فرهنگهاى اروپايى كه با روش الفبايى ـ قياسى تنظيم شده‏ اند، برترى دارد. زيرا آنان بيشتر به مقولات معنايى پرداخته‏ اند. همچنين نقش مثالها در فرهنگ الفبايى ـ قياسى زبان فارسى هم از نظر صورى مورد بررسى قرار گرفته است و هم از نظر مفهومى. اين نمونه‏ ها در امر آموزشى كردن فرهنگ زبان فارسى مؤثر بوده است.
من در فرهنگ‏نويسى چند هدف را دنبال مى‏كنم: نخست اجتناب از تكرار فرهنگهاى پيشين زبان؛ دوم افزودن نقش آموزشى فرهنگ زبان با حفظ نقش ارجاعى آن؛ سوم توجه به شم (يا ذائقه) زبانى اهل زبان؛ چهارم نگرش علمى به زبان و به واژگان زبان. و پنجم در نظر گرفتن بخش عظيم سخنگويان زبان به عنوان مخاطبان فرهنگ زبان. هر يك از فرهنگهايى كه تأليف كرده‏ ام مخاطبان خاص خود را دارد. اصولاً توجه به مخاطبان يا پيامگيران فرهنگ، اخيرا و شايد بعد از انتشار فرهنگ الفبايى ـ قياسى فارسى در ايران باب شد. و من از اين بابت خوشحالم. تا پيش از آن كمتر به مخاطبان فرهنگها توجه مى‏شد. اغلب ما از روى ناچارى و اجبار مخاطبان فرهنگها مى‏شديم و در خيلى از موارد هيچگاه مخاطب قرار نمى‏گرفتيم. به نظر من بيشتر فرهنگهاى پيشين زبان نمونه‏ اى از كاركرد بيانى (expressive) زبانند و كاركرد بيانى در درجه اول روى پيامده تمركز دارد و پيامگيران اهميت چندانى در آن ندارند. در فرهنگهاى پيشين زبان فارسى، اگر هم پيامگيرانى مطرح بودند، شمار اندكى از فارسى‏ زبانان را تشكيل مى‏دادند.

به همين دليل اكثر فارسى‏ زبانان با فرهنگهاى زبان بيگانه بودند. اصولاً با معيارهاى نوين، فرهنگ زبان نبايد صرفا نياز عمده معدودى از اهل زبان را بر طرف كند. به همين دليل پيامگيران مجموعه فرهنگهاى الفبايى ـ قياسى زبان فارسى بخش عظيمى از گويندگان زبانند. آن بخشى كه سرنوشت زبان را تاكنون ساخته‏ اند و من‏بعد نيز مى‏سازند. مخاطبان من اهل زبان نيستند بلكه ارباب زبان محسوب مى‏شوند زيرا زبان را در تسلط خود در مى‏ آورند. به طور كلى هدفهايى كه براى تدوين فرهنگ در نظر مى‏ گيرم، شاخص دوره علمى فرهنگ‏نويسى فارسى است.

–  به نظر شما يك فرهنگ‏نويس چه مراحلى را بايد براى يك كار علمى و مفيد طى كند؟ وظيفه وى در قبال واژه‏ هاى وارداتى چيست؟ زيرا اين واژه ها با ثبت در فرهنگها براى هميشه رسميت خواهند يافت.

من مرحله ‏هاى تدوين فرهنگ را «لابيرنت» ناميده‏ ام و در مقاله‏ اى كه قرار است در يكى از نشريه‏ هاى علمى ايران چاپ شود، به طور كامل آن را توضيح داده‏ ام. به طور خلاصه مرحله اول و يكى از مهمترين مراحل، زمانى است كه ضرورت وجود يك فرهنگ زبان احساس مى‏ شود و انديشه تدوين آن فرهنگ به ذهن خطور مى‏كند و فرهنگ‏نويس در صدد تهيه فرهنگ برمى‏ آيد. مرحله بعدى تعيين هدف، نقش و مخاطبان فرهنگ زبان است. پس از آن كادر فرهنگ‏نويسى تعيين مى‏شود. تعيين پيكره مقدماتى و قطعى اطلاعاتى، تعيين معيار زمانى، تعيين معيارهاى انتخاب واژگان، فيش‏بردارى و تهيه بانك اطلاعاتى، طراحى ساخت كلان و خُرد فرهنگ و …

     اصولاً كار فرهنگ‏نويسى كارى مستمر است و فرهنگ زبان بايد مرتبا بازبينى، تكميل، و با نياز روز متحول شود. در حين همين بازبيني هاست كه فرهنگ‏نويس درباره ضبط هر واژه جديدى كه به زبان وارد شده يا در آن تولد يافته است، تصميم مى‏گيرد. قاعده اين است كه ضرورت يك واژه جديد در زبان، مدتى پيش از ورود يا تولدش، به وسيله نهادهاى ذى‏ربط، به ويژه فرهنگستان زبان مورد بررسى قرار گيرد. در اين صورت آن واژه در فرهنگ زبان ضبط مى‏شود و رسميت مى‏ يابد. در جريان همين بررسيها ممكن است، رواج و رونق واژه‏ اى يا انزوا و حتى مرگ واژه ديگر رسما اعلام شود.

     فرهنگ‏نويس متخصص بايد تمام فكر، وقت و انرژى ‏اش مصروف كارهاى ستادى اين امر بشود و كارهاى صف بايد به وسيله همكاران و دستياران گروه فرهنگ‏نويسى اجرا شود. در شروع كار فرهنگ‏نويسى به دليل عدم امكانات لازم، به اجبار بار تمام اين كارها را به تنهايى به دوش كشيده‏ام و البته اگر امكان و شرائط كار گروهى ايجاد شود، مطمئنا انديشه‏ هايى كه در سر دارم سريعتر جامه عمل به خود مى‏ پوشد.

 1-18

231

1142104620222212

فارسی پایدارمی ماند

28

روزنامه همشهری (دیماه 1374)

فارسی پایدار می ماند

واژه سازی چیست و واژه ساز کیست؟

112

28

زبان بازتاب بینش ما از جهان هستی است


گفت و گو با گفت و گو با دکتر مهشید مشیری

روزنامه آفرینش (3 تیرماه 77)


تداخل زبانها و قرضگیری واژگانی

پیشینه زبانشناسی در ایران

17

25

33

43

5364