Archives mensuelles : janvier 2015

در سوک مادرم پروین

Publicités

در سوک مادرم پروین

در سوک مادرم پروین

وزوزى سوخته ى موهايش

10489841_1594984584071974_8184548161482370201_n10931395_1594990234071409_4195789168404206375_n10888571_1594990324071400_8688108858623426974_nوزوزى سوخته ى موهايش

لاغر و كوچك است. در پياده رو طرف ساحل، پيشاپيش من يورتمه مى رود.
دمپايى اش روى سنگفرش جا مى ماند.
برمى گردد كه پايش را داخل دمپايى بگذارد. آنوقت صورتش را مىبينم. سياهپوست است.
با چند گام بلند، خود را به كنار او مى رسانم. بى آنكه به سويم برگردد، با نيم نگاهى براندازم مى كند.
مى گويم: «سلام».
قدمهايش را تندتر مى كند. حالتش جورى است كه انگار نمى داند بايد از من بترسد يا نه.
با لحنى مهربانتر مى پرسم: «كجا مى رى؟»
لبخندى در چهره اش مى نشيند. به من اعتماد كرده است. به او نزديكتر مى شوم. حالا درست همگام با او راه مى روم. چشم از او برنمى گيرم. دوست دارم نگاهش كنم. در لبخندش خجالت مى بينم. براى آنكه غريبى نكند، كف دستم را با فاصله روى سرش نگه مى دارم.
اعتراضى نمى كند. جرأت مى يابم و آرام آرام، دستم را با وزوزى سوخته ى موهايش مماس مى كنم.
مى پرسم: «اسمت چيه؟»
همانطور كه راه مى رود، سرش را به سويم بلند مى كند. نگاهش به نگاهم مى پيوندد. دلم فرو مى ريزد.
در چشمان سياه پر مهرش خستگى و رنج تمام سياهان عالم موج مى زند… بايد دلش را به دست بياورم.
دوباره مى پرسم: «اسمت چيه؟»
نامى را نجوا مى كند.
كنجكاوانه سرم را به سرش نزديك مى كنم: «نفهميدم… چى گفتى؟»
دندانهاى درشت و سفيدش بين لبهاى كلفتش نمايان مى شود.
با خوشحالى جواب خنده اش را مى دهم و مى گويم: «ها؟»
صدايش خشك و گنگ است: «ماعْمِدْ.»
مى پرسم: «محمد؟»
خنده اش مى گيرد. بلندتر مى گويد: «ماعْمِدْ.»
مى گويم: «آها!… ماعْمِدْ خونه تون كجاس؟»
با اشاره ى دست دريا را نشان مى دهد و مى گويد: «جزيره.»
مى پرسم: «قشم؟»
مى گويد: «هرمز.»
صداى كسى كه داد مى زند «ماعْمِدْ» نگاهم را به آن روبه رو مى كشاند.
دورتر از ما، زنى با لباس محلى ايستاده است. بچه اى در بغل دارد.
سه بچه ى ديگر هم كنار او ايستاده اند و گوشه ى دامنش را گرفته اند.
مى پرسم: «مادرته؟»
قدمهامان تند مى شود.
هر چه نزديكتر مى شويم، اندام مادر زيباتر، كشيده تر و دل انگيزتر مى شود.
كاش بُرقع هم نداشت.
وقتى مقابل او مى رسيم، ماعْمِدْ را نشانش مى دهم و مى گويم: «خيلى خوشگله.»
با خونسردى مى گويد: «بِبَرِش.»
خيال مى كنم شوخى مى كند. مى خندم.
مى گويد: «دوس دارى ببر… مال تو.»
لحنش جدى است. مثل كسى كه تعارفى را رد كند، مى گويم: «نه. مال شماس.»
پنجه اش را مقابل صورتم مى گيرد و با افسوسى بى رمق مى گويد:
«پنج تا دارم.»
مى گويم: «زنده باشن.»
اصرار مى كند: «ماعْمِدْ مال تو.»
مبهوت مانده ام. به ماعْمِدْ نگاه مى كنم. مى پرسم: «با من مى آى؟»
ماعْمِدْ نگاهش را مى دزدد. بغض مى كند. به مادر تكيه مى زند و از گوشه ى چشم به سنگفرش پياده رو، جايى كه پاهايم را گذاشته ام نگاه مى كند.
مادر با تكان تنش او را به طرف من هُل مى دهد و مى گويد: «برو.»
مى پرسم: «مى آى؟»
ماعْمِدْ به مادر پناه مى برد. سرش را بين دو زانوى او پنهان مى كند.
مادر مى پرسد: «ماعْمِدْ، مى رى؟»
ماعْمِدْ سرش را بلند مى كند و چشم به چشم مادر مى دوزد. با نگاه اشكبارش مى خواهد دل مادر را به رحم بياورد. با استيصال مى گويد:
«نه» بعد در ميان هق هق گريه تكرار مى كند: «نه».
گلويم فشرده مى شود. با بى تابى دستم را روى شانه اش مى گذارم و ملتمسانه مى گويم: «ماعْمِدْ… خيالت راحت باشه، تو را نمى برم… گريه نكن ماعْمِدْ.»
بازويش را تكان مى دهد. دوست ندارد كه دستم روى شانه اش باشد. از من رنجيده است. كاش او را در آغوش بكشم و از او عذرخواهى كنم…
با صداى خداحافظى مادر به خود مى آيم. نمى دانم تكليفم چيست. با شرمسارى كف دستم را به وزوزوى سوخته ى موهاى ماعْمِدْ مى كشم و مى گويم: «خداحافظ»
مى ايستم و رفتنشان را نگاه مى كنم. ماعْمِدْ دامن مادر را در دست گرفته است.
«اگر مال من بود…»
ماعْمِدْ به پشت سر نگاه مى كند. شايد با اين اميد كه ديگر رفته باشم. كه ديگر مرا نبيند. نوميدانه برايش دست تكان مى دهم. فوراً رويش را برمى گرداند. مى دود تا از مادر جدا نماند…
وقتى از نظرم پنهان مى شوند، رو به دريا مى كنم. دستهايم را به نرده ى ساحل تكيه مى دهم. دوردست را مى نگرم. به «هرمز» خيره مى شوم و زير لب زمزمه مى كنم: «ماعْمِدْ»…
اشكم، روى گونه ام فرو مى لغزد.

بندرعباس، دى 1372
مهشید مشیری. و دیگر نیست، مجموعه داستان. نشر تندیس. 1392


مى ايستم و رفتنشان را نگاه مى كنم. ماعْمِدْ دامن مادر را در دست گرفته است.
«اگر مال من بود…»
ماعْمِدْ به پشت سر نگاه مى كند. شايد با اين اميد كه ديگر رفته باشم. كه ديگر مرا نبيند. نوميدانه برايش دست تكان مى دهم. فوراً رويش را برمى گرداند. مى دود تا از مادر جدا نماند…
وقتى از نظرم پنهان مى شوند، رو به دريا مى كنم. دستهايم را به نرده ى ساحل تكيه مى دهم. دوردست را مى نگرم. به «هرمز» خيره مى شوم و زير لب زمزمه مى كنم: «ماعْمِدْ»…
اشكم، روى گونه ام فرو مى لغزد.
بندرعباس، دى 1372
مهشید مشیری. و دیگر نیست، مجموعه داستان. نشر تندیس.

شب مهتاب است

__20111115_1822118965جاران به آسمان نگاه مى كند: امشب شب مهتاب است
ديشب هم وقتى جاران كنار مادرش روى تختخواب دراز شده بود و با هم آسمان را نگاه مى كردند، شب مهتاب بود
مادرش چشم از مهتاب برداشت و به چشمهاى جاران نگاه كرد و شرمگينانه گفت: تو بچۀ مهتابى
ولى آناً از گفتۀ خود پشيمان شد و در دل گفت: كاش جاران راز مهتاب را فراموش كند
جاران بچۀ مهتاب است. شايد براى همين است كه هر وقت مادر جاران نگاهش به هلال ماه نو مىافتد، چشمها را مى بندد و جاران را صدا مى زند. او چشم گشودن به نگاه جاران را به فال نيك مى گيرد.

داستان یاد جاران. از مجموعۀ « و دیگر نیست» نوشتۀ مهشید مشیری

دلنوشته چیست و با خطی ز دلتنگی چه فرقی دارد ؟

1183335082-22«دلنوشته» چیست و با «خطی ز دلتنگی» چه فرقی دارد ؟

امروز آمدم «دلنوشته» را برای اولین بار وارد فرهنگ فارسی بکنم و برایش تعریف بنویسم با مولفه های معنایی زیر شاید بتوان تعریف آن را به دست آورد «دلنوشته» نوعی تک گویی نوشتاری، خواه نثر و خواه موزون است که از سر دلتنگی نوشته می شود؛ اصولا صمیمانه و صادقانه است. تعارف و خوشامدگویی ندارد. بازتاب احساس و اندیشۀ واقعی نویسنده است. هدف و ساختارِ از پیش تعیین شده ندارد؛ فرمایشی نیست؛ سفارشی نیست. نویسندۀ دلنوشته وقتی بخواهد بنویسد خواستنش خود به خودی است. یعنی برای دل خودش می نویسد و در جستجوی «مخاطب خاص» نیست؛ دلنوشته از دل بر می آيد ولی جزمیت «لاجرم بر دل نشستن» را بر نمی تابد. زیرا سخنانی از دل بر خاسته ولی لاجرم بر دل ننشسته اند. و اما، دلنوشته های امروزی شاید به نوعی ادامۀ همان خطی است که بر دیواری نوشته می شد: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی خط دلتنگی معمولا دیوارنوشته بود. امضا نداشت. نویسنده اش معمولا ناشناس می ماند. فقط می شد حدس زد که این ناشناس، شاید خاطرخواه کسی است، شاید در عشق شکست خورده است، شاید در فراق است و انتظار می کشد، شاید از یاد رفته است. شاید تنهایش گذاشته اند، شاید به او نارو زده اند… هر چه هست دلش تنگ است، می نویسد تا از روزگار نا مناسب، از محبوب ناسازگار، از رفیق نا شفیق. گلایه ای کرده باشد. دلنوشته نویس قدیم دنبال «لایک» نبود، منتظر «کامنت» و «شِیر» نمی ماند. فقط به یادگار خطی ز دلتنگی می نوشت و بعد می رفت سراغ کار و کاسبی اش. نفر بعدی هم می آمد و آن هم به یادگار خطی ز دلتنگی می نوشت و دیوار پر می شد از یادگار نویسی های کلیشه ای ز دلتنگی. دلنوشتۀ امروز هم تقریبا «خطی ز دلتنگی» است. «دلنوشته نویس» می نویسد و اس ام اس می کند: «دل نوشته های کوتاه». یا پُست می کند روی وبلاگ یا در شبکۀ اجتماعی: «دلنوشته های زیبای عاشقانه» و «دلنوشته های پر معنی زندگی». امروز فرض بر این است که دلنوشته ها را کسی یا کسانی می خوانند. گاهی دلنوشته های امروز راهی است که شاید دردمندی به تو راهی بیابد، با تو همدل شود، همداستان شود و یا «فرند»ت شود مهشید مشیری